دو ماهنامه ی پیشنهادی برایِ تمامِ فصول !

در میان مجله هایی که خوانده ام ، دو مجله بسیار برایم مفید ، جذاب و متنوع بوده است که به صورتِ ماهنامه چاپ می شوند . خواندن آنها را در هر کجا که باشید بسیار پیشنهاد می کنم !

1 . ماهنامه ی « تجربه » : ماهنامه ی فرهنگی ، اجتماعی ، ادبی ، هنری و معلوماتِ عمومی عنوانِ این مجله است که در صفحه ی اول آن نوشته شده و واقعا هم همینطور است . در این مجله مطالبی از این دست را که به صورتی هنرمندانه نوشته شده اند را خواهید خواند : نقدِ نظرها و خبرها ، پرونده ی ویژه ( در هر شماره به نسبتِ فعالیتِ چشمگیرِ به روزِ یک شخصیت یا یک جریان ، پرونده ای ویژه چاپ می شود ) ، شعر ، داستان و نقدِ ادبیات ، تئاتر ، سینما ، موسیقی ، هنرهایِ تجسمی ، سریال ، تلوزیون و . . . در هر شماره ی این ماهنامه ، یک ضمیمه ی آثارِ ادبی و هنری است به نامِ : « جُنگِ تجربه » ؛ علاوه بر این ها ، بیشترِ هنرمندانی که زیاد مصاحبه نمی کنند یا در ایران نیستند ، با این ماهنامه مصاحبه هایِ زیبا و خواندنی ای دارند . طراحی و صفحه بندیِ این ماهنامه نیز بسیار هنرمندانه بوده و به دل می نشیند . علاوه بر کلّیت مجله ی « تجربه » ، شخصا نگارخانه هایِ چاپ شده در این ماهنامه را بسیار دوست دارم .



شماره ی 5 ماهنامه ی تجربه ؛ عکسِ رویِ جلد : ابراهیم گلستان

2 . ماهنامه ی « گلستانه » : این مجله ، ماهنامه ی ادبی و هنری است که این موضوعات را در آن خواهید خواند : پرونده ( در هر شماره از این بخشِ مجله ، آقایِ اسداله امرایی شخصا یک مصاحبه با یکی از نویسندگانِ خارجی دارد و یک داستان یا قسمتی از یک داستانِ همان نویسنده ی خارجی در این بخش چاپ می شود که بسیار خواندنی و مفید است ) ، هنرهایِ تجسمی ، ادبیات ، شعر ، داستانِ ایرانی و گهگاهی سینما ، تئاتر و موسیقی . بخشِ هنرهایِ تجسمی در این ماهنامه به صورتی حرفه ای و تخصصی است ؛ نمایشگاه ها و نگارخانه هایِ چاپ شده در این مجله را نیز بسیار دوست دارم . در « گلستانه » ، داستانک و داستان هایِ کوتاهِ ارسالیِ خوانندگانِ مجله نیز چاپ می شود .



اگر عمری باشد ، برایِ نوبت هایِ بعد پیشنهادهایِ دیگری نیز دارم ، که خالی از لطف نخواهند بود !

کارِ گروهی ؛ چالش ها ، نیازها و نتایج

تا حال به این فکر کرده اید که چرا انجامِ برخی کارها و اعمالی که نیاز به کارِ گروهیِ مشترک دارند ، در جامعه ی ما دچار ضعف و حتی ناکامی است ؟ در این مطلب ، در حدِ بضاعت به این موضوعِ بسیار مهم خواهم پرداخت و صد البته نظرهایتان مطمئنا مفید خواهد بود .

مستقیم سرِ اصلِ مطلب می روم ! ابتدا باید درباره ی تفکرِ همگرا و واگرا گفت ؛ امروزه بیشترین تأکیدِ روانشناسان برایِ داشتنِ افرادی خلاق و انعطاف پذیر ، ترویجِ « تفکرِ واگرا » ست ؛ تفکرِ همگرا به معنای ارائه ی راه حل هایِ قدیمی در برابر یک مسأله است ، اما تفکرِ واگرا که سنت شکن است به معنای ارائه ی راه حل هایِ جدید در حل مسأله است . در تفکرِ واگرا ، خلاقیت و انعطاف ، بیشتر مطرح است . با طرحِ این دو نوع تفکر در روانشناسی ، و با شناختِ این تفکرها از جانبِ متولّیان و برنامه ریزان ، می توان مدیریتِ بهتری بر گروه ها داشت . شیوه هایِ تقویتِ تفکرِ واگرا امروزه در نظامِ آموزش و پرورش کشورهایِ در حالِ توسعه و من الجمله ایران ، بسیار مورد تأکید قرار گرفته است .

از دیگر دلایلِ ضعف می توان به عدمِ تحملِ انتقاد و خودانتقادگری در نزدِ جامعه اشاره کرد ؛ بطورِ مثال اگر نگاهی به برنامه هایِ زنده ی تلوزیونی از هر جنس اش بیندازید ، مشاهده می کنید که حتی برخی بزرگسالانی که می بایست الگویِ کوچکترها باشند ، بدونِ تحملِ انتقاد ، صرفا می خواهند بر حق بودن خود را به هر نحوی اثبات کنند . این عدمِ تحمل انتقاد و خودانتقادگری ، آگاهانه و ناخودآگاه ضرباتِ مهلکی بر پیکره ی تمامِ جامعه برایِ تحققِ کارهایِ گروهی می زند .

باز ، از دیگر عوامل ، به عدمِ تحملِ شکست می توان اشاره کرد که در نزدِ کلیّتِ جامعه ی ماست ؛ این عدمِ تحملِ شکست ، در پیِ خود آستانه ی صبر و تحملِ افراد را تنزّل داده و از عواقبِ گروهیِ آن می توان به این نکته اشاره کرد که : یک گروه در پیِ یک شکست ، بلادرنگ دنبالِ « یک » مقصر می گردد ؛ این در حالی است که یک شکست در یک گروه را نمی توان به تنهایی معلولِ یک عامل یا یک فرد دانست ( گاهی و حتی اکثرِ اوقات ، کلِ جامعه با سهم هایی مشترک در یک شکست یا پیروزی دخیل هستند ) . پس روحیه ی زمین خوردن و دوباره برخاستن می بایست ابتدا از درونِ خانواده ها در حال شکل گیری و تقویت باشد ( کودکان و نوجوانان ، مشاهده کنندگان و یادگیرندگان بسیار خوبی هستند ، پس باید مراقب بود ! ) .



ساختارهایِ غلطِ اجتماعی و سیاسی در گذشته ی تاریخیِ یک جامعه نیز در این میان نقشِ زیادی دارد ؛ جامعه ای که مشورت و شورا در آن چندین هزار سال در سکوت بوده باشد ، نمی تواند حاصلی جز سرکردگیِ فردیِ افراد در گروها را بر خود ببیند ( در واقع هر کسی سازِ خود را زده است ! ) و عدمِ اعتقاد ، اعتماد و وفاداری به سیستم و هدفِ جمعیِ گروه که نتیجه ی آن فرد گرایی و وفاداریِ فردی است ، یکی از محصولاتِ همین گذشته ی بی مشارکت و بی مشورت خواهد بود . و زدودنِ این غبارِ تاریخی زمان بَر است و یک شبه نمی تواند زدوده شود . به همه ی این ها ، اعتمادِ عمومی را نیز اضافه کنید که بسیار بسیار در این مقوله نقشِ حائزِ اهمیتی دارد .

تقویتِ شیوه هایِ صحیح تعاملِ جمعی در سیاست هایِ کلان و بیشتر از همه در رسانه هایِ جمعی ؛ تقویتِ اعتماد به نفس و عزتِ نفس در گروه ها برایِ آنچه می توانند و آنچه دارایِ آن هستند ؛ تقویت روحیه ی منفعت طلبیِ جمعی به جایِ منفعت جوییِ فردی ؛ و راهکارهایی که در میانِ مطالب ذکرِ آنها رفت می تواند نویدِ جامعه ای را بدهد که در آن ، « ما » بیشتر از « من » اهمیت دارد ؛ تصور کنید که در یک گروهِ ارکسترِ موسیقی افرادِ بدونِ در نظر گرفتنِ هدفِ کلیِ گروه که همانا یک موسیقیِ واحد و مستقل است ، « ما » را رها کرده و « من » ها را به کار بیندازند و هر کس سازِ خود را بنوازند !  ( یک نکته : بیشترین نمودِ بیرونیِ موفقیتِ کارِجمعی و گروهی در جامعه ، بیشتر در ورزش نمایان می شود ) .
این را نیز از خاطر نبریم که رسیدن به اهداف و موفقیت ها در کارها با خرد و فعالیتِ جمعیِ مشترک ، امکانِ ظهورِ بسیار موفق تر و بیشتری خواهند داشت . و صد البته گروه ، نیازِ مبرمی به برنامه ریزی ، مدیریت و رهبریِ کارآمد دارد .


با تمامِ اینها ، لازم به ذکر است که در چند سالِ اخیر و در بُرهه هایی در سال هایِ گذشته ، برخی متولّیان مانند وزارتِ آموزش و پروش ، علوم و تحقیقات و در این اواخر وزارت ورزش و جوانان ، تأکیدِ ویژه ای بر تقویتِ کار گروهی در بینِ نسل هایِ جوان و جدید داشته و دارند ؛ تا حدودی که می توان گفت در برخی موارد موفقیت هایی به دست آمده است که بسیار هم باارزش می باشند ، و همگی را باید به فالِ نیک گرفت و بر ادامه ی روندِ آن یک صدا بود و متّحد . 

دو پیشنهادِ فرهنگی و هنری برایِ این روزها

ابتدا پیشنهاد می کنم « اُپرایِ عروسکی مولوی یا رومی » را حتما ببینید ؛ در این اُپرایِ عروسکی تصاویر و صداهایِ نایابی خواهید دید و شنید ! صدایِ همایون شجریان ( در نقش شمسِ تبریزی ) و محمد معتمدی ( در نقشِ مولانا ) که به کارگردانی استاد بهروز غریب پور و آهنگسازی بهزاد عبدی و رهبرِ ارکسترِ آن : ولادیمیر سیرنکو است . در این اُپرا صداهایِ بسیار زیبایی از خوانندگان مطرح و غیرمطرح ، مو را بر تنِ تان سیخ خواهد کرد ! این اُپرا ابتدا در سالِ 1388 رویِ صحنه رفت و بعدا به بازار عرضه شد . اشعارِ این اُپرایِ عروسکی از « مثنوی معنوی » و « دیوانِ شمس » انتخاب شده است . این اُپرا اجراهایِ زیادی در داخل و خارج از کشور داشته است که از استقبالِ بسیار خوبی برخوردار بوده است .



پیشنهادِ دوم آلبومِ صوتیِ « چهل حکایت از گلستانِ سعدی » است که با صدایِ مرحوم خسرو شکیبایی و آهنگسازی کارن همایونفر در زمستانِ سالِ گذشته ( 1391 ) انتشار یافت ؛ در بازخوانی حکایت ها توسطِ صدایِ نایابِ مرحوم شکیبایی ، وی از لحنِ بازیگری نیز بسیار بهره برده است و علاوه بر آن ، ادراکِ کاملی از حکایت ها داشته است ، که این موارد بر گیرایی و اثرگذاریِ این اثرِ بسیار زیبا و شنیدنی ، تأثیرهایِ زیادی گذاشته است . اضافه کنید موسیقیِ زیبایِ اثر را که همایونفر به درستی در آن ، از « دستگاهِ ماهور » استفاده کرده که این انتخابِ به جا ، تأثیرگذاریِ صد چندانی به اثر داده است . و در میانِ سازها ، استفاده ی خوبی از سازهایِ تار ، نی و کمانچه در میانِ تمامِ صداها و صداسازی ها به عمل آورده است .



پیشنهاد می کنم هر دو اثر را که اولی تصویری و دومی صوتی است را ، حتما اورجینال خریداری کنید ( کلا به حقوقِ مؤلف در تمامِ موارد بسیار اهمیت قائلم ) . برایِ روزهایِ بعد نیز پیشنهادهایی دارم ! کتاب ، مجله و . . . ، که اگر عمری بود به آنها اشاره کرده و شرحی مختصر خواهم داد .

کودکِ من حاصلِ پرورشِ کدام عامل است ؟! توراث ؟ تربیت یا محیط ؟ ( بخش دوم )

در بخش اولِ این مطلب مواردی ذکر شد که در چکیده ی آن می توان اینگونه استنباط کرد که : با تمامِ اهمیتِ توارث ، وقتی کودکی به دنیا آمد دیگر توارث منتفی است و بهتر است تمامِ هم و غم والدین بر غنی سازیِ محیطِ تربیتی یک کودک استوار باشد . در آن مطلب به این نکته نیز تأکید شد که : اگر رفتارهایِ یک کودک به والدینِ خود شباهت دارد ، امری است طبیعی که می توان آنرا به دور از توارث بررسی کرد ؛ چرا که کودک ، در همزیستیِ کنارِ افراد ، رفتارهایِ افراد را تحت نظر داشته و در بسیاری مواقع درون سازی و تقلید می کند . پس اگر کودکی را از یک خانواده به خانواده ای دیگر منتقل کنیم ، احتمالِ شباهت هایِ رفتاریِ وی به خانواده ی دوم بسیار نمایان خواهد بود .

در « یادگیریِ اجتماعیِ بندورا » تحقیقِ جالبی انجام پذیرفته است که بطور ساده و خلاصه این چنین است : شیوه ی اساسی این تحقیق فیلمی بود که در آن یک بزرگسال با یک عروسکِ پلاستیکی رفتارهایی پرخاشگرانه داشته ، آنرا پرت کرده ، پرخاشگریِ عملی نسبت به عروسک انجام می دهد و به عروسک ناسزا هم می گوید . پس از آن به کودکانی که گروه بندی شده بودند ، و به آن دسته از کودکان که شاهد این فیلم بودند اجازه داده شد تا با همان عروسک بازی کنند ؛ در این مطالعه کودکان نه تنها رفتارِ فردِ الگو را تقلید کردند ، بلکه پس از مشاهده ی آن فیلم و پرخاشگری هایِ انجام گرفته در آن ، به رفتارهایِ پرخاشگرانه ی دیگری هم مبادرت ورزیدند . پرخاشگری ها با تفاوت در برخی واکنش ها ، هم در پسران و هم در دختران صورت پذیرفت ؛ بطور خلاصه طبق این دیدگاهِ روانشناسی ، کودکان رفتارِ بزرگسالان را سرمشق قرار می دهند و فرآیند یادگیری اجتماعی صورت می پذیرد .


تصاویری از کودکانِ تحقیقِ بندورا

« آلبرت بندورا » یکی از منتقدانِ سرسختِ رسانه هایِ عمومی و بویژه تلوزیون می باشد که با انجامِ مطالعاتِ خود در بسیاری موارد ، یادگیری اجتماعی از طریق تلوزیون را زیر سوال برده است . در مطالعه ای می خواندم که 58 درصد همه ی برنامه هایِ تلوزیونی دربردارنده ی خشونت هستند ؛ و در 78 درصد از این برنامه ها پشیمانی ، انتقاد یا مجازاتی برایِ خشونت وجود ندارد . به شخصه من اعتقادِ بسیار زیادی به نظریه ی یادگیری اجتماعی بندورا دارم و با توجه به مشاهدات و حتی تک تحقیق هایی که در آنها شرکت داشته ام ، چه به صورتِ آماری و چه به صورتِ مشاهده ی فردیِ افراد دیده ام که حتی بزرگسالان در مقابل تبلیغات و مشاهده هایِ اجتماعی خود از طریقِ رسانه هایِ جمعی و خصوصا تلوزیون ، رفتاری مشابه و گاها کاملا منطبق با رفتارِ مشاهده شده داشته اند .

