کارِ گروهی ؛ چالش ها ، نیازها و نتایج

تا حال به این فکر کرده اید که چرا انجامِ برخی کارها و اعمالی که نیاز به کارِ گروهیِ مشترک دارند ، در جامعه ی ما دچار ضعف و حتی ناکامی است ؟ در این مطلب ، در حدِ بضاعت به این موضوعِ بسیار مهم خواهم پرداخت و صد البته نظرهایتان مطمئنا مفید خواهد بود .

مستقیم سرِ اصلِ مطلب می روم ! ابتدا باید درباره ی تفکرِ همگرا و واگرا گفت ؛ امروزه بیشترین تأکیدِ روانشناسان برایِ داشتنِ افرادی خلاق و انعطاف پذیر ، ترویجِ « تفکرِ واگرا » ست ؛ تفکرِ همگرا به معنای ارائه ی راه حل هایِ قدیمی در برابر یک مسأله است ، اما تفکرِ واگرا که سنت شکن است به معنای ارائه ی راه حل هایِ جدید در حل مسأله است . در تفکرِ واگرا ، خلاقیت و انعطاف ، بیشتر مطرح است . با طرحِ این دو نوع تفکر در روانشناسی ، و با شناختِ این تفکرها از جانبِ متولّیان و برنامه ریزان ، می توان مدیریتِ بهتری بر گروه ها داشت . شیوه هایِ تقویتِ تفکرِ واگرا امروزه در نظامِ آموزش و پرورش کشورهایِ در حالِ توسعه و من الجمله ایران ، بسیار مورد تأکید قرار گرفته است .

از دیگر دلایلِ ضعف می توان به عدمِ تحملِ انتقاد و خودانتقادگری در نزدِ جامعه اشاره کرد ؛ بطورِ مثال اگر نگاهی به برنامه هایِ زنده ی تلوزیونی از هر جنس اش بیندازید ، مشاهده می کنید که حتی برخی بزرگسالانی که می بایست الگویِ کوچکترها باشند ، بدونِ تحملِ انتقاد ، صرفا می خواهند بر حق بودن خود را به هر نحوی اثبات کنند . این عدمِ تحمل انتقاد و خودانتقادگری ، آگاهانه و ناخودآگاه ضرباتِ مهلکی بر پیکره ی تمامِ جامعه برایِ تحققِ کارهایِ گروهی می زند .

باز ، از دیگر عوامل ، به عدمِ تحملِ شکست می توان اشاره کرد که در نزدِ کلیّتِ جامعه ی ماست ؛ این عدمِ تحملِ شکست ، در پیِ خود آستانه ی صبر و تحملِ افراد را تنزّل داده و از عواقبِ گروهیِ آن می توان به این نکته اشاره کرد که : یک گروه در پیِ یک شکست ، بلادرنگ دنبالِ « یک » مقصر می گردد ؛ این در حالی است که یک شکست در یک گروه را نمی توان به تنهایی معلولِ یک عامل یا یک فرد دانست ( گاهی و حتی اکثرِ اوقات ، کلِ جامعه با سهم هایی مشترک در یک شکست یا پیروزی دخیل هستند ) . پس روحیه ی زمین خوردن و دوباره برخاستن می بایست ابتدا از درونِ خانواده ها در حال شکل گیری و تقویت باشد ( کودکان و نوجوانان ، مشاهده کنندگان و یادگیرندگان بسیار خوبی هستند ، پس باید مراقب بود ! ) .



ساختارهایِ غلطِ اجتماعی و سیاسی در گذشته ی تاریخیِ یک جامعه نیز در این میان نقشِ زیادی دارد ؛ جامعه ای که مشورت و شورا در آن چندین هزار سال در سکوت بوده باشد ، نمی تواند حاصلی جز سرکردگیِ فردیِ افراد در گروها را بر خود ببیند ( در واقع هر کسی سازِ خود را زده است ! ) و عدمِ اعتقاد ، اعتماد و وفاداری به سیستم و هدفِ جمعیِ گروه که نتیجه ی آن فرد گرایی و وفاداریِ فردی است ، یکی از محصولاتِ همین گذشته ی بی مشارکت و بی مشورت خواهد بود . و زدودنِ این غبارِ تاریخی زمان بَر است و یک شبه نمی تواند زدوده شود . به همه ی این ها ، اعتمادِ عمومی را نیز اضافه کنید که بسیار بسیار در این مقوله نقشِ حائزِ اهمیتی دارد .

تقویتِ شیوه هایِ صحیح تعاملِ جمعی در سیاست هایِ کلان و بیشتر از همه در رسانه هایِ جمعی ؛ تقویتِ اعتماد به نفس و عزتِ نفس در گروه ها برایِ آنچه می توانند و آنچه دارایِ آن هستند ؛ تقویت روحیه ی منفعت طلبیِ جمعی به جایِ منفعت جوییِ فردی ؛ و راهکارهایی که در میانِ مطالب ذکرِ آنها رفت می تواند نویدِ جامعه ای را بدهد که در آن ، « ما » بیشتر از « من » اهمیت دارد ؛ تصور کنید که در یک گروهِ ارکسترِ موسیقی افرادِ بدونِ در نظر گرفتنِ هدفِ کلیِ گروه که همانا یک موسیقیِ واحد و مستقل است ، « ما » را رها کرده و « من » ها را به کار بیندازند و هر کس سازِ خود را بنوازند !  ( یک نکته : بیشترین نمودِ بیرونیِ موفقیتِ کارِجمعی و گروهی در جامعه ، بیشتر در ورزش نمایان می شود ) .
این را نیز از خاطر نبریم که رسیدن به اهداف و موفقیت ها در کارها با خرد و فعالیتِ جمعیِ مشترک ، امکانِ ظهورِ بسیار موفق تر و بیشتری خواهند داشت . و صد البته گروه ، نیازِ مبرمی به برنامه ریزی ، مدیریت و رهبریِ کارآمد دارد .


با تمامِ اینها ، لازم به ذکر است که در چند سالِ اخیر و در بُرهه هایی در سال هایِ گذشته ، برخی متولّیان مانند وزارتِ آموزش و پروش ، علوم و تحقیقات و در این اواخر وزارت ورزش و جوانان ، تأکیدِ ویژه ای بر تقویتِ کار گروهی در بینِ نسل هایِ جوان و جدید داشته و دارند ؛ تا حدودی که می توان گفت در برخی موارد موفقیت هایی به دست آمده است که بسیار هم باارزش می باشند ، و همگی را باید به فالِ نیک گرفت و بر ادامه ی روندِ آن یک صدا بود و متّحد . 

دو پیشنهادِ فرهنگی و هنری برایِ این روزها

ابتدا پیشنهاد می کنم « اُپرایِ عروسکی مولوی یا رومی » را حتما ببینید ؛ در این اُپرایِ عروسکی تصاویر و صداهایِ نایابی خواهید دید و شنید ! صدایِ همایون شجریان ( در نقش شمسِ تبریزی ) و محمد معتمدی ( در نقشِ مولانا ) که به کارگردانی استاد بهروز غریب پور و آهنگسازی بهزاد عبدی و رهبرِ ارکسترِ آن : ولادیمیر سیرنکو است . در این اُپرا صداهایِ بسیار زیبایی از خوانندگان مطرح و غیرمطرح ، مو را بر تنِ تان سیخ خواهد کرد ! این اُپرا ابتدا در سالِ 1388 رویِ صحنه رفت و بعدا به بازار عرضه شد . اشعارِ این اُپرایِ عروسکی از « مثنوی معنوی » و « دیوانِ شمس » انتخاب شده است . این اُپرا اجراهایِ زیادی در داخل و خارج از کشور داشته است که از استقبالِ بسیار خوبی برخوردار بوده است .



پیشنهادِ دوم آلبومِ صوتیِ « چهل حکایت از گلستانِ سعدی » است که با صدایِ مرحوم خسرو شکیبایی و آهنگسازی کارن همایونفر در زمستانِ سالِ گذشته ( 1391 ) انتشار یافت ؛ در بازخوانی حکایت ها توسطِ صدایِ نایابِ مرحوم شکیبایی ، وی از لحنِ بازیگری نیز بسیار بهره برده است و علاوه بر آن ، ادراکِ کاملی از حکایت ها داشته است ، که این موارد بر گیرایی و اثرگذاریِ این اثرِ بسیار زیبا و شنیدنی ، تأثیرهایِ زیادی گذاشته است . اضافه کنید موسیقیِ زیبایِ اثر را که همایونفر به درستی در آن ، از « دستگاهِ ماهور » استفاده کرده که این انتخابِ به جا ، تأثیرگذاریِ صد چندانی به اثر داده است . و در میانِ سازها ، استفاده ی خوبی از سازهایِ تار ، نی و کمانچه در میانِ تمامِ صداها و صداسازی ها به عمل آورده است .



پیشنهاد می کنم هر دو اثر را که اولی تصویری و دومی صوتی است را ، حتما اورجینال خریداری کنید ( کلا به حقوقِ مؤلف در تمامِ موارد بسیار اهمیت قائلم ) . برایِ روزهایِ بعد نیز پیشنهادهایی دارم ! کتاب ، مجله و . . . ، که اگر عمری بود به آنها اشاره کرده و شرحی مختصر خواهم داد .

مشاهیرِ استانِ زنجان : 5 . پروفسور جواد پرویزی

پروفسور جواد پرویزی متولدِ 1344 در شهرِ زنجان ، کوچه ی مستشیری ، جراحِ زنجانی است که در بازپروری لگن، ران و زانو و همچنین در دردهایِ ران در افراد جوان و اتصال مفاصل تخصص دارد . او مدیرِ کلینیکِ تحقیقاتی موسسه ی «راتمن » می باشد . او همچنین عضو آکادمی هایِ مختلفی مانند آکادمیِ جراحانِ ارتوپدِ آمریکا و موسسه ی تحقیقاتیِ ارتوپدِ ایالات متحده ی آمریکا می باشد . او در زمینه هایِ تحقیقاتیِ کشتِ سلولیِ مقاوم برابر عفونت فعالیت زیادی دارد . پروفسور پرویزی ، جزو 4 نفر فوقِ تخصصِ تعویضِ لگن در آمریکاست ؛ تخصصی که در جهان ، در انحصارِ چند تن و از آن جمله دکتر جواد پرویزی است .

دكتر پرویزی تحصیلاتش را در بریتانیا در دانشگاه شفیلد در سال 1991 به پایان برد . او تحصیلاتش را در جراحی در كلینیك « مایو » در « راچستر » ادامه داد و در آنجا در زمینه ی بهبودِ استخوان و غضروف مطالعه كرد . دكتر پرویزی دارای تخصصِ منحصر به فرد در زمینه درد های ران پا در افراد جوان است . وی در دبستان دکتر خانعلیِ زنجان ( زنگان ) تحصیل کرده و وقتی جواد پرویزی که امروز جامعه ی پزشکیِ جهان او را خوب می شناسد ، روزی در همان کلاس ها و پشت نیمکت های آن نشسته و موقع حضور و غیاب به نشانِ اینکه او هم یک دانش آموز است ، دست خود را بالا برده ! جواد پرویزی حالا پیشوندِ پروفسوری را از آنِ نامِ خود کرده است . شاید همین سبزه میدانِ شهرِ زنجان یا کوچه مستشیری نمی گذارد که او موطن خود را به فراموشی بسپارد . او در مدرسه ی راهنماییِ مصطفی خمینی و دبیرستانِ امیرکبیر زنجان درس خوانده است .


نشسته : پروفسور جواد پرویزی

48 سال از صدور شناسنامه اش میگذرد او اکنون از دانشگاه توماس جفرسون آمریکا آمده است و حرف می زند تا شاید مثل افکار کودکی اش کسانی را تربیت کند تا بتوانند از رنج مردم بکاهند . او قبلا چندین بار در زنجان و سایر شهرهای ایران عمل های جراحی رایگان انجام داده است . انسانی بسیار فروتن است و زبانِ ترکی و گویش زنجانی آنرا با تمام جزییات و اصطلاح ها به خوبی به یاد دارد و بر زبان می آورد و به همان زبان شیرین مادری می گوید از زمانی که فارغ التحصیل شد و برای عمل جراحی چشم به انگلستان رفت اما این رفتن فقط به خاطر عمل جراحی نبود بعد از این عمل پرویزی در انگلستان ماندگار شد . او فهمید که در کشورهای دیگر می تواند بهتر کار کند و به هدفش زودتر برسد به همین دلیل وارد دانشکده پزشکی شفیلد انگلستان شد . یکسال به خاطر مسلط نبودن به زبان انگلیسی در تحصیل در دانشگاه با مشکل مواجه بود اما به خاطر اینکه ورود به دانشگاه آسان تر به نظر می رسید تلاش کرد و پس از اتمام دکترا دوره تخصصی جراحی عروق را هم گذراند و پس از اتمام آن به آمریکا رفت .

پرویزی ، سالانه به خاطر درجه علمی اش که مختصِ تحقیقاتش می باشد ، 9 میلیون و 500 هزار دلار بودجه می گیرد تا صرفِ کارهایِ پژوهشی اش کند . دکتر جواد پرویزی چندین بار جایزه ی بین المللی به خاطر معلومات علمی اش از آن خود کرده و از جمله چهار نفر فوق تخصص آمریکا در علم تعویض لگن میباشد ، علمی که در دنیا کمتر کسی دارایِ آن است . دکتر پرویزی برای زادگاهش برنامه های زیادی دارد . با استاندار صحبت کرده تا بتواند کلینیکی در زنجان احداث کند و بتواند به مداوای نه تنها بیماران زنجانی بلکه کل کشور بپردازد . از خدمتی حرف میزند که پول و انگیزه های مادی در آن وجود ندارد . اما دکتر پرویزی اطمینان می دهد که زنجان ( زنگان ) را فراموش نکرده و زنجان زادگاه اوست و خانواده اش هنوز در آن زندگی می کنند . خاطراتی دارد که خاطرات کودکی او را در خود حفظ کرده و « کوچه مستشیری » که به وجودِ جواد پرویزی افتخار می کند .