تصور کنید که در رسانه ها ، رفتارهایی تحقیرآمیز نسبت به یک گروه ، جنسیت یا حتی قومیت نشان داده شود ، عکس العمل و یادگیریِ یک کودک چه خواهد بود ؟ نتیجه ی بسیاری از اهانت ها و بی حرمتی ها را می توان در دلِ همین یادگیریِ مشاهده ایِ افراد که بیشتر از طریقِ رسانه هایِ جمعی است جست . پدری که در خانه است و کودکش را وادار می کند به فردِ مراجعه کننده ی دمِ در بگوید خانه نیست ، رفتاری غیر از رفتارِ خود ، از فرزندش نخواهد دید . پدر و مادری که همواره نزدِ کودکشان در حال جوک سازی هستند یا قسم هایِ دروغ می خورند ، واکنشی غیر از آن از فرزندِ خود نخواهند دید . اینها در حالی است که بطور مثال ، به سخنِ رسول اکرم (ص) و تأکیدِ ایشان درباره ی خاک بازیِ کودکان ، در جوامع غربی و در مهدهایِ کودکِ آنها بدان عمل می شود ؛ و به کرات دیده ام که در اینجا کودکی که در حالِ بازی با خاک می باشد از جانب والدینِ خود محروم و حتی تنبیه هم می شود !



این را باید در ذهن داشته باشیم که رفتارِ کودکان تحتِ تأثیرِ تجربه ی غیر مستقیم و یا جانشینی قرار دارد و مشاهده ی رفتارها ( به غیر از پدر و مادر و نزدیکانِ کودک ) از طریقِ عناصرِ تأثیرگذارِ رسانه ای در شکل گیریِ رفتار و حتی افکار یک کودک در آینده نقشِ بسیار تأثیرگذاری دارد . در مطالبی در آینده به مفاهیمی دیگر از تربیت خواهم پرداخت و در آنها به صورت عام و علمی به برخی دیگر نکات اشاره خواهم نمود ، و در آنها نتایج و چگونگی برخی تحقیقاتِ جالبِ انجام گرفته که بسیار مفید ، کاربردی و جالب است را خواهم آورد که اگر آن آزمایش ها و تحقیقات را بخوانید مطمئنا بسیار برایتان جالب خواهد بود .


نشسته : آلبرت بندورا میان دانشجویانش

هفت چاکرا در یک روز

در تعالیمِ بودا ، « چاکرا » یکی از کلیدی ترین مفاهیمی است که به آن پرداخته شده است ؛ « چاکرا » در لفظ معنایِ چرخِ دوار دارد اما در عمل یعنی چیزی متحرک و پویا که در اطرافِ خود تولیدِ انرژی می کند ؛ برخی چاکرا را با « مرکزیت » اشتباه می گیرند که درست نیست ، چرا که چاکرا متحرک و پویاست و مرکزیت ثابت و غیرمتحرک است .

در اینجا قصد ندارم تک تکِ چاکراها را نام ببرم و سخن درازی کنم ! پس در اینجا به دنبالِ رابطه ی چاکرا و روزه داری هستم . در تعالیمِ بودا ، چاکراها تولیدِ انرژی و در نهایت « شعف » می کنند ؛ اما در همین تعالیم ، ماندن در یک چاکرا برایِ رسیدن به شعفِ نهایی ، به یک رهرو توصیه نمی شود و یک رهرو می بایست گام به گام از پایین ترین چاکرا شروع کرده و به بالاترینِ آن برسد . اولین چاکرا ، چاکرایِ جنسی است و ادامه دهید تا به بالا . . . مثلِ چاکرایِ ناف ، چاکرایِ قلب ، چاکرایِ گلو و . . . ؛ در واقع همان چیزهایی که یک مسلمان در یک روز روزه داریِ خود ، باید کنترلِ آنها را به دست بگیرد و بر تمامیِ آنها و خود مسلط شود .


در تعالیمِ بودا ، سالک با تمرین می بایست بر چاکراهایِ خود مسلط شده و تا به شعف برسد ؛ حال در این تعالیم احتمال دارد که یک نفر برایِ کنترلِ یک چاکرا مدتِ تمرینی زیادی داشته باشد ؛ اما در روزه داریِ اسلام ، یک نفر باید در یک روز بر تمامیِ مواردی که روزه را باطل می کند مسلط شده و به خودآگاهی برسد . این چاکراها انطباقِ زیادی با مواردی که تخطی از آنها روزه ی یک فردِ مسلمان را باطل می کند ، دارند .

تسلط به چاکراها و روزه داری در اسلام ، تمرینِ بسیارِ خوبی برایِ روانِ آدمی است تا قدرت و حیطه ی توانایی و تسلط بر خویشتنِ خویش را محک بزند و با ادامه ی آن نقاطِ ضعف خود را شناسایی و اصلاح کند . اما جالب اینجاست که در اسلام همه ی این مواردی که در تعالیم بودا به آن ها چاکرا گفته می شود ، می بایست در یک روز کنترل شوند و این بسیار جالب است . یعنی تسلط بر : مواردِ جنسی ، شکم ، قلب ، زبان و الا آخر تا گوش و مغز . اگر مراقبت و مواظبت یک روزه دار را در نظر بگیرید ، یک روزه دار باید از اذانِ صبح تا اذانِ مغرب تمرینی جانانه داشته باشد برایِ کنترلِ مواردی که گفته شد و به زعمِ من ، تمرینی مقدس و شگفت انگیز است برایِ خودآگاهیِ روانی و جسمانی ، که بیشتر از قدرتِ روان و روح استفاده می کند تا جسمانیات .


در نهایت یک روزه دار با تمرین برایِ خودآگاهی و تسلط بر خویشتن ، به شعف خواهد رسید ؛ و این شعف تعابیرِ متفاوتی دارد که در اینجا مجالِ گفتن ندارد ، و دانش و معرفتِ من هم برایِ ذکرِ آن بسیار کم است ( چون در بخش هایی از این مطلب ، خودآگاهی و تسلط بر خویشتن مورد بحث بود ، به همین خاطر این مطلب را در قسمتِ روانشناسی و نظراتِ روز طبقه بندی کرده ام ) . لطفا نظرهایتان را درباره ی این مطلب ثبت کنید که برایم بسیار با اهمیت می باشد . روزه و طاعاتتان گوارایِ روح و روان ، و مقبولِ خودتان ، و مقبولِ حضرتِ باری تعالی .

درباره ی فیلمِ « قاعده ی تصادف »

همین ابتدا باید از ذکاوت و هوشیاری تهیه کننده و کارگردانِ فیلم بگویم ! چرا که این فیلم بعد از جشنواره ی فجر 31 ، به اکران رسید و خیلی زود واردِ بازارِ شبکه ی نمایشِ خانگی شد ( چند روز پیش ) . فاصله ی اکران و شبکه ی نمایشِ خانگی به گمانم به یک ماه هم نکشید . و امیدوارم در سایرِ فیلم ها هم چنین اتفاقی بیافتد ؛ هر چند که در توزیعِ خانگیِ این فیلم ، پشت صحنه هایِ آن حذف شده است . و همچنین باید در نظر داشت که دایره توزیع و اکران ، تنها وابسته به تهیه کننده و کارگردانِ یک فیلم نیست .

گاهی با دیدنِ برخی فیلم هایِ ایرانی به شگفت می آیم و بسیار آن را تحسین می کنم و این گاهی ، به ندرت اتفاق می افتد ! « قاعده ی تصادف » از جمله ی آن فیلم هاست . این فیلم از جشنواره ی 31 فجر ، بیشترِ جایزه ها را درو کرد و مشتاقانه منتظرِ دیدنِ این فیلم بودم . نویسنده و کارگردانِ آن : بهنام بهزادی است که با پختگیِ هر چه تمام شما را با این فیلم به شگفتی وا می دارد ! فیلم بیشتر از بازیگرانِ جوان بهره برده و بازی هایِ بسیارِ زیبا و درستی دارد . داستانِ یک خطی فیلم که در پشتِ کاورِ آن نوشته شده : « داستانِ چند جوان است که دور هم جمع شده اند تا تئاتری را آماده و در خارج از کشور به رویِ صحنه ببرند . در این میان تنها نفری که حقیقتِ رفتنِ خود را به والدینش می گوید دچار مشکل می شود و گروه بینِ دوراهی رفتن و نرفتن قرار می گیرد و . . . » .



همه چیز در فیلم به نظر در جایِ خود قرار دارد ؛ روابطِ علت و معلولی درست تبیین می شود ؛ بازی ها قدرتمند و موسیقیِ فیلم بسیار در خدمتِ فیلم است . با اینکه نقش هایِ اصلی در اختیارِ جوانانی است که بیشتر در سریال ها دیده شده اند اما همگی ، ایفایِ نقشی درست و دقیق داشته اند که به نظر بیشتر مرهونِ کارگردانی و توانِ بالفعلِ خودِ  آنهاست ( شخصیت و کاراکترِ پسرِ ریش دار فیلم که در فیلم نامش « مارتین » است و نامِ واقعیِ او هم هست ، برایم بسیار جالب بود ) . در فیلم امیر جعفری و سروش صحت نیز حضور کوتاه اما بسیار قدرتمند و تأثیرگذاری دارند .

با زبانِ خودم ، توصیفی اینگونه از فیلم دارم : تناقض هایِ روانیِ فرد که در گروه ها شکل گرفته یا می گیرد که بسیار وابسته به قواعد و قوانینی است که جامعه در تمامِ اشکال آن را وضع کرده است یا می کند ؛ در این تناقض ها روابط شکل می گیرد ، روابطِ دوستانه یا عاشقانه و احساساتِ خودخواهی یا ایثار . در همین اثنا ، شکافِ نسلی هم به وضوح نمایان می شود و بسترِ روحی و روانیِ فرد ، گروه و حتی جامعه را تحت الشعاع خود قرار می دهد . شکافی که با نوعِ نگرش و تفکر نسل ها و خواسته ها و علایقشان ارتباطِ تنگاتنگی دارد . از تحسین هایِ دیگرم به فیلم این موضوع است که طبقاتِ فکری و روانیِ مختلفِ جامعه به شکلی عمدی در شخصیت هایِ فیلم حضور دارند و به نظر به درستی تبیین می شوند ( درباره ی فیلم هر گروه یا منتقدی نقدها و تفسیرهایِ متفاوت و زیادی داشته اند که بهتر است آنها را بخوانید ؛ چرا که این فیلم تک وجهی نبوده و حرف هایِ زیادی برایِ گفتن دارد ) .


به نظرم با تمامِ اینکه فیلم خواسته نقش هایِ قالبیِ دختر و پسر ( و خصوصا دختر ) که این روزها در اکثرِ فیلم هایِ داخلی و خارجی رواجِ زیادی یافته است را از فیلم دور کند و به یک دختر و پسر قالبی را تحکّم نکند ، در جاهایی نتوانسته به تمامیِ از تحکّم دست بردارد و ناخودآگاه در بینِ قسمت هایی از متنِ فیلم ، نقش هایی برایِ یک پسر و دختر در فیلم سفارش می دهد !

این فیلم بسیار دیدنی ، تحسین انگیز و شریف است ( در رویِ جلدِ فیلم نوشته : این فیلم برایِ افرادِ زیرِ 13 سال مناسب نمی باشد ) . تماشایِ آن را از دست ندهید که جزوِ فیلم هایِ دغدغه دار بوده و حرف برایِ سخن گفتن زیاد دارد .

سازگاری

در همین ابتدایِ مطلب باید بگویم که در این مطلب در پیِ تعریف یا باز تعریفِ سازگاری نیستم ؛ پس امیدوارم تا انتها مطلب را بخوانید و امیدوارم مفید و قابل استفاده باشد .

در همین ابتدا بگذارید تصویری برایتان ترسیم کنم : فرض کنید دمِ درِ خانه ی شما تیرِ چراغِ برقی وجود دارد که ورود و خروج به خانه را دشوار می کند ؛ و باز فرض کنید که به هیچ عنوان اداره ی برق میل به برداشتنِ تیرِ چراغِ برق ندارد ! پس اینجا چند حالت و راه حل دارید ؛ اول اینکه اگر قدرتش را دارید تیر چراغِ برق را از دمِ خانه تان بردارید ( این موضوع کلا منتفی است و دلیلش واضح ) ؛ دوم اینکه هنگام ورود و خروج به منزلتان کمی به کمر و اندام تان انعطاف دهید ! گویی به نوعی رقص کنان وارد و خارج می شوید !
بیشترِ مواقع ، انسان ها به جایِ تغییر رفتار و نگرشِ خودشان ، سعی در تغییر رفتار و نگرشِ دیگرانی دارند که رفتارشان برایِ فرد آزاردهنده است ؛ گو اینکه باید به خاطر داشته باشیم هر چقدر سنِ یک فرد بالا می رود ، تغییرِ نگرش و رفتارِ او تا حدودِ زیادی غیر ممکن ارزیابی شده است . تغییر در رفتار بعد از سن 25 یا 30 با توجه به ارزیابی هایِ به عمل آمده ، تا حدودِ زیادی ممتنع است . پس این تیرِ چراغِ برق و این هم رقصِ شما !



این نکته را نیز نباید از خاطر برد که اگر همه خوب باشند و رفتارهایی بسیار انسانی و فهیم با شما و دیگران داشته باشند ، زندگی در میانِ چنین کسانی در اصطلاحی عامیانه هنر نیست ؛ در واقع هنرِ واقعی زندگی کردن ، زندگیِ مسالمت آمیز با تمامِ افراد و رخدادهاست . فردی که از قدرتِ سازگاری مناسبی برخوردار است ، در نتیجه از سطحِ بهداشتِ روانیِ بالایی نیز برخوردار خواهد بود . در یک کلام : اگر توانِ مقابله با « هیتلر » را ندارید ، با داشتن برخی توانمندی ها که به سازگاری خواهد انجامید ( و در پایین به این توانمندی ها اشاره خواهم کرد ) ، با وی و حضور وی کنار بیایید !

حال سرچشمه ی این توانمندی ها در چیست ؟ در حالتی کلی و ساده ، ابتدا این توانمندی ها در درونِ تربیتِ خانوادگی افراد وجود دارد ؛ بطور مثال : خانواده ای که توانسته به کودکش صبر و شکیبایی بیاموزد . در مراحلِ بعدی سطحِ تحصیلات و داشتنِ تحصیلات و یا داشتنِ مطالعه هایِ مفید و ارزشمند یکی از مهمترین مواردی است که ناخودآگاه ، آگاهی و فرهنگِ فرد را تقویت کرده و او را برایِ مواجهه با افراد ، موقعیت ها و رخدادها آماده می کند ( این را نیز از خاطر دور نکنید که : فردی که دارایِ تحصیلات است و یا مطالعه ی قابلِ قبولی دارد ، با درک و ارتباط با تمامِ افراد ، دوستان و اطرافیانی نیز از جنسِ خود خواهد داشت و در پیِ آن معیارهایِ او برایِ ازدواج ، سبکِ زندگی و . . . تفاوت خواهد کرد ) . اما موردِ دیگر داشتن تجربیاتِ مفید و خودکاوی هایِ مفیدِ فردی است که به کشف و شهودِ شخصی از خود و حتی شناختِ دیگران می انجامد ( خودکاویِ مفید ، اعصاب خورد کردن هایِ فردی که در درونِ فرد گاهی جریان می یابد نبوده و تفاوت هایِ فاحشی با آن دارد ؛ این خودکاوی نیز بسیار تحتِ تأثیرِ مطالعه ، تحصیلات و . . . می باشد ) .

در جایی می خواندم که امام صادق (ع) به فردی گفته : وقتی با فردی مواجه شدی که سخنِ صلاحِ تو در وی اثر نمی کند و سخنِ حقت را نمی پذیرد ، دستها را بالا ببر و بگو : من تسلیم ام ! این جمله را می توان شاه کلیدِ کلِ موضوعِ سازگاری دانست . در مشاهداتِ روزانه بسیاری از افراد را می بینم که اظهار می کنند : فلان رفتارِ پدرم یا مادرم به شدت مرا رنجور می کند و نمی توانم تغییرش دهم ؛ حال اینکه این نکته را از ذهن خارج کرده اند که پدر و مادر و یا هر کسِ دیگر ، یا از نسلِ آنها نیست و یا از تربیت ها و برداشت هایی جداگانه آمده که عمری نیز با آن نوع نگرش و رفتار زندگی کرده و در اکثرِ مواقع نمی توان آنها را تغییر داد ؛ پس با نگاهی آگاهانه ، خود را باید تغییر دهیم .



یک جمله ی طلایی : به جایِ اینکه وقت بگذاریم و خود را شکنجه دهیم تا دیگران و رخدادها را تغییر داده و کنترل کنیم ، بهتر است که تمامِ توانِ خود را بر رویِ یک نفر معطوف داریم ؛ و آن یک نفر ، خودِ ما هستیم . به نظرِ شخصی من ، بهترین عبارتی که درباره ی سازگاری می توان ابراز کرد ، جمله ی : « هنرِ خوب کنار آمدن » می باشد . و صد البته این کنار آمدن همراه با استقلالِ شخصی فرد بوده و به معنایِ همرنگی با دیگران نیست .

برایِ این خوب کنار آمدن باید توانِ روانی و حتی جسمی خود را افزایش دهیم . بگذارید دو دسته از انسان ها را که در رویارویی با رخدادها و مواقعِ شکست و تلخی ، از خود واکنش نشان می دهند را مثال بزنم که در زندگیِ روزانه تان با آنها بسیار مواجه می شوید : یک دسته آنهایی هستند که اگر در موقعیتی تلخ قرار بگیرند و یا اینکه یک نفر بگوید : تو نمی توانی فلان کار را انجام دهی ، سریعا به گوشه ی خلوتی رفته و کز می کنند و با حالتی بسیار افسرده در ضعفِ خود اغراق می کنند و مکررا با خود تکرار می کنند که : من نمی توانم . اما دسته ی دوم در مواجهه با همین موقعیت با رشادت سینه را سپر می کنند و حتی گاهی خشمگین در درونِ خود می گویند : « کی گفته من نمی تونم ؟! بهش نشون میدم که از پس هر کاری بر میام ! » ؛ در واقع در اینگونه موارد یکی میدان را زود خالی می کند و دیگری تا انتها می ایستد و خود را محک می زند و توانِ خود را افزایش می دهد . این مثال را به طورِ گسترده ای به سازگاری ربط دهید و بدانید که این ، هیچ تناقضی با کنار آمدن ها ندارد و در واقع کسی که زود کنار کشیده ، نتوانسته با همه و حتی خود ، کنار بیاید .
مواردِ بسیاری ماند که در اینجا فرصتِ بیان پیدا نکردند ؛ و احتمالا ، بیشترِ افراد این مطلب را تا انتها نخواهند خواند ! پس اگر تا اینجا رسیده اید و نظری دارید ، مرا و دیگران را از مشاهده ی نظرتان بی نصیب نگذارید .

درباره ی فیلمِ : « زندگیِ خصوصیِ آقا و خانمِ میم »

فیلمِ « زندگیِ خصوصیِ آقا و خانمِ میم » به کارگردانیِ : سید روح اله حجازی و تهیه کنندگیِ : محمدرضا شفیعی در خرداد ماه 1392 وارد بازارِ نمایشِ شبکه ی خانگی شد ( نتوانسته بودم در زمانِ اکران آن را در سینما تماشا کنم ! ) . این فیلم را می توان فیلمِ اولِ سینماییِ کارگردانِ آن دانست که با جسارت و داشتنِ طرزِ فکر ، آینده ای توانمند را به جامعه ی سینمایی نوید می دهد .

داستان یک خطی فیلم که پشتِ کاورِ آن نوشته شده : محسن که قرار است از نظرِ شغلی ارتقاء قابلِ توجهی در سطحِ کشور پیدا کند از وجودِ همسرِ ساده و غیرِمدرنِ خود خجالت می کشد ؛ که در این بین آقایِ گوهریان ( حاتمی کیا ) به همسرِ محسن پیشنهادِ کار می دهد ، اما . . .



به برکتِ بازی هایِ حمید فرخ نژاد ، مهتاب کرامتی و ابراهیم حاتمی کیا ، شخصیت پردازی ها در فیلم تا حدودی درست انجام می شود ؛ خصوصا آقایِ گوهریان که ابراهیم حاتمی کیا ایفاگرِ نقشِ اوست و در سکانس هایِ بسیار کمی حضور دارد ، به زیبایی و تواناییِ هر چه تمام در فیلم ظاهر شده است ( حاتمی کیا که خود کارگردانِ صاحبِ فکری است ، تأثیرگذارترین بازیگرِ این فیلم به نظر می رسد ، که اگر بازیِ زیبایِ او نبود ، فیلم معطل می ماند ! بازیِ او برایِ درکِ مخاطب از فیلم بسیار کمک می کند ) .



این فیلم درباره ی مدرنیسم ، تردیدهایِ فردی و خانوادگی و رویاروییِ خانواده با مدرنیسم بیشتر حرف می زند . تردیدها و تناقض هایِ شخصیتی را می توان گفت به خوبی نشان می دهد و این تناقض ها گاهی آنقدر آزار دهنده و رُک می شود که از مرد یا زن بودن خود متنفر می شویم ! چرا که در برخی از آنها اغراق وجود دارد . بیشترِ رابطه هایِ علت و معلولیِ فیلم ، در کنارِ هم درست چیده می شود ، اما در برخی موارد انگار این رابطه کلا کنار گذاشته می شود .

تعصب ها ، گذشته و حسادت ها وقتی دست در دستِ هم با مدرنیته آمیخته می شوند ، مطمئنا آفت هایی را به همراه دارند . در فیلم ، رویاروییِ فکریِ جامعه با مدرنیسم به گونه ای نقد می شود ؛ حتی این نقد گاهی لحنِ مستقیمی به خود می گیرد که به نظرِ منِ مخاطب ، به فیلم آسیب می زند ( هر چند که از سنت و سنت گرایی نیز در فیلم خبری نیست و حرفی زده نمی شود ) . خودفریبی هایِ فردی ، که گاهی به تردید ارجاع می یابد ، در فیلم به خوبی نمایش داده می شود ؛ به نظرِ من خودفریبی هایِ فردی و خانوادگی در فیلم بهتر از هر مفهومِ دیگری نمایش داده می شود . با این همه ، فیلم در انتها ، با پایانی باز تمام می شود که به نظر درست است !

فیلمِ « زندگیِ خصوصیِ آقا و خانمِ میم » شریف و بی ادعاست . با داشتنِ برخی ضعف ها ( در نگاهِ منِ مخاطبِ عام که رشته ام سینما نیست ) توانایی و صاحبِ تفکر بودنِ کارگردانِ آن وقتی بیشتر به چشم می زند که بدانیم اولین فیلمِ سینماییِ بلندِ کارگردانِ آن است . به گمانم از « سید روح اله حجازی » در آینده ای نه چندان دور ، خبرهایِ زیادی بشنویم ! این فیلم را حتما ببینید !

زبان و تفکر

با بیانی ساده در این مطلب می خواهم درباره ی این موضوع صحبت کنم که : آیا زبان بر تفکر مقدم است یا تفکر بر زبان ؟ این موضوع از موضوعاتِ قدیمیِ علمِ جدیدِ روانشناسی است ! البته درباره ی آن زبان شناسان و جامعه شناسان در گذشته و حال زیاد بحث و تبادل نظر کرده اند .

به صورت کمی و با مطالعه ی آراء نظریات در روانشناسی ، بیشتر بر مقدم بودن زبان بر تفکر تأکید شده است . به عنوانِ مثال رفتارگرایانی چون واتسون و اسکینر و زبان شناسانی چون بلوم فیلد بر این نکته تأکید کرده اند که تولیداتِ زبانی و سایرِ رفتارها ، زیربنایِ تفکر را تشکیل می دهند .

در دیدگاهی دیگر که ابتدا توسطِ جامعه شناسان مطرح شد و سپس ، روانشناسِ رشد « ویگوتسکی » به شدت بر آن تأکید کرد ، زبان زیربنایِ اصلیِ تفکر معرفی گردید ؛ در نظرِ اینان و سایر نظریاتی که با تفاوت هایی بر مقدم بودنِ زبان تأکید دارد ، فرهنگ ، آداب و تفکرِ جاری در فرد از زبان نشأت می گیرد .

در این بین « چامسکی » که هنوز هم در قید حیات بوده و از زبان شناسانِ مطرح محسوب می شود ، نظریه ی ذاتی بودنِ زبان را مطرح کرد ؛ به نظرِ چامسکی موجوداتِ بشر دارایِ یک مکانیسمِ ذاتیِ گفتار هستند ؛ در نظرِ او زبان هایِ مختلف در جهان تنها از نظرِ ظاهری با هم تفاوت دارند و خصوصیاتِ اساسی و زیربناییِ زبان هایِ مختلف در جهان یکسان است . این نظر در سی سالِ گذشته تأثیر زیادی بر روانشناسی و تعلیم و تربیت گذاشته است ، اما در همان حال مخالفانِ سرسخت و زیادی هم دارد که انتقادهایی جدی به این نظر ابراز کرده اند .


در این مطلب به دنبالِ تأیید یا ردِ هیچ نظریه ای نیستم ؛ درواقع این مطلب مقدمه ای بر مطالبی دیگر خواهد بود که در آن به زبانِ دوم و زبانِ مادری خواهم پرداخت . با تأیید یا ردّ هر نظری در نهایت به این می رسیم که زبان در هر صورت بر تفکر ، فرهنگ و آداب یک فرد ، قومیت و اجتماع تأثیر می گذارد ؛ حتی اگر زبان بر تفکر مقدم باشد یا نباشد و حتی اگر زبان در میانِ مردمان ذاتی باشد یا نباشد .

این مبحث اهمیت زیادی در حفظِ زبانِ مادری و یادگیریِ زبانِ دوم دارد ؛ همچنین این را نیز نباید از خاطر دور کرد که یکی از مؤلفه هایِ بسیار مهم در بهره ی هوشیِ فرد ، زبان و « کلام » می باشد . در تحقیقاتِ انجام شده توسط محققانی نظیرِ « بوتون » حتی این نتیجه حاصل شده است که : اگر کودک تا سن 5 سالگی در محیطی قرار بگیرد که در آن 3 زبانِ مختلف تکلم می شود و آن محیط مساعد باشد ، کودک می تواند همه ی آنها را یاد گرفته و به کار برد . این چند زبانی نیز مخالفان و موافقانِ زیادی دارد که هر کدام استدلالها و تحقیقاتِ خود را بر دیگری ترجیح می دهد .

 اما آنچه که امروزه شاهد آن هستیم ، رشد ، توسعه و تأکید بر دوزبانگی و حتی سه زبانگی در بسیاری از کشورهای جهان است ؛ چرا که این کشورها به مقوله ی « زبان » به عنوان سرمایه ای انسانی نگاه می کنند ؛ در زبانشناسیِ اجتماعیِ این کشورها ، قومیت ها به مثابه ی « سرمایه هایِ خدادادی » محسوب می شوند که باید بیشتر به آن توجه و سرمایه گذاری کرد . در ضمن این نکته به هیچ وجه از نظر دور نمی شود که چند زبانگی می تواند در برخی مواقع لطماتی به فرد وارد آورد که به نظرِ شخصیِ من و با توجه به مشاهداتی که گاها تحقیقِ میدانی نیز بوده است ، این لطمه ها در جهانی که پر است از ابزار و رسانه ، امروزه منتفی است و این لطمه ها فقط در گذشته می توانسته بر فرد تأثیر بگذارد و اگر هر فرد در جامعه ، زبان هایِ بیشتری بداند بالقوه دارایِ سرمایه ی انسانی ، اجتماعی و فرهنگیِ بیشتری نسبت به کسی است که تنها در یک زبان تکلم می کند .


این مطلب و اکثرِ مطالبِ این وبلاگ دست نویس بوده و از منظرِ مطالعات و تجربیاتِ شخصیِ نویسنده ی آن نوشته می شود ؛ و درواقع تلفیقی است از چند منبع ، مطالعات مختلف و نگاهِ نویسنده ی آن ؛ پس اگر در برخی مطالب که نظرِ شخصی نویسنده نیست منبع ذکر نمی شود به معنایِ آنست که آن مطلب دارایِ منابعی است که قبلا مطالعه شده و از حافظه ی نویسنده بازیابی می شود ! ( این قبلا ، می تواند حتی دو روز پیش باشد ! ) و اگر خواننده ای در یک مطلب که نظرِ شخصی نویسنده نمی باشد ، تمایل به ذکرِ منبع داشته باشد که ذکر نشده ، با ثبتِ نظر در آن مطلب اطلاع دهد تا منابعِ آن از حافظه ی نویسنده دوباره بازیابی شده و به اشتراک گذاشته شود !
با ثبتِ نظرهایتان نادانی هایم را بکاهید !

تفاوتِ شکستِ عاطفی در عشق،  میانِ زنان و مردان

در ابتدا باید توضیح دهم که این مطلب نیاز به زمینه یابی ، تحقیقِ میدانی و تجربی دارد ؛ پس هر آنچه در اینجا خواهید خواند زاییده ی تجربیات و مشاهده هایی است فردی ، که از دیدگاهِ نویسنده ی این مطلب ( که من می باشم ! ) بیان و توصیف می شود ؛ و صد البته مبنایِ سخن در اینجا بر تفاوت ها استوار است ، نه در حسن و معایب و نه در مقایسه ای دوطرفه که به دنبالِ چالش آفرینی است .

با مشاهده ها و ارجاع هایِ فردیِ افراد به نظر می رسد « شکستِ عاطفی یا عشقی » در تعدادِ کثرت و به لحاظِ کمی در بین زنان زیاد است ؛ این یعنی اینکه به نظر ، زنان بیشتر شکستِ عاطفی را تجربه می کنند . حال موارد و علت هایِ وجودیِ این شکست دلایل مختلفی دارد که اگر مجالی بود مختصرا به آن خواهم پرداخت .