در درجِ این مطلب از این منبع استفاده شده است :  http://zanjan1.mihanblog.com

کودکِ من حاصلِ پرورشِ کدام عامل است ؟! توراث ؟ تربیت یا محیط ؟ ( بخش دوم )

در بخش اولِ این مطلب مواردی ذکر شد که در چکیده ی آن می توان اینگونه استنباط کرد که : با تمامِ اهمیتِ توارث ، وقتی کودکی به دنیا آمد دیگر توارث منتفی است و بهتر است تمامِ هم و غم والدین بر غنی سازیِ محیطِ تربیتی یک کودک استوار باشد . در آن مطلب به این نکته نیز تأکید شد که : اگر رفتارهایِ یک کودک به والدینِ خود شباهت دارد ، امری است طبیعی که می توان آنرا به دور از توارث بررسی کرد ؛ چرا که کودک ، در همزیستیِ کنارِ افراد ، رفتارهایِ افراد را تحت نظر داشته و در بسیاری مواقع درون سازی و تقلید می کند . پس اگر کودکی را از یک خانواده به خانواده ای دیگر منتقل کنیم ، احتمالِ شباهت هایِ رفتاریِ وی به خانواده ی دوم بسیار نمایان خواهد بود .

در « یادگیریِ اجتماعیِ بندورا » تحقیقِ جالبی انجام پذیرفته است که بطور ساده و خلاصه این چنین است : شیوه ی اساسی این تحقیق فیلمی بود که در آن یک بزرگسال با یک عروسکِ پلاستیکی رفتارهایی پرخاشگرانه داشته ، آنرا پرت کرده ، پرخاشگریِ عملی نسبت به عروسک انجام می دهد و به عروسک ناسزا هم می گوید . پس از آن به کودکانی که گروه بندی شده بودند ، و به آن دسته از کودکان که شاهد این فیلم بودند اجازه داده شد تا با همان عروسک بازی کنند ؛ در این مطالعه کودکان نه تنها رفتارِ فردِ الگو را تقلید کردند ، بلکه پس از مشاهده ی آن فیلم و پرخاشگری هایِ انجام گرفته در آن ، به رفتارهایِ پرخاشگرانه ی دیگری هم مبادرت ورزیدند . پرخاشگری ها با تفاوت در برخی واکنش ها ، هم در پسران و هم در دختران صورت پذیرفت ؛ بطور خلاصه طبق این دیدگاهِ روانشناسی ، کودکان رفتارِ بزرگسالان را سرمشق قرار می دهند و فرآیند یادگیری اجتماعی صورت می پذیرد .


تصاویری از کودکانِ تحقیقِ بندورا

« آلبرت بندورا » یکی از منتقدانِ سرسختِ رسانه هایِ عمومی و بویژه تلوزیون می باشد که با انجامِ مطالعاتِ خود در بسیاری موارد ، یادگیری اجتماعی از طریق تلوزیون را زیر سوال برده است . در مطالعه ای می خواندم که 58 درصد همه ی برنامه هایِ تلوزیونی دربردارنده ی خشونت هستند ؛ و در 78 درصد از این برنامه ها پشیمانی ، انتقاد یا مجازاتی برایِ خشونت وجود ندارد . به شخصه من اعتقادِ بسیار زیادی به نظریه ی یادگیری اجتماعی بندورا دارم و با توجه به مشاهدات و حتی تک تحقیق هایی که در آنها شرکت داشته ام ، چه به صورتِ آماری و چه به صورتِ مشاهده ی فردیِ افراد دیده ام که حتی بزرگسالان در مقابل تبلیغات و مشاهده هایِ اجتماعی خود از طریقِ رسانه هایِ جمعی و خصوصا تلوزیون ، رفتاری مشابه و گاها کاملا منطبق با رفتارِ مشاهده شده داشته اند .

تصور کنید که در رسانه ها ، رفتارهایی تحقیرآمیز نسبت به یک گروه ، جنسیت یا حتی قومیت نشان داده شود ، عکس العمل و یادگیریِ یک کودک چه خواهد بود ؟ نتیجه ی بسیاری از اهانت ها و بی حرمتی ها را می توان در دلِ همین یادگیریِ مشاهده ایِ افراد که بیشتر از طریقِ رسانه هایِ جمعی است جست . پدری که در خانه است و کودکش را وادار می کند به فردِ مراجعه کننده ی دمِ در بگوید خانه نیست ، رفتاری غیر از رفتارِ خود ، از فرزندش نخواهد دید . پدر و مادری که همواره نزدِ کودکشان در حال جوک سازی هستند یا قسم هایِ دروغ می خورند ، واکنشی غیر از آن از فرزندِ خود نخواهند دید . اینها در حالی است که بطور مثال ، به سخنِ رسول اکرم (ص) و تأکیدِ ایشان درباره ی خاک بازیِ کودکان ، در جوامع غربی و در مهدهایِ کودکِ آنها بدان عمل می شود ؛ و به کرات دیده ام که در اینجا کودکی که در حالِ بازی با خاک می باشد از جانب والدینِ خود محروم و حتی تنبیه هم می شود !



این را باید در ذهن داشته باشیم که رفتارِ کودکان تحتِ تأثیرِ تجربه ی غیر مستقیم و یا جانشینی قرار دارد و مشاهده ی رفتارها ( به غیر از پدر و مادر و نزدیکانِ کودک ) از طریقِ عناصرِ تأثیرگذارِ رسانه ای در شکل گیریِ رفتار و حتی افکار یک کودک در آینده نقشِ بسیار تأثیرگذاری دارد . در مطالبی در آینده به مفاهیمی دیگر از تربیت خواهم پرداخت و در آنها به صورت عام و علمی به برخی دیگر نکات اشاره خواهم نمود ، و در آنها نتایج و چگونگی برخی تحقیقاتِ جالبِ انجام گرفته که بسیار مفید ، کاربردی و جالب است را خواهم آورد که اگر آن آزمایش ها و تحقیقات را بخوانید مطمئنا بسیار برایتان جالب خواهد بود .


نشسته : آلبرت بندورا میان دانشجویانش

هفت چاکرا در یک روز

در تعالیمِ بودا ، « چاکرا » یکی از کلیدی ترین مفاهیمی است که به آن پرداخته شده است ؛ « چاکرا » در لفظ معنایِ چرخِ دوار دارد اما در عمل یعنی چیزی متحرک و پویا که در اطرافِ خود تولیدِ انرژی می کند ؛ برخی چاکرا را با « مرکزیت » اشتباه می گیرند که درست نیست ، چرا که چاکرا متحرک و پویاست و مرکزیت ثابت و غیرمتحرک است .

در اینجا قصد ندارم تک تکِ چاکراها را نام ببرم و سخن درازی کنم ! پس در اینجا به دنبالِ رابطه ی چاکرا و روزه داری هستم . در تعالیمِ بودا ، چاکراها تولیدِ انرژی و در نهایت « شعف » می کنند ؛ اما در همین تعالیم ، ماندن در یک چاکرا برایِ رسیدن به شعفِ نهایی ، به یک رهرو توصیه نمی شود و یک رهرو می بایست گام به گام از پایین ترین چاکرا شروع کرده و به بالاترینِ آن برسد . اولین چاکرا ، چاکرایِ جنسی است و ادامه دهید تا به بالا . . . مثلِ چاکرایِ ناف ، چاکرایِ قلب ، چاکرایِ گلو و . . . ؛ در واقع همان چیزهایی که یک مسلمان در یک روز روزه داریِ خود ، باید کنترلِ آنها را به دست بگیرد و بر تمامیِ آنها و خود مسلط شود .


در تعالیمِ بودا ، سالک با تمرین می بایست بر چاکراهایِ خود مسلط شده و تا به شعف برسد ؛ حال در این تعالیم احتمال دارد که یک نفر برایِ کنترلِ یک چاکرا مدتِ تمرینی زیادی داشته باشد ؛ اما در روزه داریِ اسلام ، یک نفر باید در یک روز بر تمامیِ مواردی که روزه را باطل می کند مسلط شده و به خودآگاهی برسد . این چاکراها انطباقِ زیادی با مواردی که تخطی از آنها روزه ی یک فردِ مسلمان را باطل می کند ، دارند .

تسلط به چاکراها و روزه داری در اسلام ، تمرینِ بسیارِ خوبی برایِ روانِ آدمی است تا قدرت و حیطه ی توانایی و تسلط بر خویشتنِ خویش را محک بزند و با ادامه ی آن نقاطِ ضعف خود را شناسایی و اصلاح کند . اما جالب اینجاست که در اسلام همه ی این مواردی که در تعالیم بودا به آن ها چاکرا گفته می شود ، می بایست در یک روز کنترل شوند و این بسیار جالب است . یعنی تسلط بر : مواردِ جنسی ، شکم ، قلب ، زبان و الا آخر تا گوش و مغز . اگر مراقبت و مواظبت یک روزه دار را در نظر بگیرید ، یک روزه دار باید از اذانِ صبح تا اذانِ مغرب تمرینی جانانه داشته باشد برایِ کنترلِ مواردی که گفته شد و به زعمِ من ، تمرینی مقدس و شگفت انگیز است برایِ خودآگاهیِ روانی و جسمانی ، که بیشتر از قدرتِ روان و روح استفاده می کند تا جسمانیات .


در نهایت یک روزه دار با تمرین برایِ خودآگاهی و تسلط بر خویشتن ، به شعف خواهد رسید ؛ و این شعف تعابیرِ متفاوتی دارد که در اینجا مجالِ گفتن ندارد ، و دانش و معرفتِ من هم برایِ ذکرِ آن بسیار کم است ( چون در بخش هایی از این مطلب ، خودآگاهی و تسلط بر خویشتن مورد بحث بود ، به همین خاطر این مطلب را در قسمتِ روانشناسی و نظراتِ روز طبقه بندی کرده ام ) . لطفا نظرهایتان را درباره ی این مطلب ثبت کنید که برایم بسیار با اهمیت می باشد . روزه و طاعاتتان گوارایِ روح و روان ، و مقبولِ خودتان ، و مقبولِ حضرتِ باری تعالی .

درباره ی فیلمِ « قاعده ی تصادف »

همین ابتدا باید از ذکاوت و هوشیاری تهیه کننده و کارگردانِ فیلم بگویم ! چرا که این فیلم بعد از جشنواره ی فجر 31 ، به اکران رسید و خیلی زود واردِ بازارِ شبکه ی نمایشِ خانگی شد ( چند روز پیش ) . فاصله ی اکران و شبکه ی نمایشِ خانگی به گمانم به یک ماه هم نکشید . و امیدوارم در سایرِ فیلم ها هم چنین اتفاقی بیافتد ؛ هر چند که در توزیعِ خانگیِ این فیلم ، پشت صحنه هایِ آن حذف شده است . و همچنین باید در نظر داشت که دایره توزیع و اکران ، تنها وابسته به تهیه کننده و کارگردانِ یک فیلم نیست .

گاهی با دیدنِ برخی فیلم هایِ ایرانی به شگفت می آیم و بسیار آن را تحسین می کنم و این گاهی ، به ندرت اتفاق می افتد ! « قاعده ی تصادف » از جمله ی آن فیلم هاست . این فیلم از جشنواره ی 31 فجر ، بیشترِ جایزه ها را درو کرد و مشتاقانه منتظرِ دیدنِ این فیلم بودم . نویسنده و کارگردانِ آن : بهنام بهزادی است که با پختگیِ هر چه تمام شما را با این فیلم به شگفتی وا می دارد ! فیلم بیشتر از بازیگرانِ جوان بهره برده و بازی هایِ بسیارِ زیبا و درستی دارد . داستانِ یک خطی فیلم که در پشتِ کاورِ آن نوشته شده : « داستانِ چند جوان است که دور هم جمع شده اند تا تئاتری را آماده و در خارج از کشور به رویِ صحنه ببرند . در این میان تنها نفری که حقیقتِ رفتنِ خود را به والدینش می گوید دچار مشکل می شود و گروه بینِ دوراهی رفتن و نرفتن قرار می گیرد و . . . » .



همه چیز در فیلم به نظر در جایِ خود قرار دارد ؛ روابطِ علت و معلولی درست تبیین می شود ؛ بازی ها قدرتمند و موسیقیِ فیلم بسیار در خدمتِ فیلم است . با اینکه نقش هایِ اصلی در اختیارِ جوانانی است که بیشتر در سریال ها دیده شده اند اما همگی ، ایفایِ نقشی درست و دقیق داشته اند که به نظر بیشتر مرهونِ کارگردانی و توانِ بالفعلِ خودِ  آنهاست ( شخصیت و کاراکترِ پسرِ ریش دار فیلم که در فیلم نامش « مارتین » است و نامِ واقعیِ او هم هست ، برایم بسیار جالب بود ) . در فیلم امیر جعفری و سروش صحت نیز حضور کوتاه اما بسیار قدرتمند و تأثیرگذاری دارند .