اما پایداریِ احساسی و عاطفیِ این شکست ها در مردان به نظر ماندگاری زیادی دارد ؛ این یعنی به نظر می رسد مردان پس از تجربه ی شکستِ عاطفی ، احساس هایِ تولید شده توسطِ آن و حتی تصوراتِ خود از طرفِ مقابل را دیرتر از ذهن خود خارج می کنند و در مواردی اصلا تواناییِ خارج کردن این تجربه و تصورات را ندارند . در مشاهده ی فردیِ این مردان به نظر می رسد یادآوری این شکست دارایِ تمایلاتی مازوخیستی است که فرد با اینکه از یادآوری آن رنج می برد اما در همان حال این تلخی و اندوه برای وی به نوعی فرح زاست ! به طورِ مثال فرد با یادآوریِ آن اشک می ریزد اما در همان حین از اشک ریختن لذت می برد ؛ یا میداند که در خاطر نگه داشتنِ آن در هر صورت با تغییر شکل هایی ، بر روانِ او اثراتی که گاها مخرب است بر جای خواهد گذاشت ، اما حاضر به ترکِ این خاطره نیست .



در شکل هایِ صحیحِ کنار آمدن با شکستِ عاطفی در هر دو جنس می توان به تصعید و پالایشِ روانی اشاره کرد ( درباره ی مکانیسمِ تصعید ، در مطلبی مفصلا در همین وبلاگ مطلب به ثبت رسانده ام ) . اما چرا پایداریِ این شکست در زنان ، کوتاه مدت تر به نظر می رسد ؟
یک نکته اینکه زنان با توجه به فرآیندهایِ هورمونی و شخصیتی از قدرتِ سازگاریِ مناسب تری برخوردارند و دیگری اینکه باز هم به خاطر مواردِ هورمونی و شخصیتی ، در زنان عواطف و احساسات همواره در حال تغییر می باشد ؛ و این تغییرات که گاهی به شکلِ عدمِ تثبیت نیز نمایان می شود کمکِ شایانی می کند تا یک زن بتواند با مرورِ زمانِ کوتاه مدت تری با این خاطره سازگاری پیدا کرده و آنرا فراموش کند ( به نظر زنان برایِ رهایی از دردها و غصه ها بیشتر تلاش و تکاپو می کنند تا خود را به شادی و سرزندگی برسانند ) . در ضمن ، این نکته اصلا نادیده گرفته نمی شود که به نظر ، وفاداریِ یک زن بعد از ازدواج ، به مراتب بیشتر از یک مرد در جوامعِ مختلف مشاهده می شود . این بدان معنا نبوده و نیست که عدم وفاداری را می توان به کلِ جامعه ی مردان سرایت داد . اما نکته ای دیگر این است که زودباوری و یا اعتمادِ غیر متعارف در زنان نیز به نظر بیشتر قابل مشاهده است ؛ بطور مثال زنان در مقابل چرب زبانی و برخی از دیگر مواردی که در نظرشان حُسن تلقی می شود ، زودتر خود را می بازند . علت ها و عواملِ دیگری نیز در کار است که تنها به مهمترین و مشهودترینِ آنها اشاره کردم .

حال به ابتدایِ مطلب باز می گردم که چرا یک شکستِ عاطفی به وقوع می پیوندد ؟ این سؤال پاسخ هایِ بسیار زیادی دارد که در بیشترِ مواقع می بایست از علومِ روانشناسی و جامعه شناسی بطورِ همزمان برایِ پاسخ به آن استفاده کرد . در حالتی آشکارتر یکی از موارد وقوع را می توان طبیعی جلوه دادنِ این شکست ها در فیلم ها و رسانه ها یاد کرد ( یعنی نوعی تبلیغاتِ زیر پوستی ، که بیشتر در کانال هایِ ماهواره ای می توان آنرا مشاهده کرد . تبلیغات در هر صورت و به هر شکل در هر فرد اثراتی بر جای می گذارد ؛ بطور مثال همین کانالِ فارسی 1 را می توان یکی از سرطان هایِ بدخیم و واگیردارِ جامعه ی ما نام برد ! که به هیچ وجه سریال هایِ آن مطابقتی با فرهنگ و تفکر جاری در جامعه ی ما ندارد ، و یکی از بهترین راههایِ مقابله با آن ، داشتنِ عزتِ نفسی مناسب در افراد و جامعه است ) . در این بین می توان از میزانِ اعتقادات و علایقِ دینی ، مذهبی و حتی عرفانیِ افراد ، که یکی از عواملِ بسیار تأثیرگذار بوده و هست را نام برده و بر آن تأکید کرد .

از دیگر علت ها می توان به مدرنیته شدنِ ابزارِ زندگی ها اشاره کرد ( توجه کنید که مدرنیته در ابزار و نه در تفکر ) ؛ قبل از ورودِ ابزارهایِ مدرنیته می بایست بسترهایِ آن فراهم شود که متأسفانه در بیشتر موارد این بسترها کلا از یاد برده می شود . از دیگر علت ها می توان به پیشداوری ها در هر دو جنس از یکدیگر اشاره کرد ؛ این پیشداوری ها ، قضاوت ها و انتظارات که گاها با تفاوت هایِ فردیِ افراد نیز بالا و پایین می شود ، یکی از مهمترین مواردی است که می بایست افراد قبل از رویارویی با آن ، هر نوع قضاوت ، پیشداوری و انتظارات را رها کرده و بیشتر به مطالعه و مشاهده بپردازند .




در پایان متذکر می شوم که زن و مرد بودن با توجه به تمامیِ فرآیندهایِ هورمونی و شخصیتی و همچنین انتظاراتی که فرد ، خانواده ی فرد و جامعه از وی به عنوانِ یک مرد و زن به او القاء می کند که در بیشتر مواقع به نظر ناصحیح است ، یکی از مهمترین علت هایِ وجودیِ این شکست ها و سوء تفاهم ها به نظر می رسد . در هر حال ، این مطلب و این مقوله که ذکرِ آن گذشت ، نیازِ واضح و مبرمی به انجامِ زمینه یابی و تحقیقِ تجربی دارد .

با نظرهایتان ، نادانی هایم را کاهش دهید !

کودکِ من حاصلِ پرورشِ کدام عامل است ؟! توراث ؟ تربیت یا محیط ؟ ( بخش اول )

نگران نباشید ! این مطلب دو بخش خواهد بود ! که امیدوارم موردِ استفاده تان قرار گیرد

شاید بسیار شنیده اید که در مقابل برخی رفتار و عمل هایِ کودکان ، اطرافیان فورا می گویند : درست عینِ مامانش . . . یا مثلا فلان رفتارش به باباش رفته . بگذارید همین ابتدا بگویم که بیاید کمی واقع بینانه تر به این قضیه نگاه کنیم . این امر کاملا مشخص است که کودک ، محصولِ ژن هاِ مشترک یک مرد و یک زن است ؛ پس با این منوال وراثت از دستِ ما خارج است ؛ شاید قبل از تولد نوزاد بشود با تغییراتی کارهایی کرد اما آیا رفتارِ کودکان فقط حاصلِ فرآیندهایِ ژنتیکی است ؟ پس با این مقدمه وراثت را از مواردِ پرورشی کودک حذف می کنیم ( تکرار می کنم وراثت نادیده گرفته نمی شود اما پس از تولد نوزاد این وراثت در جهاتِ بسیاری دیگر تمام است ) .



حال چرا می گویند فلان رفتار کودک به مادر یا پدرش یا . . . رفته ؟ غیر از موارد به ارث رسیده ژنتیکی این موضوع نادیده گرفته می شود که فلان رفتاری که کودک از خود نشان می دهد که بسیار شبیه رفتار والد اوست ، در بسیاری از موارد به علت همنشینی و در کنارِ هم بودن ، توسطِ کودک یاد گرفته می شود . در این زمینه « آلبرت بندورا » نظریه ی بسیار کاربردیِ « یادگیری اجتماعی » را مطرح کرده است که در بخشِ دومِ این مطلب حتما به آن خواهم پرداخت . در یادگیریِ اجتماعی بندورا ، کودک همواره فعالانه در حال یادگیری از محیط است ؛ محیطی که در آن زندگی می کند با تمامِ امکانات و با زمینه هایِ زبانی ، فرهنگی و . . . . در این زمینه بندورا تحقیقِ جالبی انجام داده است که در مطلبِ مربوط به بندورا در بخش دوم آن را بازگو می کنم .

پس اگر ما کودکی را از یک خانواده بگیریم و به یک خانواده دیگر با تفکرات و فرهنگِ متفاوت بسپاریم ، بسیاری از رفتارهایِ کودکِ ما حالا به پدر و مادرِ خانواده ی دوم خواهد رفت ! در زمینه تأثیرِ محیط بر فرآیندِ تربیت و پرورش کودک ، « جان لاک » عقیده ای بسیار جالب داشته که با اینکه افراطی است اما اهمیت محیط و تجربه را نشان می دهد ؛ جان لاک در نظریه ی « لوح سفید » خود می گوید : « به من یک دوجین بچه بدهید و مشخص کنید که هر کدام را در چه شرایطِ شغلی ، فرهنگی و اجتماعی در آینده می خواهید ؛ سپس پس از چند سالی من هر کدام را به شما به گونه ای تحویل می دهم که در ابتدا مشخص کرده بودید ! » ؛ جان لاک جبرگرایانه با این موضوع برخورد می کند و بر اهمیت حواس و تجربه گرایی تأکید کرده و روانِ کودک را به لوحِ سفید تشبیه می کند اما با تمامِ افراطی بودن این نظر ، در عمل پس از قرن ها شاهد هستیم که سخنِ جان لاک چندان هم به گزاف نبوده است ، هر چند افراطی است . این موضوع را به خصوص معلمانِ مدارس به خوبی می توانند تصدیق کنند .

در سال هایِ اخیر ، بیشترِ روانشناسانِ آمریکایی ( در نظر داشته باشید که امروزه ایالات متحده ی آمریکا ، یکی یا به جرأت تنها قطبِ فعال ، سازنده و کارآمد در علم روانشناسی است . بطوریکه در تمامیِ ارگان هایِ دولتی ، نیمه دولتی و خصوصیِ آن و در هر بخشِ یک سازمان یا شرکت ، یک روانشناس حضور دارد ) دقیقا این نکته را تکرار کرده اند که : « کودکی که متولد شده ، دیگر نمی شود کاری کرد الا بارور کردن و غنی ساختن محیط برای کودک ، برایِ پرورش و تربیتِ فعال و سازنده برایِ او ، خانواده و جامعه اش » . اینان با این نظر ، فعالانه در پیِ غنی ساختنِ محیطِ فرهنگی ، علمی ، هنری و . . . خانواده ها و جامعه بوده و هستند .



امروزه در مدارسِ کشورها و در جمعِ خانواده ها به خوبی این نظر مشهود و نمایان است ؛ با نگاهی به اطرافتان خواهید دید که محیطی پویا و غنی از فرهنگ و تربیت ، می تواند در ناسازگارترین کودکان تأثیر بسزایی بر جای بگذارد ( هر چند و اگر نتواند کلا وی را تغییر دهد ) . بطورِ مثال می توان با پویا و غنی کردنِ محیطِ کودکی که والدینش اختلال یا اعتیاد دارند ، در وی اثراتی پایدار بر جای گذاشت .



در بخشِ دوم به نظریه ی فرزندپروری « روسو » که در زمانِ خود بسیار سر و صدا کرد اشاره و تحلیلی کوتاه خواهم داشت . اما تا اینجا داشته باشید که روسو نظریه ی « لوح سفید » را رد کرد و در کتابِ معروفش « اِمیل » نوشت : « کودک موجودی شریف و رام نشده است که دارایِ موهبت هایِ درونی تشخیصِ خیر و شر می باشد » ؛ روسو در این کتاب روشِ « آزادی » را در تربیتِ کودکان مطرح کرده است که با توجه به آن کودک می بایست به طبیعتِ خود واگذار شود و در همانجا متذکر شد که « آنچه مانع رشد صفات در کودک می شود ، دخالت نابجایِ محیط است » . یک نکته جالبتر درباره ی روسو این است که : روسو 5 فرزند داشت که هر کدام را به یتیم خانه سپرد ! اگر از یک معلم درباره تربیت کودکان سوالی بپرسید خواهد گفت که : تربیت کودکان از نظریه پردازی تا عمل ، تفاوت هایِ بسیار زیاد و فاحشی دارد . ( ضمنا یادمان باشد جان لاک و روسو به طور تخصصی روانشناس نبودند ؛ حوزه فعالیت شان بیشتر فلسفه و جامعه شناسی بوده است ) .

تمامِ توانِ خود را به کار بستم تا خلاصه نویسی کنم ! امیدوارم مطالعه ی این مطلب از حوصله تان خارج نباشد

نظرهایتان مطمئنا مفید ، دلگرم کننده و راهگشا خواهد بود

روشنفکری ( بخش دوم )

در همین ابتدای بخش دوم خواهش می کنم که تمام تعصبات را در خواندن این بخش کنار بگذارید و اگر نظر یا انتقادی دارید ، آنرا از دریچه ای به دور از هر گونه تعصب ابراز کنید . در بخش اول به نکته هایی اشاره کردم که دیگر نیازی به مرورشان نیست ؛ اما در آنجا سوالاتی در آخر مطرح کردم که می خواهم به بعضی از آنها از دریچه چشمانِ اندیشه و تجربه ی فردی نگاهی کوتاه بیندازم .

برایِ مشاهده ی ادامه ی مطلب ، بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه نوشته

روشنفکری ( بخشِ اول )

در این مطلب در پی تعریف و تشریح معنای روشنفکری نیستم . همچنین ، این مطلب نه در ردّ روشنفکری و روشنفکران است و نه در تأیید آنها . پس برای دانستن مقصود ، آنرا بدون هیچ قضاوتِ اولیه و پیشداوری بخوانید .

در روانشناسی ، هر شخصی که می خواهد به گونه ای خود را روشنفکر نشان دهد و یا شروع به تجدد فکری بکند ، بدونِ قید و شرط سراغِ « زیگموند فروید » و یا مکتب روانشناسی وی می رود ( مکتبِ روانشناسی فروید که نام هایِ مختلفی مانند روانکاوی ، روان پویایی و . . . دارد جزو مکتب هایی در روانشناسی به شمار می رود که بیشتر ذهنی و غیر علمی است ؛ با تمامِ آنکه بسیاری از نظریات فروید درست از آب درآمد و کارکردهایِ زیادی از خود به جای گذاشت ، اما همچنان مکتب روانشناسی او یک مکتبِ ذهنی است . پس از فروید ، نوفرویدی ها تلاش هایِ زیادی کردند تا این تحلیل فکری از روان را به علم نزدیک تر کنند ) .



در ادبیات ( از هر نوعش ؛ چه شعر ، چه داستان کوتاه ، رمان و . . . ) نیز هر کس می خواهد به گونه ای خود را متجدد بشناساند شیفته ی « صادق هدایت » می شود ( سرگذشت ، آثار و سرانجام او نیازی به شرح ندارد ) .

در علوم اجتماعی و جامعه شناسی بیشتر دیده ام که تمایلاتِ اولیه ی فکریِ متجدد گونه و روشنفکروار یک فرد ، ابتدا به سویِ « کارل مارکس » سوق پیدا می کند ( درباره مارکس و مکتب فکری او که زیربنایِ اقتصاد ، جامعه شناسی و سیاست چند کشور را به گونه ای در پی داشته است سخن زیاد گفته شده ؛ هر چند که برخی از این کشورها بعدها کلا سیستم حکومتی شان را تغییر دادند و یا برخی دیگر تغییراتی در نظریه کشورداری شان از اصول مارکسیسم نشان داده شد ) .

حال گذشته از روشنفکرگرایی و هر چیزی که به این موضوع وابسته است ، بحث در اینجاست که روشنفکر در ابتدایِ گامِ خود می بایست به دور از تعصب و تعلقات باشد . به گونه ای ساده تر ، روشنفکر باید ذهنی آزاد داشته باشد تا چیزهایی که بعدها روشن خواهند شد را با آغوشی باز و به دور از هر نوع تعصب بپذیرد .

بگذارید مثالی بزنم : با یکی از دوستانِ با سواد خود در گفتگویی شرکت داشتم ؛ این دوست ، بسیار شیفته ی نظریه ی فروید و زندگی شخصی و شخصیتِ فروید بود و هنوز هم هست ؛ و همواره گونه ای از روشنفکرنمایی را با توسل به این طرز تفکرش نشان می دهد ؛ در این گفتگو ، من با نتیجه گرفتن از نظریه و طرز زندگی فروید انتقادهایی کوچک به فروید ابراز داشتم ؛ به نظرتان عکس العمل دوستِ روشنفکرمان چه بود ؟! دقیقا درست فکر کردید ! این دوست بدونِ دلیل و بدونِ آنکه گفتگو را ادامه دهد تا نظرِ من را به خوبی درک کند ، بلادرنگ فروید را حتی حامی بشریت خواند و بنده گنهکاری شناخته شدم که به فروید انتقادی کوچک روا داشتم ! شروع جریانِ تحولِ فکریِ یک نفر بسیار مهم است ؛ اما ماندن و درجا زدن بر سرِ اسامی و . . . و کور کردن چشمه ی تفکر با . . . قضاوت با شماست !



در بخش دوم این مطلب ، به مواردی دیگر  با مثال اشاره خواهم کرد که بیشتر برایتان جالب خواهد بود . اما تا اینجا داشته باشید که بیشترِ روشنفکرهایِ گذشته و حالِ ما که بودند ، کارشان چه بود و نتیجه ی تفکرات و اعمالشان چه شد ؟ اصلا معنایِ روشنفکر یعنی چه و کی و چه وقت می توان این لفظ را در مورد شخصی به کار برد ؟ آیا روشنفکر گذشته گراست یا آینده نگر و یا هر دو ؟ آیا روشنفکر در حالِ تفاخر به گذشته ی تایید شده یا نشده اش می باشد یا در حال ، اینجا و اکنون زندگی می کند ؟ آیا با بازتعریفِ لغویِ واژه ی روشنفکر ، می توان همگان را روشنفکر دانست ؟ آیا روشنفکر در پیِ اثباتِ شخصیتِ خود است یا بیان واقعیت یا حقیقت ؟ آیا یک روشنفکر حتما و می بایست دارای تحصیلاتِ کلان باشد ؟ نتیجه تفکر یک روشنفکر چه خواهد بود ؟ جامعه چه تعریفی از روشنفکر و روشنفکران به ما ارائه داده است ؟ ( برایِ مطالعه یِ بیشتر ، کتابِ « در خدمت و خیانت روشنفکران » نوشته جلال آل احمد را پیشنهاد می کنم )

نظرهایتان مطمئنا مفید و راهگشا خواهد بود

درباره ی فیلم « پذیراییِ ساده »

فیلمِ « پذیراییِ ساده » به کارگردانی « مانی حقیقی » در اردیبهشت 1392 واردِ بازارِ نمایشِ خانگی شد . مانی حقیقی نوه ی دختری « ابراهیم گلستان » ( همکار و دوستِ نزدیکِ مرحوم فروغ فرخزاد ) و خواهرزاده ی زنده یاد « کاوه گلستان » ( عکاس خبری که در فروردینِ سالِ 1382 در جریان جنگِ عراق کشته شد ) می باشد . مانی حقیقی بازی هایِ زیبا و گاها درخشانی در کارنامه ی خود دارد که می توان از آنها به « درباره ی الی » و « ورودِ آقایان ممنوع » اشاره کرد . اما این بار مانی حقیقی در نقش فیلمنامه نویس ، کارگردان و بازیگر است .


در زمانِ اکرانِ فیلم ، مانی حقیقی با تیزهوشی با استفاده از دو رکن فروشِ فیلمِ خود را بالا برد : 1 . استفاده تبلیغاتی از نظر برخی منتقدانِ فیلم اعم از مسعود فراستی که گفته بود : پذیراییِ ساده یک فیلمِ ضدِمردمی است و 2 . از کشمکش هایِ حوزه ی هنری و وزارتِ ارشاد اسلامی به خوبی استفاده کرد تا نشان دهد که فیلمش به مزاجِ مسئولانِ حوزه ی هنری خوش نمی آید و واقعا هم این فیلم با مزاجِ حوزه ی هنری سازگار نبوده و نیست . باز اینها را گفتم تا بدانیم مانی حقیقی تیزهوش و به نوعی رند است ! پذیراییِ ساده در چند فستیوالِ خارجی نیز شرکت کرده و در برخی از آنها ، فیلم و یا بازیگرانش موردِ تقدیر قرار گرفته اند .

از ابتدایِ شروع فیلم و خصوصا آغازِ موسیقی تیتراژِ ابتدایی و کلا تیتراژِ ابتدایی فیلم متوجه می شویم که با فیلمی روبرو هستیم که گیج کننده خواهد بود ؛ اما مفاهیم به کار رفته در آن نیز ، نو و بدیع خواهد بود . مفاهیم در این فیلم به نوعی پست مدرنیته بیان می شود . قصه ی یک خطی فیلم : داستانِ یک مرد و یک زنِ متمول که در نایلونهایی شماره دار که در هر بسته حدودا 4 تا 5 میلیون تومان پول موجود می باشد ، قصدِ خیرات یا صدقه دارند . تا پایانِ فیلم درگیر این خواهید بود که آیا این زوجِ متمول زن و شوهر هستند یا دوستِ نزدیک یا فامیل .

هضم و درکِ این فیلم برایِ مخاطبِ عامِ ایرانی کمی سخت و تا حدودی ممتنع است ؛ چرا که شاید مخاطبِ عامِ ایرانی با دیدن برخی سکانس ها با مسعود فراستی هم عقیده شود که این فیلم ضدِمردمی است . چون در خیراتِ این بسته هایِ پول ، تحقیر و حتی تمسخر وجود دارد که اینها همه دارایِ مفاهیمی به روز و تعمدی می باشند که با توجه به ابتدایِ نوشتارِ این مطلب توضیح دادم که مانی حقیقی تیزهوش و رندانه عمل کرده است . در خیراتِ این بسته ها واکنش هایی متفاوت از گیرندگانِ آنها می بینیم که شاید در برخی از آنها اذیت شوید . نقشِ مردِ فیلم را خودِ مانی حقیقی و نقشِ زنِ داستان را ترانه علیدوستی ایفا می کنند ( ترانه علیدوستی برای این فیلم جایزه بهترین بازیگر زن از جشنواره ی فیلم هایِ آسیایی وزول ، فرانسه را دریافت کرده است ) ، که انصافا هر دو به خوبی از عهده ی ایفایِ نقش هایشان برآمده اند . از دیگر بازیگران می توان به صابر ابر ، سعید چنگیزیان ، قربان نجفی و . . . اشاره کرد که بازی هایِ قابل قبولی ارائه می دهند .



درگیری هایِ روانشناختیِ شخصیت هایِ اصلی با خود ، نوعِ ارتباطشان با یکدیگر و سایر انسان هایی که قصد خیرات به آنها را دارند بسیار قابل توجه ، بحث برانگیز و به نظر پسامدرن می باشد . در ورایِ مفاهیمِ فیلم ، مانی حقیقی نگاهی انتقادی به پرداختِ پول دارد ! ضد ارزش ها را تقریبا و تا حدودی به راحتی نشان می دهد و از بطنِ آنها به صورتی انتزاعی و نمادین مخاطب را درگیر مسایل جامعه شناختی و روانشناختیِ روز می کند .

شخصیت پردازی ها در بیشتر مواقع معطل می ماند . اما در کل ، و در انتهايِ فیلم دیده می شود که راویِ داستان قصدِ بیانِ چه مفاهیم و موضوعاتی را داشته است . به دین و مذهب هم اشاره هایی نمادین و گاه نامشخص می شود . به نظرِ منِ مخاطب ، اوجِ فیلم در برخوردِ مردِ اصلیِ قصه ( کاوه ) با معلمی است که زمین را می کند تا کودکِ یک روزه ی مرده اش را به خاک بسپارد ( این سکانس را با دقت تماشا کنید ) و پس از آن برخوردِ زن و مردِ داستان با قاطر نیمه جانی است که . . . نگران نباشید تعریف نمی کنم ! کلِ فیلم در کوهستانی سرد می گذرد ؛ پس محیطِ فیلم واقعا سرد است و اتفاقا از این سرما برایِ بیانِ مفاهیمِ فیلم بسیار استفاده می شود . همچنین در جریان فیلم فانتزی هایی وجود دارد که با ساختارِ کلِ فیلم در بیانِ برخی موضوعات تناقض پیدا می کند . اما در کل ، فیلم پیکره ی اصلی خود را از دست نمی دهد .

در حالتی کلی فیلم نه در مدحِ چیزی است و نه در ضمِ آن . هر چند که در پایان متوجه می شویم که ضمِ فیلم بیشتر از مدحِ آن می باشد . موسیقی فیلم بسیار نو و با فیلم سازگار است . به تمامِ اینها سردرگمیِ مخاطب را نیز در بیشتر سکانس هایِ آن اضافه کنید که اگر مخاطب حوصله به خرج دهد و کمی هوشمندانه فیلم را ببیند از سردرگمی در خواهد آمد ! وجه روایی فیلم ساده اما طرح کننده سوال در اذهان مخاطبش می باشد . بیشترین خوبیِ این فیلم به نظر من طرح و ایجادِ سوال در همان مواردِ مدح و ضم است و ایجاد درگیری ها و چالش هایی روانشناختی و جامعه شناختی که مخاطب را به فکر کردن وا میدارد .

فیلم گویاست ! آن را ببینید و یا اگر دیده اید نظرهایتان را نسبت به این مطلب ثبت کنید

درباره ی « تصعید » یا همان « پالایش روانی » از مکانیسم های دفاعی روان

در مطلبِ « ذهن هایِ اسطوره ساز » درباره ی مکانیسم هایِ دفاعیِ روان صحبت هایی شد و در آنجا اشاره کردم که بهترین نوعِ مکانیسمِ دفاعیِ روان ، « تصعید » یا همان « پالایش » است که در این مطلب سعی خواهم نمود این مکانیسمِ مهم را به طور مختصر ، با بیانی ساده و با مثال شرح دهم .

نمی خواهم درباره ی همه ی مکانیسم هایِ دفاعیِ روان بحث کنم و تنها به آخرین و بهترین نوعِ آن می پردازم . در مطلب اسطوره ها اشاره کردم که همه ی انسان ها از مکانیسم هایِ دفاعی به طور آگاهانه یا ناخودآگاه استفاده می کنند ( هر جا بحث از « خودآگاه »یا « ناخودآگاه » شد بدانید که نظریه هایِ « فروید » در میان است ! در مطلبی دیگر به طورِ مختصر به فروید و نظریه هایش خواهم پرداخت ؛ هر چند که درباره ی فروید بسیار حرف زده شده و می شود ، اما سعی خواهم نمود در شرحِ نظریاتِ فروید با نگاهی دیگر به آن بپردازم ) ؛ انسان ها بیشتر در مواقع شکست یا در نتیجه ی عقده هایِ زندگی گذشته و فعلی خود که می تواند در گستره ی زمانی نمایان شود ، به طور آگاهانه یا ناخودآگانه از خود دفاع می کنند ؛ به طورِ مثال و طبقِ نظرِ فروید ، کسی که در کودکی از فقدان پدر یا مادر رنج برده و این موضوع عقده ای برایِ او بوده است ، در سال هایِ بعد با تغییر یا بدون تغییر شکل ، عقده هایِ دورانِ کودکیِ خود را نمایان می کند این عقده ها می تواند حتی از جزییات کوچک هم شکل بگیرد ؛ مثل احساس حقارتی کوتاه مدت در کودکی یا خیلی از مواردی که می تواند برایِ کسی مهم یا عقده نباشد اما برایِ فردِ دیگر عین عقده و رنجِ روانی است ؛ حال این دفاع توسط روانِ آدمی انجام می گیرد .

مکانیسمِ رایج در بین انسان ها ، در برابرِ دفاعِ روانی از خود ، بیشتر مکانیسمِ « انکار » و « جبران » است . البته مکانیسم هایِ دیگری مانندِ « فرافکنی » ، « بازگشت » و . . . نیز در این میان وجود دارند که فقط به صورت مرهمی کوتاه مدت بر ناکامی ها و عقده هایِ یک شخص عمل می کنند .

اما « تصعیدِ روانی » یا « پالایش روانی » ، تغییرِ شکلِ عقده ها ، شکست ها ، ناکامی ها و . . . به صورت آفرینش و خلقِ آثارِ ادبی ، هنری ، صنعتی یا هر چیزی که می توان به آن « خلق کردن » نام گذاشت شامل می شود ؛ حتی قهرمانی ورزشی و . . . بطور مثال حتی اگر شخصی در برابر ناکامی هایِ گذشته به درآمدزایی روی آورده باشد ، به نوعی از مکانیسم تصعید استفاده کرده است .


این پالایش روانی را می توان در آثارِ بزرگان علم ، ادبیات ، هنر ، صنعت و . . . دید . تأملی بر زندگی این افراد ( البته نه همه ی آنها ؛ سوء تفاهم نشود که هر کس دست به خلق و آفرینشِ چیزی زده است ، در گذشته عقده هایی دارد و ناکام بوده است ؛ اما این مکانیسم ـ پالایش ـ شاملِ بسیاری از مواردِ خلقِ آثارِ انسانی می شود ) می تواند روشنگرِ این مسئله باشد .

پس می توان در نهایت به این نتیجه رسید که برایِ تسکین دردها و عقده هایِ روانی ، شکست ها ، تحقیرها و مواردی از این دست ، روی آوردن به خلق و آفرینش در حیطه هایی که فرد در آن توانایی و استعدادهایی دارد ، بهترین تغییرِ شکلِ مصائبِ روانی فرد در طولِ زندگیِ خود می باشد . به بیانِ ساده مثلا یک داستان نویس یا یک نقاش می تواند با خلقِ آثاری ماندگار و حتی ناماندگار ، این عقده ها و . . . را به بهترین وجه تغییر شکل داده و خود را خالی کند . گویی فرد با استفاده از این مکانیسم  در آثارش همه مصائبِ روانی خود را فریاد می کشد و از آنها خالی و تهی می گردد . لازم به ذکر است که استفاده از این مکانیسم هم عینِ سایرِ مکانیسم هایی که نمی تواند به خوبیِ این مکانیسمِ دفاعی فرد را سبک کند ، به طورِ آگاهانه و ناخودآگاه صورت می گیرد ( ضمنا یادمان باشد که روی آوردنِ یک فرد به مسایل مذهبی بسیار آرامبخش خواهد بود ؛ در روانشناسی تحقیق هایِ زیادی صورت گرفته است که نشان داده افرادِ جامعه ای که به طورِ واقعی انسان هایی مذهبی هستند ، با فاصله ی زیادی از سایر افراد ، از اختلالاتِ روانیِ  کمتری همچون افسردگی رنج می برند ؛ این تحقیق ها در جوامع غربی به کرات تجربه شده و نشان داده است که به طور اخص ، افسردگی در جوامعی که به طورِ عملی و واقعی از مذهب استفاده می کنند ، بسیار کمتر از سایر جوامع است . لازم به ذکر می باشد که منِ نویسنده اعتقاد دارم که همه افرادِ جوامع مذهبی هستند اما تعبیرهایشان از مذهب و عمل هایشان با هم متفاوت می باشد ؛ در رابطه با این موضوع در مطلبی دیگر مفصل تر صحبت خواهم کرد ؛ اما برایِ مثال نگاهی بیاندازید به زندگی و نگرشِ رهبرِ بزرگِ هند : « مهاتما گاندی » که معجونی از نیایشِ ادیان را دلیل موفقیت خود می دانست ) .