با زبانِ خودم ، توصیفی اینگونه از فیلم دارم : تناقض هایِ روانیِ فرد که در گروه ها شکل گرفته یا می گیرد که بسیار وابسته به قواعد و قوانینی است که جامعه در تمامِ اشکال آن را وضع کرده است یا می کند ؛ در این تناقض ها روابط شکل می گیرد ، روابطِ دوستانه یا عاشقانه و احساساتِ خودخواهی یا ایثار . در همین اثنا ، شکافِ نسلی هم به وضوح نمایان می شود و بسترِ روحی و روانیِ فرد ، گروه و حتی جامعه را تحت الشعاع خود قرار می دهد . شکافی که با نوعِ نگرش و تفکر نسل ها و خواسته ها و علایقشان ارتباطِ تنگاتنگی دارد . از تحسین هایِ دیگرم به فیلم این موضوع است که طبقاتِ فکری و روانیِ مختلفِ جامعه به شکلی عمدی در شخصیت هایِ فیلم حضور دارند و به نظر به درستی تبیین می شوند ( درباره ی فیلم هر گروه یا منتقدی نقدها و تفسیرهایِ متفاوت و زیادی داشته اند که بهتر است آنها را بخوانید ؛ چرا که این فیلم تک وجهی نبوده و حرف هایِ زیادی برایِ گفتن دارد ) .


به نظرم با تمامِ اینکه فیلم خواسته نقش هایِ قالبیِ دختر و پسر ( و خصوصا دختر ) که این روزها در اکثرِ فیلم هایِ داخلی و خارجی رواجِ زیادی یافته است را از فیلم دور کند و به یک دختر و پسر قالبی را تحکّم نکند ، در جاهایی نتوانسته به تمامیِ از تحکّم دست بردارد و ناخودآگاه در بینِ قسمت هایی از متنِ فیلم ، نقش هایی برایِ یک پسر و دختر در فیلم سفارش می دهد !

این فیلم بسیار دیدنی ، تحسین انگیز و شریف است ( در رویِ جلدِ فیلم نوشته : این فیلم برایِ افرادِ زیرِ 13 سال مناسب نمی باشد ) . تماشایِ آن را از دست ندهید که جزوِ فیلم هایِ دغدغه دار بوده و حرف برایِ سخن گفتن زیاد دارد .

سازگاری

در همین ابتدایِ مطلب باید بگویم که در این مطلب در پیِ تعریف یا باز تعریفِ سازگاری نیستم ؛ پس امیدوارم تا انتها مطلب را بخوانید و امیدوارم مفید و قابل استفاده باشد .

در همین ابتدا بگذارید تصویری برایتان ترسیم کنم : فرض کنید دمِ درِ خانه ی شما تیرِ چراغِ برقی وجود دارد که ورود و خروج به خانه را دشوار می کند ؛ و باز فرض کنید که به هیچ عنوان اداره ی برق میل به برداشتنِ تیرِ چراغِ برق ندارد ! پس اینجا چند حالت و راه حل دارید ؛ اول اینکه اگر قدرتش را دارید تیر چراغِ برق را از دمِ خانه تان بردارید ( این موضوع کلا منتفی است و دلیلش واضح ) ؛ دوم اینکه هنگام ورود و خروج به منزلتان کمی به کمر و اندام تان انعطاف دهید ! گویی به نوعی رقص کنان وارد و خارج می شوید !
بیشترِ مواقع ، انسان ها به جایِ تغییر رفتار و نگرشِ خودشان ، سعی در تغییر رفتار و نگرشِ دیگرانی دارند که رفتارشان برایِ فرد آزاردهنده است ؛ گو اینکه باید به خاطر داشته باشیم هر چقدر سنِ یک فرد بالا می رود ، تغییرِ نگرش و رفتارِ او تا حدودِ زیادی غیر ممکن ارزیابی شده است . تغییر در رفتار بعد از سن 25 یا 30 با توجه به ارزیابی هایِ به عمل آمده ، تا حدودِ زیادی ممتنع است . پس این تیرِ چراغِ برق و این هم رقصِ شما !



این نکته را نیز نباید از خاطر برد که اگر همه خوب باشند و رفتارهایی بسیار انسانی و فهیم با شما و دیگران داشته باشند ، زندگی در میانِ چنین کسانی در اصطلاحی عامیانه هنر نیست ؛ در واقع هنرِ واقعی زندگی کردن ، زندگیِ مسالمت آمیز با تمامِ افراد و رخدادهاست . فردی که از قدرتِ سازگاری مناسبی برخوردار است ، در نتیجه از سطحِ بهداشتِ روانیِ بالایی نیز برخوردار خواهد بود . در یک کلام : اگر توانِ مقابله با « هیتلر » را ندارید ، با داشتن برخی توانمندی ها که به سازگاری خواهد انجامید ( و در پایین به این توانمندی ها اشاره خواهم کرد ) ، با وی و حضور وی کنار بیایید !

حال سرچشمه ی این توانمندی ها در چیست ؟ در حالتی کلی و ساده ، ابتدا این توانمندی ها در درونِ تربیتِ خانوادگی افراد وجود دارد ؛ بطور مثال : خانواده ای که توانسته به کودکش صبر و شکیبایی بیاموزد . در مراحلِ بعدی سطحِ تحصیلات و داشتنِ تحصیلات و یا داشتنِ مطالعه هایِ مفید و ارزشمند یکی از مهمترین مواردی است که ناخودآگاه ، آگاهی و فرهنگِ فرد را تقویت کرده و او را برایِ مواجهه با افراد ، موقعیت ها و رخدادها آماده می کند ( این را نیز از خاطر دور نکنید که : فردی که دارایِ تحصیلات است و یا مطالعه ی قابلِ قبولی دارد ، با درک و ارتباط با تمامِ افراد ، دوستان و اطرافیانی نیز از جنسِ خود خواهد داشت و در پیِ آن معیارهایِ او برایِ ازدواج ، سبکِ زندگی و . . . تفاوت خواهد کرد ) . اما موردِ دیگر داشتن تجربیاتِ مفید و خودکاوی هایِ مفیدِ فردی است که به کشف و شهودِ شخصی از خود و حتی شناختِ دیگران می انجامد ( خودکاویِ مفید ، اعصاب خورد کردن هایِ فردی که در درونِ فرد گاهی جریان می یابد نبوده و تفاوت هایِ فاحشی با آن دارد ؛ این خودکاوی نیز بسیار تحتِ تأثیرِ مطالعه ، تحصیلات و . . . می باشد ) .

در جایی می خواندم که امام صادق (ع) به فردی گفته : وقتی با فردی مواجه شدی که سخنِ صلاحِ تو در وی اثر نمی کند و سخنِ حقت را نمی پذیرد ، دستها را بالا ببر و بگو : من تسلیم ام ! این جمله را می توان شاه کلیدِ کلِ موضوعِ سازگاری دانست . در مشاهداتِ روزانه بسیاری از افراد را می بینم که اظهار می کنند : فلان رفتارِ پدرم یا مادرم به شدت مرا رنجور می کند و نمی توانم تغییرش دهم ؛ حال اینکه این نکته را از ذهن خارج کرده اند که پدر و مادر و یا هر کسِ دیگر ، یا از نسلِ آنها نیست و یا از تربیت ها و برداشت هایی جداگانه آمده که عمری نیز با آن نوع نگرش و رفتار زندگی کرده و در اکثرِ مواقع نمی توان آنها را تغییر داد ؛ پس با نگاهی آگاهانه ، خود را باید تغییر دهیم .