با آشنایی با این مکانیسم دفاعیِ روان ، می توان به صورتِ آگاهانه به سویِ یادگیری موضوعی خاص رفت و در پیِ آن آفرینشی در همان حیطه به وجود آورد . باز هم لازم به توضیح است که همه ی تغییر شکل هایِ عقده ، ناکامی و مواردی از این دست به سویِ خلقِ آثار حتما نمی تواند در گذشته ریشه داشته باشد ( اما بیشتر در گذشته افراد ریشه دارد ) و می تواند در زندگیِ فعلیِ یک نفر هم روی دهد و آن فرد با توسل به توانایی هایِ خود ، می تواند با خلق ، تولید و آفرینش در حیطه ی تواناییِ خود ، به نوعی عامیانه خود را سبک و خالی کند و نکته ی مهمتر اینکه با خلقِ این آثار می تواند افرادِ جامعه را به طوری کاملا نامحسوس و بدونِ اشاره ای مستقیم و غیرِ مستقیم در جریان تجربیات خود قرار دهد و مشاهده ی مخاطبانِ آثارش بسیار برایِ وی آرام بخش و شادی آفرین خواهد بود .

نظرهایتان مطمئنا مفید ، مؤثر و دلگرم کننده خواهد بود

ذهن هایِ اسطوره ساز : از اسطوره تا واقعیت

اسطوره چیست ؟ چرا اسطوره سازی می شود ؟ چرا برخی ذهن ها و برخی اقوام اسطوره سازترند ؟ لطمه هایِ اسطوره سازی چیست ؟ آیا اسطوره سازی فایده یا فوایدی دارد ؟ در این مطلب از نگرشی شخصی و با تکیه بر دانشِ شخصیِ نویسنده ( که بیشتر در حوزه ی روانشناسی است و نیم نگاهی هم به جامعه شناسی دارد ) ، به برخی از سوال هایی که گذشت ، پرداخته می شود . امیدوارم کمی حوصله داشته باشید برایِ خواندنِ این مطلب ! از واژه هایِ تخصصی حتی المقدور استفاده نخواهم کرد . و اگر هم واژه ای تخصصی بود ، حتما آن را شرح خواهم داد .
اسطوره اسمِ مفردِ « اساطیر » است که خودِ این اساطیر به معنایِ نقل قول هایِ باطل و احادیث و داستان هایِ خرافی است . در « فرهنگِ معین » معنایِ اسطوره چنین است : افسانه و سخنِِ پریشان . اما کِی و چگونه اسطوره وارد ذهنِ یک فرد یا یک قوم می شود ؟ در حالتی کلی اسطوره ها در مواقعی ساخته می شوند که دستِ سازنده ی آن از واقعیت کوتاه شده باشد . احتمالات دیگر برایِ اسطوره سازی بدین منوال است که با مثال از آنها اسم می برم .
1 . کوتاهی دست از واقعیت : در تاریخ بیشتر این مورد به چشم می خورد ؛ در کلِ تاریخِ جهان و بشریت ؛ چون انسان ها همواره نمی توانند پی به حقایقِ واقعیِ امور ببرند ، ذهن هایِ آدمیان همواره اسطوره ساز بوده است . در این محور ، اسطوره سازی در اقوامِ مختلف مشاهده می شود که در بطن و چرایی این ناواقعیت ها ، می توان تمایلاتی فاشیستی ، ناسیونالیستی و در واقع معنایِ این جمله که : من از همه بهترینم ! یا قوم و نژادِ من از همه ی اقوام بالاتر است و سایرین پست هستند و من سرور و آقایِ تمامِ اشخاص یا اقوامم را دید ( در ضمن باید متذکر شوم که در این مطلب مفاهیمِ نمادینِ استخراجی از اسطوره ها ، ملاکی برایِ این مطلب نمی باشد ) .


2 . استفاده از مکانیسم هایِ دفاعی : در روانشناسی مبحثی مطرح است با عنوان « مکانیسم هایِ دفاعی » که پیشتر و بیشتر ، « زیگموند فروید » آن را مطرح و بدان پرداخته است . در حالتی کلی و تعریفی بسیار ساده ، مکانیسم هایِ دفاعی ، واکنش هایی است که در برابر ضعف ها ، عقده ها و مواردی از این دست ظهور می یابد . مثلا از مکانیسم هایِ رایجِ دفاعی می توان به مکانیسم هایِ دفاعیِ انکار و جبران اشاره نمود . در این مکانیسم ها شخص وقتی در برابر یک ناکامی که سرچشمه در ضعف ها ، عقده ها ، ناتوانایی ها و حقارت هایِ وی دارد ، ابتدا به این مکانیسم ها مبادرت می ورزد . از مکانیسم هایِ دیگر می توان به « فرافکنی » اشاره نمود . بطور مثال : بازیکن تنیسی که نتوانسته ضربه ی خوبی به توپ بزند ، به راکتش نگاه می کند و یا آن را به چیزهايِ دیگر مربوط می کند . یک مثالِ دیگر : « به شخصی می گویند فلانی ، فلان ماشین مدل بالا را خریداری کرده است و او زود واکنش نشان می دهد که : سر و تهِ طرفِ مقابل به هیچ هم نمی ارزد ! یا : تا دیروز الاغ هم نمی توانست سوار شود ! یا : می دونم چطور ماشین رو بدست آورده ، خلافکاره ! » . در تمامی موارد و مثال هایی که زده شد ، فرد برایِ جبرانِ ضعف هایِ خود و سرپوش نهادن بر توانایی سایرین دست به مکانیسم هایِ دفاعی انکار یا جبران می زند ( حال بگذریم که در مکانیسم هاي دفاعی ، مکانیسمِ « تصعید » یا « پالایش » بهترین شکل دفاع از خود است که در مطلبی دیگر مفصلا به آن خواهم پرداخت ) .


حال رابطه ی این موضوع با اسطوره سازی با بیان این مثال ها کاملا مشخص می شود . شخص یا یک قوم برایِ ضعف هایِ خود و برایِ بیانِ عقب ماندگی هایش دست به دفاع از خود می زند ؛ دفاعی که ریشه در واقعیت ندارد و دستِ آخر سر از داستان هایِ افسانه ای و به قولِ فرهنگِ معین : سخن هایِ پریشان ، بر می آورد .
حال به این پرسش بپردازیم که آیا اسطوره سازی فوایدی دارد ؟ یا لطمه هایِ آن چیست ؟ اسطوره سازی با دور کردن اذهان از واقعیت هایِ رخ داده ، ذهنِ فردی و جمعی را به موهوم پرستی می کشاند ؛ زندگی در توهم و خودفریبی . هر چند که اسطوره ها با لطافت هایِ خاص و بسیار بسیار زیبایی نقل می شوند که مدافعانِ سرسختِ آن تابِ این انتقادها را ندارند و نخواهند داشت ؛ اما فایده ی اسطوره سازی را می توان تنها در شکل گیری اعتماد به نفس و عزت نفسی کاذب دید که در کوتاه مدت جوابگوست اما در بلند مدت نمی تواند جوابگو باشد . بطور مثال : پدرم چنین بود و چنان داشت تنها در کوتاه مدت تسکینی برایِ زخم هایِ درونی فرد یا قومی خاص می باشد اما در بلند مدت با پیشرفت جوامع و گستره ی زمان که چون مادری همه چیز را در دامن خود پرورده و نشان خواهد داد ، نمی تواند جوابگویِ نسل و نسل هایِ بعدی باشد ( گیرم که پدر بود فاضل / از فضلِ پدر تو را چه حاصل ؟ ) .
و این چنین است که در نهایت ، اسطوره دست به تاریخ سازیِ جعلی می زند و اذهانِ آیندگان را مخدوش می کند . و آنها را در رسیدن به هدف ها و پیشرفت هایشان عقب نگه می دارد . چون ، بیانِ این اسطوره سازی ها دیگر فرصتی برایِ کار و عمل باقی نمی گذارد .
اما خطرناکترین مورد اسطوره سازی مورد شماره 1 بود که به آن پرداخته شد . این مورد چه به لحاظِ فردی و چه قومی و نژادی ، سرانجامی فاشیست گونه دارد که در نهایت می تواند با توسل به اعتماد به نفسی کاذب در گستره ی کوتاه مدت ، سایر افراد یا سایر اقوام و ملل را تکذیب ، تمسخر و تحقیر کند . و این بزرگترین آفتی است که یک انسان و یک قوم می تواند به آن دچار گردد . و این چنین است که در قرآن کریم نیز خداوند بین اقوام ، بین انسان ها ، بین زن و مرد و . . . تقوا و پرهیزکاری را تفاوت آنان اعلام می کند .
اسطوره سازی در پیِ ظهورِ خود ، می تواند از عوامل تفرقه در میان افرادِ یک خانواده تا افرادِ یک جامعه و اقوام شود . اگر دقت کرده باشید ، ادیان دست به اسطوره سازی نزده اند و این باعث می شود تا افراد چند جامعه در قالب یک دین با هم به وحدت برسند . اشخاصِ بزرگ و بلند مرتبه را نمی توان تنها به زادگاهشان و تنها به سرزمین و قومیت شان منسوب کرد ، افراد بزرگ به تمام جهانیان تعلق دارند ، و بیشتر به آنانی تعلق دارند که از این افرادِ بزرگ بتوانند به خوبی استفاده کنند . این افراد باید واقعی باشند و نه اسطوره ! جهان ملموس ، جهانی است که روزانه آن را بطور طبیعی می بینیم و برایِ همین نیاز به واقعیت داریم ، نه تخیل و اوهام .



به قولِ قدیمی تر ها : داشتم داشتم شرط نیست ؛ دارم دارم شرط است . انسان هایی که توانستند هواپیمایی بسازند و با آن پرواز کنند ، تخیل پرواز نداشتند ، بلکه تصوراتی بر مبنایِ توانایی ها و امکاناتِ روزِ خود از پرواز در سر می پروراندند . باز تکرار می کنم که گذشته از مفاهیمِ نمادین ، اسطوره ها می توانند بسیار بسیار زیبا و جذاب باشند و این زیبایی و جذاب بودن آنها بسیار دلپذیر و جذب کننده است . اما در کلِ دوران ها کسی نتوانسته است گندم بکارد و جو برداشت کند !
مطمئنا نظرهایتان مفید و مؤثر خواهد بود

زنان و عزت نفس

عزتِ نفس از تعابیر و مفاهیمی است که روزانه از آن استفاده های بسیاری می شود ؛ و در خیلی از موارد ، نزد مردمانِ جامعه آنرا با اعتماد به نفس مترادف می گیرند که این اشتباه می باشد . در تعریفی کلی عزت نفس یعنی :  « ارزشیابی مردمان از قدر و منزلتِ خویش – یعنی اینکه خود و داشته هایِ خود را چه اندازه نیک ، شایسته و پاک می دانند » ( روانشناسی اجتماعی الیوت ارونسون ، ویرایش هشتم ، ترجمه دکتر شُکر کُن ، انتشاراتِ رشد ) . یا در تعریفی دیگر توسط والد و برکر ( نقل از روانشناسی اجتماعی دکتر ستوده ، 1384 ، نشر آوای نور ) « عزتِ نفس شاملِ احساسِ خوب داشتن درباره ی خود ، دوست داشتنِ خود ، احساسِ موفقیت و احساسِ توانایی و راحتی در رهبری و تأثیر گذاشتن بر دیگران می باشد » . و یا در تعرفی دیگر توسطِ ویلیام جیمز ( نقل از همان منبع ) « عزت نفس برداشت هایِ ارزشمندی است که فرد برایِ خود قایل است » . و این تعاریف و تعابیر ، تفاوت عزت نفس با اعتماد به نفس را به خوبی نشان می دهد .

حال چرا در مقوله ی عزتِ نفس در این مطلب ، به عزت نفس در زنان می پردازم ؟ در یکی از تحقیق هایی که خود به عهده داشتم و در آن میزانِ عزتِ نفس در زنان 20 تا 30 ساله مورد مطالعه قرار گرفت ، نتیجه در حالتی کلی و با بیانِ ساده تفاوت فاحشی در پایین بودن عزتِ نفس زنان را نشان می داد که در آن طبقه های اجتماعی و تحصیلات نیز یکی از متغیرهای تحقیق بود . بطور مثال در کمالِ تعجب ، عزت نفس در زنان تحصیلکرده پایین تر از زنانی با سوادِ ابتدایی و سیکل بود ! ( البته لازم به ذکر است که تحقیقی دیگر با جامعه و نمونه ای دیگر یا در فواصل زمانیِ دیگر می تواند نتایج این تحقیق را به چالش کشیده یا ابطال کند ) .

مثالِ واضح دیگرِ آن در شهرها و استان های دوزبانه می باشد . یعنی شهرهایی که علاوه بر زبانِ مادری خود ، در مکاتبات اداری و رسمی و تحصیلات رسمی از زبان رسمی کشور استفاده می کنند . در این شهرها و استان ها اگر دقت کرده باشید مردها بیشتر از زن ها از زبانِ مادری شان استفاده می کنند ( هر چند که زبان مادری در لفظ بیشتر به یک زن ارتباط دارد ) ؛ در همان مطالعه و تحقیقی که ذکرِ آن رفت ، مشاهده گردید که : زنانی که بیشتر زبان مادری شان را تعطیل کرده اند از عزتِ نفسِ بسیار قابلِ ملاحظه ی پایینی ، نسبت به سایر زنانی که از زبان مادری خود در مراودات اجتماعی استفاده می کنند ، برخوردارند . ( یکی از دوستان تعریف می کرد که : در یکی از کلاس های عمومی شرکت کرده بودم ، کل کلاس از اهالی همان شهر بودند ؛ استاد مربوطه در اولین دقایق به علت نامتجانس بودن سطح سواد در کلاس با زبان مادری شروع به تدریس کرد ؛ این دوست می گفت یکی از خانم های شرکت کننده یکی از جمله های استاد را به زبان مادری بیان کرد و گفت : من این جمله را متوجه نمی شوم ! ( یعنی همان جمله ای که خود به درستی تکرار کرده بود ) ، لطفا با زبان رسمی کشور تدریس کنید ؛ دوباره آن دوست می گفت به خاطر یک خانمِ هم زبان ، کل کلاس که سطح نامتجانسی از سواد را دارا بود ، در همان جلسه از حالت عادی آن بیرون شده و از فردایِ آن دوره نیز چندین نفر به علت این تغییر در کلاس نتوانستند در کلاس حاظر شوند ) .