یک جمله ی طلایی : به جایِ اینکه وقت بگذاریم و خود را شکنجه دهیم تا دیگران و رخدادها را تغییر داده و کنترل کنیم ، بهتر است که تمامِ توانِ خود را بر رویِ یک نفر معطوف داریم ؛ و آن یک نفر ، خودِ ما هستیم . به نظرِ شخصی من ، بهترین عبارتی که درباره ی سازگاری می توان ابراز کرد ، جمله ی : « هنرِ خوب کنار آمدن » می باشد . و صد البته این کنار آمدن همراه با استقلالِ شخصی فرد بوده و به معنایِ همرنگی با دیگران نیست .

برایِ این خوب کنار آمدن باید توانِ روانی و حتی جسمی خود را افزایش دهیم . بگذارید دو دسته از انسان ها را که در رویارویی با رخدادها و مواقعِ شکست و تلخی ، از خود واکنش نشان می دهند را مثال بزنم که در زندگیِ روزانه تان با آنها بسیار مواجه می شوید : یک دسته آنهایی هستند که اگر در موقعیتی تلخ قرار بگیرند و یا اینکه یک نفر بگوید : تو نمی توانی فلان کار را انجام دهی ، سریعا به گوشه ی خلوتی رفته و کز می کنند و با حالتی بسیار افسرده در ضعفِ خود اغراق می کنند و مکررا با خود تکرار می کنند که : من نمی توانم . اما دسته ی دوم در مواجهه با همین موقعیت با رشادت سینه را سپر می کنند و حتی گاهی خشمگین در درونِ خود می گویند : « کی گفته من نمی تونم ؟! بهش نشون میدم که از پس هر کاری بر میام ! » ؛ در واقع در اینگونه موارد یکی میدان را زود خالی می کند و دیگری تا انتها می ایستد و خود را محک می زند و توانِ خود را افزایش می دهد . این مثال را به طورِ گسترده ای به سازگاری ربط دهید و بدانید که این ، هیچ تناقضی با کنار آمدن ها ندارد و در واقع کسی که زود کنار کشیده ، نتوانسته با همه و حتی خود ، کنار بیاید .
مواردِ بسیاری ماند که در اینجا فرصتِ بیان پیدا نکردند ؛ و احتمالا ، بیشترِ افراد این مطلب را تا انتها نخواهند خواند ! پس اگر تا اینجا رسیده اید و نظری دارید ، مرا و دیگران را از مشاهده ی نظرتان بی نصیب نگذارید .

درباره ی فیلمِ : « زندگیِ خصوصیِ آقا و خانمِ میم »

فیلمِ « زندگیِ خصوصیِ آقا و خانمِ میم » به کارگردانیِ : سید روح اله حجازی و تهیه کنندگیِ : محمدرضا شفیعی در خرداد ماه 1392 وارد بازارِ نمایشِ شبکه ی خانگی شد ( نتوانسته بودم در زمانِ اکران آن را در سینما تماشا کنم ! ) . این فیلم را می توان فیلمِ اولِ سینماییِ کارگردانِ آن دانست که با جسارت و داشتنِ طرزِ فکر ، آینده ای توانمند را به جامعه ی سینمایی نوید می دهد .

داستان یک خطی فیلم که پشتِ کاورِ آن نوشته شده : محسن که قرار است از نظرِ شغلی ارتقاء قابلِ توجهی در سطحِ کشور پیدا کند از وجودِ همسرِ ساده و غیرِمدرنِ خود خجالت می کشد ؛ که در این بین آقایِ گوهریان ( حاتمی کیا ) به همسرِ محسن پیشنهادِ کار می دهد ، اما . . .



به برکتِ بازی هایِ حمید فرخ نژاد ، مهتاب کرامتی و ابراهیم حاتمی کیا ، شخصیت پردازی ها در فیلم تا حدودی درست انجام می شود ؛ خصوصا آقایِ گوهریان که ابراهیم حاتمی کیا ایفاگرِ نقشِ اوست و در سکانس هایِ بسیار کمی حضور دارد ، به زیبایی و تواناییِ هر چه تمام در فیلم ظاهر شده است ( حاتمی کیا که خود کارگردانِ صاحبِ فکری است ، تأثیرگذارترین بازیگرِ این فیلم به نظر می رسد ، که اگر بازیِ زیبایِ او نبود ، فیلم معطل می ماند ! بازیِ او برایِ درکِ مخاطب از فیلم بسیار کمک می کند ) .



این فیلم درباره ی مدرنیسم ، تردیدهایِ فردی و خانوادگی و رویاروییِ خانواده با مدرنیسم بیشتر حرف می زند . تردیدها و تناقض هایِ شخصیتی را می توان گفت به خوبی نشان می دهد و این تناقض ها گاهی آنقدر آزار دهنده و رُک می شود که از مرد یا زن بودن خود متنفر می شویم ! چرا که در برخی از آنها اغراق وجود دارد . بیشترِ رابطه هایِ علت و معلولیِ فیلم ، در کنارِ هم درست چیده می شود ، اما در برخی موارد انگار این رابطه کلا کنار گذاشته می شود .

تعصب ها ، گذشته و حسادت ها وقتی دست در دستِ هم با مدرنیته آمیخته می شوند ، مطمئنا آفت هایی را به همراه دارند . در فیلم ، رویاروییِ فکریِ جامعه با مدرنیسم به گونه ای نقد می شود ؛ حتی این نقد گاهی لحنِ مستقیمی به خود می گیرد که به نظرِ منِ مخاطب ، به فیلم آسیب می زند ( هر چند که از سنت و سنت گرایی نیز در فیلم خبری نیست و حرفی زده نمی شود ) . خودفریبی هایِ فردی ، که گاهی به تردید ارجاع می یابد ، در فیلم به خوبی نمایش داده می شود ؛ به نظرِ من خودفریبی هایِ فردی و خانوادگی در فیلم بهتر از هر مفهومِ دیگری نمایش داده می شود . با این همه ، فیلم در انتها ، با پایانی باز تمام می شود که به نظر درست است !

فیلمِ « زندگیِ خصوصیِ آقا و خانمِ میم » شریف و بی ادعاست . با داشتنِ برخی ضعف ها ( در نگاهِ منِ مخاطبِ عام که رشته ام سینما نیست ) توانایی و صاحبِ تفکر بودنِ کارگردانِ آن وقتی بیشتر به چشم می زند که بدانیم اولین فیلمِ سینماییِ بلندِ کارگردانِ آن است . به گمانم از « سید روح اله حجازی » در آینده ای نه چندان دور ، خبرهایِ زیادی بشنویم ! این فیلم را حتما ببینید !

زبان و تفکر

با بیانی ساده در این مطلب می خواهم درباره ی این موضوع صحبت کنم که : آیا زبان بر تفکر مقدم است یا تفکر بر زبان ؟ این موضوع از موضوعاتِ قدیمیِ علمِ جدیدِ روانشناسی است ! البته درباره ی آن زبان شناسان و جامعه شناسان در گذشته و حال زیاد بحث و تبادل نظر کرده اند .

به صورت کمی و با مطالعه ی آراء نظریات در روانشناسی ، بیشتر بر مقدم بودن زبان بر تفکر تأکید شده است . به عنوانِ مثال رفتارگرایانی چون واتسون و اسکینر و زبان شناسانی چون بلوم فیلد بر این نکته تأکید کرده اند که تولیداتِ زبانی و سایرِ رفتارها ، زیربنایِ تفکر را تشکیل می دهند .

در دیدگاهی دیگر که ابتدا توسطِ جامعه شناسان مطرح شد و سپس ، روانشناسِ رشد « ویگوتسکی » به شدت بر آن تأکید کرد ، زبان زیربنایِ اصلیِ تفکر معرفی گردید ؛ در نظرِ اینان و سایر نظریاتی که با تفاوت هایی بر مقدم بودنِ زبان تأکید دارد ، فرهنگ ، آداب و تفکرِ جاری در فرد از زبان نشأت می گیرد .

در این بین « چامسکی » که هنوز هم در قید حیات بوده و از زبان شناسانِ مطرح محسوب می شود ، نظریه ی ذاتی بودنِ زبان را مطرح کرد ؛ به نظرِ چامسکی موجوداتِ بشر دارایِ یک مکانیسمِ ذاتیِ گفتار هستند ؛ در نظرِ او زبان هایِ مختلف در جهان تنها از نظرِ ظاهری با هم تفاوت دارند و خصوصیاتِ اساسی و زیربناییِ زبان هایِ مختلف در جهان یکسان است . این نظر در سی سالِ گذشته تأثیر زیادی بر روانشناسی و تعلیم و تربیت گذاشته است ، اما در همان حال مخالفانِ سرسخت و زیادی هم دارد که انتقادهایی جدی به این نظر ابراز کرده اند .


در این مطلب به دنبالِ تأیید یا ردِ هیچ نظریه ای نیستم ؛ درواقع این مطلب مقدمه ای بر مطالبی دیگر خواهد بود که در آن به زبانِ دوم و زبانِ مادری خواهم پرداخت . با تأیید یا ردّ هر نظری در نهایت به این می رسیم که زبان در هر صورت بر تفکر ، فرهنگ و آداب یک فرد ، قومیت و اجتماع تأثیر می گذارد ؛ حتی اگر زبان بر تفکر مقدم باشد یا نباشد و حتی اگر زبان در میانِ مردمان ذاتی باشد یا نباشد .

این مبحث اهمیت زیادی در حفظِ زبانِ مادری و یادگیریِ زبانِ دوم دارد ؛ همچنین این را نیز نباید از خاطر دور کرد که یکی از مؤلفه هایِ بسیار مهم در بهره ی هوشیِ فرد ، زبان و « کلام » می باشد . در تحقیقاتِ انجام شده توسط محققانی نظیرِ « بوتون » حتی این نتیجه حاصل شده است که : اگر کودک تا سن 5 سالگی در محیطی قرار بگیرد که در آن 3 زبانِ مختلف تکلم می شود و آن محیط مساعد باشد ، کودک می تواند همه ی آنها را یاد گرفته و به کار برد . این چند زبانی نیز مخالفان و موافقانِ زیادی دارد که هر کدام استدلالها و تحقیقاتِ خود را بر دیگری ترجیح می دهد .

 اما آنچه که امروزه شاهد آن هستیم ، رشد ، توسعه و تأکید بر دوزبانگی و حتی سه زبانگی در بسیاری از کشورهای جهان است ؛ چرا که این کشورها به مقوله ی « زبان » به عنوان سرمایه ای انسانی نگاه می کنند ؛ در زبانشناسیِ اجتماعیِ این کشورها ، قومیت ها به مثابه ی « سرمایه هایِ خدادادی » محسوب می شوند که باید بیشتر به آن توجه و سرمایه گذاری کرد . در ضمن این نکته به هیچ وجه از نظر دور نمی شود که چند زبانگی می تواند در برخی مواقع لطماتی به فرد وارد آورد که به نظرِ شخصیِ من و با توجه به مشاهداتی که گاها تحقیقِ میدانی نیز بوده است ، این لطمه ها در جهانی که پر است از ابزار و رسانه ، امروزه منتفی است و این لطمه ها فقط در گذشته می توانسته بر فرد تأثیر بگذارد و اگر هر فرد در جامعه ، زبان هایِ بیشتری بداند بالقوه دارایِ سرمایه ی انسانی ، اجتماعی و فرهنگیِ بیشتری نسبت به کسی است که تنها در یک زبان تکلم می کند .


این مطلب و اکثرِ مطالبِ این وبلاگ دست نویس بوده و از منظرِ مطالعات و تجربیاتِ شخصیِ نویسنده ی آن نوشته می شود ؛ و درواقع تلفیقی است از چند منبع ، مطالعات مختلف و نگاهِ نویسنده ی آن ؛ پس اگر در برخی مطالب که نظرِ شخصی نویسنده نیست منبع ذکر نمی شود به معنایِ آنست که آن مطلب دارایِ منابعی است که قبلا مطالعه شده و از حافظه ی نویسنده بازیابی می شود ! ( این قبلا ، می تواند حتی دو روز پیش باشد ! ) و اگر خواننده ای در یک مطلب که نظرِ شخصی نویسنده نمی باشد ، تمایل به ذکرِ منبع داشته باشد که ذکر نشده ، با ثبتِ نظر در آن مطلب اطلاع دهد تا منابعِ آن از حافظه ی نویسنده دوباره بازیابی شده و به اشتراک گذاشته شود !
با ثبتِ نظرهایتان نادانی هایم را بکاهید !

مشاهیرِ استانِ زنجان : 4 . استاد پروفسور یوسف ثبوتی

کسی که فیزیک ، نجوم و دستگاهِ آموزشِ عالی ایران را متحول کرد

درباره ی پروفسور ثبوتی واقعا نمی توانم خلاصه نویسی کنم ! تا هر جایش که دوست دارید بخوانید و یا گلچین اش کنید ! ( غیر از اطلاعاتِ شخصی ، از (ویکی پدیا) برایِ این مطلب استفاده شده است )

یوسف ثبوتی در اول شهریور ماه ۱۳۱۱ در خانواده‌ای فرهنگی در شهر زنجان به دنیا آمد . پس از تحصیلات مقدماتی در زادگاهش ، در سال ۱۳۲۹ به طور همزمان در دو رشته کشاورزی و فیزیک دانشگاه تهران پذیرفته شد که به دلیل علاقه وافر به فیزیک ، این رشته را برای ادامه تحصیل انتخاب کرد . ثبوتی در دوران دانشگاه با توفان‌های سیاسی شدید سال‌های ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۳ همراه بود . وی پس از پایان تحصیلاتش در آزمون نقشه‌برداری قبول شد و به صورت رایگان به یاری دکتر حسین کشی افشار شتافت و پس از چندی با معرفی وی به « دانشگاه تورنتو » در کانادا عزیمت کرد و موفق شد که درجه کارشناسی ارشد را از آن دانشگاه دریافت کند .