برای خودِ من نیز خاطرات مکرر مشابهی از این دست اتفاق افتاده است که در جای خود بدانها اشاره خواهم نمود . حال چرا و چگونه است که یک زن ، سطح پایین تری از عزت نفس را تجربه می کند ؟ یا چرا یک زن در مقابلِ غلبه ی قدرتی و عملیِ یک تفکر یا ذهنیت ، آسیمیلاسیون بیشتری از خود نشان می دهد ؟ ( آسیمیلاسیون یعنی همرنگیِ اجتماعیِ بیشتر و دور شدن از فرهنگِ خودی ) . در این مجال به برخی از موارد چرایی و چگونگی آن اجمالا و مختصر خواهم پرداخت که بیشتر در حیطه ی نظری و فرضیه پردازی قرار می گیرد و دیگران می توانند با انتخاب جامعه ها و نمونه گیری از آنها موارد گفته شده را آزمون نمایند ( تا یادم نرفته ! بگویم که یکی از علت هایِ پرداختن به این موضوع ، نقش محوری و بسیار با اهمیتِ زنان و اهمیتِ زن در اجتماع و خانواده می باشد ) .

 1 . زنان در مقابلِ احساس هایِ حقارتی که نسبت به آنان روا داشته می شود ، یا همان تحقیرهایی که به طور فردی ، اجتماعی ، رسانه ای و . . . تجربه می کنند ، نمی توانند از خود به خوبی حفاظت کنند و زود تسلیم می شوند .

2 . به لحاظِ هوشبهرِ کلامی ، زنان هوشبهرِ کلامیِ افزونتری نسبت به مردان دارند ؛ درست در همین حیطه ، اگر فردی از زبانِ چرب و نرمی در مقابل یک زن استفاده کند با واژه هایی اصطلاحا قلمبه ، یک زن زودتر شیفته وی می شود و زودتر تسلیم عقاید و نظراتِ فردِ مذکور می گردد . در واقع به گونه ای می توان گفت که بیشتر یا حداقل برخی از زنان تأثیر پذیری زیادی از خود نشان می دهند ؛ در اینگونه افراد سطحِ تلقین پذیری نیز زیاد مشاهده می شود .

3 . تبلیغاتِ نادرست از یک زن و تصاویری اجباری و قالبی از زن بودنِ یک زن یا دختر می تواند یکی دیگر از مواردی باشد که به طور مکرر در خانواده ها و جامعه و در برخی سطوح در رسانه ها از هر نوعش بدانها پرداخته می شود . پردازشِ تصویری از زن که گویی همواره در نقش هایی عشوه گر یا آنچه که امروزه در بیشتر فیلم هایِ خارجی و در برخی مواقع حتی فیلم هایِ داخلی نیز به تصویر می کشد ، با توجه به موضوع 1 و 2 که در اینجا به آنها اشاره شد این محور می تواند با آنها همبستگیِ زیادی داشته باشد .

4 . سطوح پرورشی در خانواده ها نیز از جمله دلایل بسیار مهم در عدم عزت نفس ، نزدِ یک زن به عنوان همسر آینده ، مادر آینده و . . .  می باشد . اگر کمی به نوعِ تربیتِ کودکانِ دختر در خانواده ها نگاهی داشته باشیم متوجه می شویم که در برخی از آنها ( نمی خواهم از واژه ی بیشتر استفاده کنم ) ، تربیت یک دختر نه از فرهنگِ اجتماعی خانواده ها نشأت می گیرد که این فرهنگِ اجتماعی خود از مسایل متفاوتی مانند مذهب ، زبان ، قومیت و . . . شکل می گیرد ، و نه از فرهنگی در حال شکل گیریِ جدید یا مدرن . به نوعی می توان گفت که تربیت در خانواده ها بومی سازی نمی شود و با تقلید از سایر تربیت ها که بیشتر تربیتی غربی است ، کپی برداری می شود .

5 . به خاطر این تفکر قالبی و دیکته شده به یک زن و دختر ، وی همواره در حال جذب مخاطب است ؛ این جذب مخاطب را می توان همان « خود را خوب جلوه دادن » نامید ؛در حالیکه شاید اگر یک زن یا دختر ، خودِ واقعی خود را نمایان کند بیشتر از هر نقشی خوب جلوه داده خواهد شد .در این مقوله باید بیشتر بر تقویتِ « خودپنداره » تأکید نمود . برایِ مثالِ واضح در این زمینه ، می توان به وفورِ عمل هایِ جراحیِ زیبایی اشاره نمود .

در کمبود یا عدم عزت نفس در یک زن یا دختر ، کلِ جامعه دخیل می باشند و نمی توان به تنهایی عدمِ وجودِ این امر را به یک زن یا دختر نسبت داد . خانواده و سطوح پرورشی در آن یکی از ارکان بسیار بسیار مهم در افزایش عزت نفس در نزد افرادِ خانواده است . عزت نفسی واقعی می تواند در کلیه یا لااقل بیشترِ سطوح زندگیِ فردی ، اجتماعی و حتی جهانی متحول کننده و سازنده باشد .

موارد گفته شده جنبه هایی نظری و فرضیه ای نسبت به این موضوعِ بسیار مهم بود که می تواند توسط روانشناسان و جامعه شناسان مورد ارزیابی علمی در نمونه هایِ آماری متفاوت قرار گیرد . این نکته را از یاد نبریم که زنان و دختران نیمی از جامعه را تشکیل می دهند و تغییرِ نگرش صحیح و غیرِ تبلیغی نسبت به آنان می تواند یک جامعه را متحول کرده و به خودشکوفایی برساند . از سویی دیگر نیز ، زنان و دختران باید به این نکته توجه داشته باشند که تحول و تغییر در برخی رفتارهایِ آنان می تواند موجبات جامعه ای سازنده ، پویا و رو به جلو باشد ، چرا که یک زن و یک مرد بالاخره از یک زن و مادر متولد می شوند و خواهند شد .

در راستای افزایش عزت نفس نکته هایی وجود دارد که بدانها در مطلبی دیگر پرداخته خواهد شد ؛ اما در زمینه ی این موضوعِ مهم کتاب هایی در دست است که خواندن و عمل به آنها بسیار مفید خواهد بود ؛ به طور نمونه کتابِ : چگونه عزتِ نفسِ خود را تقویت کنیم ، نوشته ی دکتر ناتانیل براندن ( دکترایِ روانشناسی و ساکن کالیفرنیا ) و ترجمه ی اسماعیل کیوانی پیشنهاد می شود ؛ این کتاب توسط انتشاراتِ گلریز به چاپ رسیده است .

این را از یاد نبریم که در تمامی منابعی که درباره ی عزتِ نفس از آنها سخن گفته شده و یا تحقیق شده است دو عنوان به کرات مشاهده می شود : 1 . خودپنداره و 2. رسیدن به خودشکوفایی ؛ خودشکوفایی یکی از مفاهیم بسیار کاربردی در روانشناسی انسانگرا می باشد که برایِ تحققِ آن بایست هرم سلسله مراتب نیازهایِ مازلو ( روانشناسِ مطرحِ مکتبِ انسانگرایی ) شرح داده شود که شرح آن را به فرصتی دیگر موکول می کنم . همین قدر بدانیم که برایِ رسیدن به خودشکوفایی بایست مراتبی را در نظر داشته باشیم که همگی توانسته باشند به خوبی یا لااقل در حد تعادل ارضاء یافته و امکان یابند .

در نهایت می خواهم به این نکته اشاره کنم که : می توان در درونِ خانه ای با دیوارهایِ کاهگلی زندگی کرد و تفکراتی مدرن و متناسب با زبان ، فرهنگ ، مذهب و . . . خود و جامعه ی خود داشت و احساسِ ارزشمندی و تأثیرگذاریِ واقعی ، با توجه به پنداشت هایی از خود و توانایی هایِ خودِ واقعی در ذهن پروراند و به دیگران انتقال داد . احساسِ ارزشمندی و داشتن خودپنداره ای واقعی و مثبت در نزدِ زنان و دخترانِ جامعه ، نویدِ تولدِ زنان و مردانی آینده ساز را می دهد .

نظرهایتان مطمئنا مفید و سازنده خواهد بود

درباره ی آلبومِ « سراسر مِه » ، آخرین اثر محمد معتمدی

آلبومِ سراسر مه به آهنگسازی « آرش کامور » چند روزی است که به بازار موسیقی عرضه شده است ( هر چند که در کاتولوگِ آلبوم ، سال انتشار 1391 درج شده است ) . این آلبوم دارای 9 تراک می باشد که تنها در دو قطعه نخستین صدای محمد معتمدی شنیده نمی شود . تکنوازی کمانچه آلبوم که در تراکِ 2 توسطِ آهنگسازِ آن اجرا می شود یکی از جالب ترین نوازندگی هایی است که تا با حال از سازِ کمانچه شنیده ام . این قطعه دلپذیر و زیبا اجرا می شود .

تراک ابتدایی « وداع » نام دارد که قطعه ای بی کلام است و از همان ابتدا مجذوب کننده به نظر می رسد و خبر از اجرایی خوب می دهد ؛ اما رفته رفته این جذابیت در تنظیم سازها و ترکیبِ موسیقیاییِ تراک های بعدی کمتر دیده می شود به استثنای صدایِ بسیار قدرتمند و دلپذیر « محمد معتمدی » که با اقتدار و بدون در جا زدن در تمامی یا لااقل در بیشتر تراک ها سیر صعودی دارد و مخاطب را جذب صدایِ توانمند خود می کند .

محمد معتمدی در موسیقی بسیار جوان است و از صداهایِ جدید در موسیقی است ، اما صدایش بسیار عالی ، جذاب ، قدرتمند و گیراست . صدایش به معنایِ دقیق جذاب و بی ریاست . این بی ریایی را می توان در دیگر آثارِ محمد معتمدی هم دید که با اینکه بیش از 5 آلبوم ندارد ، اما بی ادعاست و به نظر دوست ندارد ادایی در بیاورد .

در یکی از تراک هایِ آلبومِ سراسر مه ، معتمدی به سبک و شیوه ی قدمای موسیقی آوازی زیبا اجرا می کند که یا ادای دین است به استادان گذشته و یا تجربه ای متفاوت ؛ در هر حال آوازِ این تراک بسیار موفق به نظر می رسد و با تمامی وفاداری به اصل آوازِ خود و نوین بودن ، گویی آوازی را می شنوید که از برنامه ی گلها انتخاب شده است . هر چند که معتمدی در گذشته نیز نشان داده است که اقتباس هایی از آوازِ مرحوم تاج اصفهانی و مرحوم محمودی خوانساری دارد ( صدایِ محمودی خوانساری دنیایِ دیگری دارد ؛ محمود محمودی خوانساری متفاوت ترین خواننده است که تا به حال شناخته ام و برایِ زندگی هنری و شخصی او بسیار احترام قائلم ؛ صدا و تحریرهایش متفاوت است همچون زندگیِ بی ریا و بی حاشیه خود که می توانست یک شبه ره صد ساله را برود ، اما شرافتِ انسانی را به آن ترجیح داد . صدایِ محمودی خوانساری را اگر نشنیده اید حتما در شنیدنِ آن در تلاش باشید ! ) .

در آوازها ، سازهایِ همراه ، اجرایِ خوب و مناسبی دارند ؛ اما به نظر در قطعه های گروهی به غیر از تراک 1 و تراک 3 ، تنظیم موسیقی از نوگرایی ای که در کاتولوگِ اثر نیز به آن تأکید شده است ، کمتر می شود و تنظیم موسیقی گروهی شبیه بیشتر آثار مشابه می شود . انتخاب اشعارِ آلبوم خبر از یأس و ناامیدی انتخاب کنندگان شعر آن می دهد . در صفحه اول کاتالوگِ آلبوم ، آهنگسازِ آن جمله ای بدین شرح نوشته است : « درد غریبی است آنگاه که جاده را مِه گرفته و منزل را نمی یابی و آوایی در درونت ندا می دهد ، بیا تو اهل ماندن نیستی ، بیا . . . » . این جمله چندین نوع تفسیر می شود : ابتدا باید گفت این جمله بسیار زیباست اما خبر از اندوه و یأس می دهد و در ادامه به نظر می رسد اظهار کننده آن سر در گم است ، چون سر در گمی در تصویری که کشیده است به خوبی مشهود می شود .

تراک پایانی شعری دارد از مرحوم « احمد شاملو » و نام اثر نیز در این تراک است : سراسر مه ؛ در این تراک می توان دنیایِ درونی آهنگساز و انتخاب کنندگان شعر آن را مشاهده کرد . خصوصا اگر صدایِ قدرتمند معتمدی آنرا خوانده باشد . همه اشعارِ این اثر از شاعرانِ معاصری می باشد که به سبک قدیمی شعر می سرودند به غیر از شاملو و این ترکیب شعر به نظر کمی به اثر لطمه زده است . آلبومِ « سراسر مِه » در کل اثری شنیدنی است که بار دیگر معتمدی در آن نشان داده است که توانایی هایِ گفته و ناگفته ی زیادی دارد . و آهنگسازِ جوانِ آن نشان داده است که در حال تجربه کردن است ؛ تجربه ای از جنسِ زندگی و کسبِ حقیقت و درکِ موسیقی . او صاحب تفکر است حال این تفکر را به زمان وا میگذاریم تا خود را بیشتر نشان دهد .

آلبوم سراسر مه بسیار شریف است و ادعایی ندارد ؛ حتما آن را گوش کنید و نظرهایتان را با نویسنده این مطلب در میان بگذراید .

درباره ي فيلمِ : جانوارانِ حياتِ وحشِ جنوب

اين فيلم با نامِ اصليِ : Beasts Of The Southern Wild محصول سال 2012 آمريکا و به مدت 93 دقيقه به کارگرداني : « بن زيتلين » مي باشد . اين فيلم در جشنواره هاي خارجي از جمله « کن » و آکادمي اسکار يکي از فيلم هايي بود که به آن جوايزي تعلق گرفت ( هر چند که اسکار هشتاد و پنجم به مانند بسياري از جشنواره هاي اين آکادمي ، رنگ و بويي جناحي در اسکار 2013 داشت ) .

ابتدا بدون اينکه درباره فيلم حرف بزنم ، بگذاريد خيلي صريح و رک بگويم که « اين فيلم بسيار عالي است » ؛ لذت تماشاي آن را از دست ندهيد . هر چند سال ، گاهي فيلم هايي مي بينم که به شدت برايم تأثيرگذار بوده و پس از تماشاي آن بايد سکوت کنم و به فکر فرو روم ! اين فيلم همان فيلم است ! برايِ کساني که ملودرام دوست ندارند يا اصولا فيلم ببين حرفه اي نيستند ، اين فيلم را به هيچ وجه پيشنهاد نمي کنم ؛ اما به فيلم ببين هايِ حرفه اي و ملودرام دوست ها به شدت پيشنهاد مي کنم که ديدنِ اين فيلم را از دست ندهند .


کاراکتر اصليِ اين فيلم دختري 6 ساله است که در فيلم نامش « هاش پاپي » است . بدون شک بازي بسيار حيرت آور اين دختر بچه ي سياه ، تحسين تان را بر خواهد انگيخت ( همين قدر بدانيد که اين دختر بچه ي باهوش نامزد بهترين بازيگر زن در اسکار 2013 بود که اين جايزه به وي تعلق نگرفت و اين از سياست هايِ آکادمي اسکار است که متاسفانه مدينه ي فاضله ي بسياري از اقشار جامعه مان است ، همچنان که به گواهِ برخي بزرگان سينما و جمعي از نقادان ، جايزه گرفتن در اسکار به خوديِ خود نشانگرِ خوب بودنِ فيلم نيست ) .