ثبوتی پس از آن به « دانشگاه شیکاگو » راه یافت و به تحصیل اختر فیزیک نزد استادانِ صاحب‌نامی هم‌چون « چاندراسکار » و « چمبرلین » پرداخت . او در سال ۱۳۴۲ مدرکِ دکتری تخصصی خود را در این رشته دریافت کرد و برای تدریس با سمتِ استادیاری رهسپارِ « دانشگاه نیوکاسل » انگلستان شد . دکتر ثبوتی پس از مدتی به ایران بازگشت و چندی بعد با سمتِ دانشیاری در دانشگاه شیراز به کار مشغول شد. فعالیت وی در دانشگاه شیراز سرآغاز تحولات جدیدی در دستگاه آموزش عالی ایران بود . نظام ترمی - واحدی کنونی از دستاوردهای دکتر ثبوتی برای نظام آموزشیِ کشور است . وی ، هم‌چنین طرح ارتقای اعضای هیات علمی بر مبنای پژوهش‌های آنان را پیشنهاد داد و آن را در دانشگاه شیراز اجرا کرد . پایه‌گذاریِ دوره‌هایِ کارشناسیِ ارشد در آن دانشگاه از جمله دیگر خدمات استاد در دوران فعالیت در دانشگاه شیراز می‌باشد . دکتر ثبوتی در سال ۱۳۴۸ در یک فرصت مطالعاتی به « دانشگاه پنسیلوانیا » رفت و ضمن تحقیقات به تدریس در آن دانشگاه پرداخت. وی پس از مدتی به ایران بازگشت و علاوه بر تدریس در دانشگاه صنعتی شریف در سال ۱۳۵۱ طرح تاسیس رصدخانه ابوریحان بیرونی شیراز را ارائه داد . این رصدخانه که در سال ۱۳۵۶ افتتاح شد ، بزگترین رصدخانه فعال ایران می‌باشد .



استاد پس از آن ، دوره دکتری نجوم در دانشگاه را بنیان گذاشت و زمینه تحصیلات عالیه علاقه‌مندان اختر فیزیک را در دانشگاه شیراز فراهم کرد. دکتر ثبوتی با پی‌گیری‌های فراوان ، « مرکزِ تحصیلاتِ تکمیلیِ علومِ پایه ی زنجان » را در سال ۱۳۷۰ تاسیس کرد ( این مرکز را می توان به جرأت یکی از مراکزِ مهمِ دوره هایِ دکترایِ فیزیک در خاورمیانه نام برد ) .  نیز  هم‌چنین در ایجاد انجمن نجوم ایران در سال ۱۳۷۵ که با تلاش چند اخترشناس حرفه‌ای ایران محقق شد ، نقش مهمی برعهده داشت . از استاد ثبوتی بیش از ۵۰ مقاله پژوهشی در مجلات علمی بین‌المللی منتشر شده‌است . این پژوهشگر خستگی ناپذیر در عرصه فیزیک و نجوم علاوه بر دریافت عنوان کتاب سال جمهوری اسلامی و مدال پژوهشی وزارت علوم ، تحقیقات و فناوری ، در سال ۲۰۰۰ میلادی به دلیل فعالیت‌های مستمر علمی به دریافت مدال ویژه آکادمی علوم جهان سوم مفتخر شده‌ است .

از صفاتِ بارزِ پروفسور می توان به فروتنی ، تدین و مردمی بودن ایشان اشاره کرد ؛ استاد در میانِ عمومِ مردمانِ شهر و استانِ زنجان دارایِ نفوذِ قابلِ توجهی است . در نگاهِ اول در تفکرات و اعمالِ وی این نکته به طور بارز قابل مشهود است که : در میان مردمان ، دانشمندان خداوند را بیشتر می شناسند و از او می هراسند ! استاد همچنین از مخالفانِ سرسختِ گروه گرایی و دسته بندی هایِ سیاسی در دانشگاه ها بوده و دانشگاه را مکانی مقدس برایِ کسبِ علم می دانند و در زمانِ تصدی مرکز علومِ پایه ی زنجان اجازه فعالیت به هیچ گروهی در این مرکز را ندادند ( که این امر برایِ وی به نظر تبعاتی داشته است ) .

 


انجمنِ فیزیکِ ایران در شهریور ماه ۱۳۸۱ هفتادمین سال موجودیت خود را همزمان با هفتادمین سالگرد تولد استاد ثبوتی در کنفرانس سالانه فیزیک ایران جشن گرفت . این برنامه به احترام این همراه خستگی‌ناپذیر سال‌های فیزیک ایران، « کنفرانسِ ثبوتی » نامگذاری و با حضور بیش از ۸۰۰ تن از استادان و دانشجویان فیزیک ایران با شکوهِ خاصی در دانشگاه زنجان برگزارشد . استاد جزو چهره هایِ ماندگار ایران می باشند و جوایز و افتخاراتِ فراوانی را در کارنامه ی خود دارند .

به یاد دارم در یکی از برنامه هایِ علمیِ تلوزیون برای تقدیر و سخنرانی از وی دعوت شده بود ، مجریِ نام آشنا با حالتی احساسی و عاطفی از استاد پرسید : چه جوریه که هر انسانی تو آسمون ستاره داره ؟ ( یا سوالی در همین مضمون ) ؛ استاد که فارسی را با لهجه ای ترکی صحبت می کنند پاسخ داد : به نظرتون انسان ها این قدر بزرگن که باید هر کدومشون تو این آسمون و فضایِ با عظمت ستاره داشته باشن ؟! و بعد به طورِ علمی درباره ستاره ها ، فیزیک ، فضا و . . . صحبت کردند .

کامران دانشجو ، وزیر علوم ، تحقیقات و فناوری در طی حکمی در تاریخ سی مرداد ۱۳۸۹ دکتر یوسف ثبوتی را از ریاست دانشگاه علوم پایه زنجان که خودِ پروفسور موسس آن بوده‌ است برکنار کرد . این حکم اعتراضات متعددی را در شهر زنجان و بویژه میان مردمانِ فرهیخته و دانشجویان در پی داشت که به دلیل علاقه شدید مردم و دانشجویانش بود . هم چنین مجمع نمایندگان استان زنجان در پی برکناری پرفسور یوسف ثبوتی از ریاست دانشگاه علوم پایه زنجان با ارسال نامه خطاب به وزیر علوم، تحقیقات و فناوری نسبت به این تصمیم واکنش نشان داده و خواستار تجدیدِ نظرِ وزیر علوم در این خصوص شد. در این خصوص عده‌ای از بازاریان زنجان با امضای طوماری خواستار لغو هرچه سریعتر حکم عزل پروفسور شدند .


عمرِ با عزتِ ایشان مستدام و راهش پربرکت باد !

برایِ مشاهده ی فعالیت هایِ علمی ، اجرایی ، فرهنگی ، اجتماعی و افتخاراتِ استاد ، در پایین بر رویِ ادامه مطلب کلیک کنید .

ادامه نوشته