قصد توصيف تماميِ سکانس هاي فيلم را ندارم ، فقط درباره ي فيلم ، نظرهايِ شخصي خودم را بازگو مي کنم . اين فيلم به نظر مي رسد به شدت تحت تأثير نظريه ي کهن الگوهاي روانشناس برجسته « کارل گوستاو يونگ » است ( يونگ مدتي همکار « فرويد » بود ولي پس از مدتي از فرويد جدا شده و گهگاه حتي به خاطر برخي تندي هايِ شخصيت و نظريه ي فرويد و حمله ي فرويد به او ، کشمکش هايي با وي داشت ) . کهن الگوهايي مانند : جاودانگي ، قدرت ، بازگشت به اصالت و . . . ( هنگام مشاهده فيلم به اين کهن الگوها بيشتر فکر کنيد ؛ درباره کهن الگوهايِ مطرح شده توسطِ يونگ ، در نوبتي ديگر مطلب خواهم گذاشت ) .

مردمان اين فيلم در ابتدا به نظر مي رسند که در عقب مانده ترين نقاط جهان هستند ، اما ديري نمي گذرد که متوجه مي شويم آنان درست در ايالات متحده آمريکا زندگي مي کنند و کنارِ دستشان ، آن طرفِ سدها تمدني صنعتي در کار است که سفيدپوستان آن را تشکيل داده اند . کاراکتر ِ پدرِ « هاش پاپي » ، فردي است که به سفيدهايِ آنطرف سد اعتماد ندارد و حتي آنها را تحقير هم مي کند : « سفيدها چون از آب مي ترسند رويِ زمينِ خشک زندگي مي کنند » . اين شرايط محيطي و تفکر شخصيتي در حالي است که خودِ اين مردمان به رغم تمامي عقب ماندگي هايشان به وفور غذا دارند و از آن استفاده مي کنند ( غذاهايي طبيعي از دلِ طبيعت ، مانند : خرچنگ ، سبزيجات ، ماهي و . . . ) ؛ و جالب تر اينکه به هر بهانه اي جشن مي گيرند و شادند .

پدر ، يک رهبر کوچک بين مردمانش مي باشد و « هاش پاپي » را با کلمه « مرد » صدا مي کند ؛ گويي اعتقاد دارد هاش پاپي مي تواند رهبر بزرگي شود و برايِ اين رهبر بودن نياز به مرد بودن دارد و اين موضوع باعث مي شود تا در لحظاتي متوجه شويم که هاش پاپي در هويتِ جنسيِ خود مردد مي شود .

هاش پاپي مادر ندارد ( آن چيزي که در ابتداي فيلم مي بينيم ) ؛ با پيراهن مادر حرف ميزند و پيراهن مادر هم با او با صدايِ مادر حرف ميزند ( از سکانس هاي بسيار تأثيرگذار فيلم ) ؛ ابتدا با پدر درگيري هايِ زيادي دارد اما جالب تر اينکه رابطه اش با پدر عميق تر از اين حرفهاست ؛ ابتدا فکر ميکند که پدر داراي عمري جاودانه است و هيچ ضعفي ندارد ؛ هاش پاپي مستقل است و مستقل بزرگ شده است . اين کودک گاهي ديالوگ هاي يک فيلسوفِ بزرگ را تکرار مي کند و گاهي در دنيايِ پر از فانتزي ها و جانبخشي هايش غوطه مي خورد که در فيلم به خوبي نشان داده مي شود ( تصورات ، جان بخشي ها و فانتزي هايِ هاش پاپي به موقع و بسيار خوب در فيلم نشان داده مي شود ) .

به نظر مهمترين کليدِ اصلي فيلم در اين نکته است : هاش پاپي ديالوگي با معلمش دارد ، به خاطر گرم شدن زمين ، جنگ قدرت در طبيعت و مسايلي ديگر ، در نتيجه اين مکالمه با معلم ، او منتظر موجوداتي عظيم الجثه است که در عصر يخبندان زندگي مي کرده اند و اجدادِ گاوميش ها به شمار مي آيند ( اينجا فانتزيِ بزرگِ هاش پاپي شکل مي گيرد و خوب هم نشان داده مي شود ) ؛ با آب شدن اين يخ ها موجودات عظيم الجثه هر لحظه نزديکتر مي شوند و در ذهنِ هاش پاپي ويراني هايي شکل مي گيرد و در همين اثنا جزيره کوچک آنها هم با يورش طوفان زير آب مي رود .

اين تصاوير با تمام واقع گرايي هايش از دريچه ذهنِ هاش پاپيِ کودک نشان داده مي شود ؛ اينجا هاش پاپي به دنبالِ کشف هويت و درک طبيعت است تا اينکه در سکانس بيمارستان متوجه مي شود پدرش هم زوال پذير است ( اين نکته را رها نکنيد که در ذهن او اجداد گاوميش ها همچنان در حال ويران کردن طبيعت به پيش مي رانند و همچنين در اين بيمارستان است که او با سفيدهايِ داراي امکاناتِ مدرن روبرو مي شود و جهان سفيدها را به « آکواريومِ بدونِ آب » تشبيه مي کند ) ؛ درست در همين سکانس دختري که بيشتر رفتارهايِ پسرانه و حتي گاهي پوششي پسرانه دارد ، با ظاهري متفاوت در هيئت يک دختر ظاهر مي شود که در آرايش موها و طرز لباسش نمود پيدا مي کند ، اما نهايتا هاش پاپي بدونِ انکارِ جنسيت خود در قيد بودن و اسيرِ سفيدها بودن را بر نمي تابد و در جست و جويِ ناکجاآبادي به اتفاق دوستان همسالش که در حال رهبري آنهاست دل به دریا می زند .

در اين دل به دريا زدن هاش پاپي به رهبري وجودي خود مي رسد و در انتهايِ اين سفرِ کوتاه با درگير شدن در واقعيات و طبيعت ، به مرز پيروزي بر حيواناتِ عظيم الجثه مي رسد و با آنها کنار مي آيد و حتي آنها را عقب مي راند ( اين مفاهيم در فيلم به صورت انتزاعي مطرح مي شود اما کاملا قابل لمس و باور است ) . و در نهايت ، هاش پاپي که نمي بايست به دستور پدرش گريه کند ، در کنارِ پدرِ بسيار بيمارش که در بسترِ مرگ است مي نشيند و هر دو چشم در چشم همديگر اشک هايشان جاري مي شود ( با اشک هايِ هاش پاپي در اين سکانس که جزو سکانس هايِ پاياني است ، اشک در چشمانتان حلقه خواهد زد ! )

برايم جالب اينجاست که علي رغم نشان دادن طبيعت بکر و محيطِ بَدويِ هاش پاپي و پدرش ، همه اينها در فيلم اصلا آزار دهنده نيست . روده ي ريخته شده يک حيوان در اين فيلم تکان دهنده نيست و اين دليلِ بسيار قانع کننده اي دارد ، چون طبيعت کهن الگويِ مادر و زايندگي نشان داده مي شود ( و اتفاقا غير از آن هم نيست ) .

در بيشتر سکانس هايِ اين فيلم ، اين بيتِ مولانا در درونم تکرار مي شد : « هر کسي کو دور ماند از اصلِ خويش / باز جويد روزگارِ وصلِ خويش » ؛ به اين نکته هم در فيلم تأمل بکنيد .

نهايتا هاش پاپي به پدرش نشان مي دهد که با تمامِ دخترانگي ها مي تواند بر طبيعت و آن موجودِ غول پيکر فائق آيد و مي تواند هم دختر باشد و هم رهبر گروهش . مي تواند پدر را به رسم وايکينگ ها تشييع کند و روي در رويِ طبيعت براي زيستن گام بردارد ( که نه مي توان آنرا نبرد ، و نه مي توان صلح و کنار آمدن ناميد ) .

اين فيلم مي تواند قصه تمامي انسان ها در تمامي اعصار باشد ( تکيه بر کهن الگوها ) ؛ اگر فيلم را نديده ايد ، تماشا و درک آن را از دست ندهيد و اگر ديده ايد نظرهايتان را برايِ اين مطلب ثبت کنيد .

درباره فیلمِ « من همسرش هستم . . . »

فیلمِ « من همسرش هستم . . . » به کارگردانی مصطفی شایسته و بازیگری : نیکی کریمی ، مصطفی زمانی ، میترا حجار و لادن طباطبایی در سال گذشته ( سال 1391 ) در سینماها اکران شد . این فیلم از جمله فیلم هایی بود که در زمان اکران با آن مخالفت های زیادی شد ؛ چرا که مخالفان اعتقاد داشتند نشان دادن موضوع فیلم به مخاطبان عمومی امری پسندیده و صحیح نیست . همچنین مخالفان اعتقاد داشتند که موضوع فیلم فقط شامل درصد بسیار کمی از جامعه ایرانی می شود ، و این موضوع دغدغه ی اکثریت جامعه نیست و در یک کلام و به نوعی ساده تر  معتقد بودند و هستند که این فیلم بدآموزی دارد .

با تمامی این نقدها که معترضان به فیلم ابراز داشتند ، فیلمِ « من همسرش هستم . . . » در فروردین 1392 وارد بازار نمایش خانگی شد و چون اکران این فیلم در شهرستان ها جدی نبود و در بیشتر شهرها اصلا اکران نداشت ، منِ مخاطب بالاخره توانستم فیلم را در پخش شبکه خانگی آن ببینم و خود درباره آن قضاوت کنم . پس نگارش این مطلب و پست ، نظرهایِ شخصی منِ مخاطب که رشته ام سینما نیست خواهد بود ( مثل تمامِ مطالب این وبلاگ ) .

بعد از پایانِ فیلم و حدیث نفسی ( واگویه ی درونی ) که در پایان فیلم توسط بازیگر اصلی زن فیلم که نیکی کریمی عهده دار نقش آن می باشد ، به سکانس ابتدایی فیلم معطوف شدم . در همان ابتدای فیلم بازیگر زنِ اصلی با پسرش دیالوگی دارد که که انگار یکی از مفاهیمِ اصلی فیلم در آن نهفته است . در سکانس ابتدایی زن به همراه دو پسرش در اتومبیل خود و در اتوبان در حال رانندگی است ؛ تشنج و سر در گمی در همان ابتدا در چهره و رفتار زن مشخص است . پسر بزرگتر کتاب درسی خود را در کلاس زبان جا گذاشته و فردا هم امتحان دارد ، به مادر می گوید که : « دور بزن برگرد بریم برداریمش » و مادر در جواب می گوید : « اینجا راهی نداره تا برگردیم ؛ باید تا ته بریم برای برگشتن؛ اینجا اتوبانه » . در واقع مادر می گوید در این مسیری که قرار گرفته ایم محلی برای دور زدن و برگشتن نیست ؛ این نکته برایِ منِ مخاطب یکی از مفاهیم کلیدی این فیلم به شمار می آید ، چون این نتوانستن برای دور زدن و برگشتن ، در جای جای فیلم نمایانگر است که پس از دیدن کامل فیلم می توان به آن پی برد . « نتوانستن برای دور زدن در زندگی و برگشت به گذشته » . در همان دیالوگ مادر می گوید که به خاطر اتلاف زمان ، نمی توان تا انتها رفت و برگشت ؛ و این نکته بسیار با اهمیت و حیاتی است ، چون اشاره ای محسوس به گذشتِ عمر و زمان دارد ( همه چیز را نمی توان تجربه کرد ، چرا که بیشتر مواقع برایِ آنکه زندگی به تندی می گذرد توان تجربه وجود ندارد ؛ یا باید از کنارِ آن گذشت و یا از تجربیات دیگران استفاده کرد ) .

فیلم نمایانگر زندگیِ یک زوجِ متمول یا همان پولدار است ( قصد ندارم فیلم را تعریف کنم ، پس از اتفاقات آن دیگر چیزی نخواهم گفت ) ، پس با توجه به نقد معترضان فیلم ، این نکته درست است که زندگی نشان داده شده در فیلم زندگی متمول یک طبقه خاص است اما به نظرم موضوع فیلم و متن زندگیِ این خانواده را می توان در زندگی افراد بیشتری در اجتماع با طبقات مختلف اجتماعی دید . به نظر معترضان فیلم از این دو دسته باشند : به نظر دسته اول معتقدند چنین موضوعاتی در زندگی های جدید اصلا اتفاق نمی افتد و اگر هم چنین زندگی هایی در جامعه وجود دارد ، مختص یک طبقه و در بین آن طبقه مختص افرادِ خاصِ آن طبقه اجتماعی است . و یا اینکه دسته دومی در کار است که به عمد یا غیر عمد می خواهد صورت مسئله را پاک کند .

یک فرد عادی با دیدن فیلم می تواند بگوید که شخصیت ها و موضوعاتی که در فیلم مطرح می شود را در بین طبقات مختلف جامعه دیده و می بیند ؛ پس به این صورت داستانِ فیلم و شخصیت های آن در دیدِ یک مخاطب عام کاملا محسوس است . بگذریم که شخصیت پردازی ها در فیلم درست انجام نمی گیرد و در چندین جای فیلم که بیشتر به فیلمنامه نویس آن مربوط می شود تناقض های جدی وجود دارد که آنچنان واضح است که برایِ مخاطبِ عادی و عام نیز پوشیده نمی ماند .

بازی های فیلم قوی و قابل تحسین است ، اما شخصیت ها درست پردازش نمی شوند و این موضوع در مواردی باعث می شود تا مخاطب نتواند با آنها همذات پنداری کند . در متن فیلمنامه نیز تناقض های بسیار فاحشی وجود دارد که می توان آن را به عدم شناخت نویسنده آن یا سر در گمی او در نگارش نسبت داد . البته چگونگی ساخت فیلم و محدودیت ها یا موانع ساختِ آن ( در صورت وجود چنین موانع و محدودیت هایی در ساخت ) برای بیان این موضوع در نظر گرفته نمی شود .

بعضی شخصیت ها در فیلم پا در هوا رها می شوند و به نظر می رسد مخاطب متوجه این موضوع نمی شود که چرا زندگیِ این شخصیتِ مهم در فیلم به یکباره از دوربین خارج شده و رها می شود . یکی دیگر از مفاهیم کلیدی فیلم انتقام است و مفهومِ دیگر خیانت است ، که هر دو مورد تا حدودی در فیلم امری نکوهیده بیان می شود ( البته در این بین می توان به مفهوم بخشش و گذشت نیز در فیلم اشاره کرد ) . البته خیانت در زندگی مردمان جامعه تعبیرها و نظراتِ متفاوتی دارد و هر کس تعریف یا تعبیر خود از خیانت را درست می پندارد . به طور مثال ازدواج مجددِ مشروعِ دائم یا غیر دائم توسط یک مرد ، به نظر ، از دید یک زن خیانت تلقی خواهد شد ؛ و یا حرف زدن تلفنیِ کاریِ یک زن با همکار مردِ خود ، به نظر از دیدِ یک مرد خیانتی تلقی خواهد شد که یا صورت گرفته یا در حال انجام است ( در اینجا در پی قضاوت نیستم که چه عملی درست است و چه عملی غلط و کدام برداشت صحیح است و دیگری نه ؛ فقط قصد داشتم بگویم خیانت مفهومی پیچیده است که برای اطلاقِ آن به هر شخصی باید هوشمند بود و برای درکِ احساسات ، عواطف و تعقل دیگران ، که اصولا واکنش ها و اعمالی است در پی و مقابلِ عمل ها ، رفتارها و واکنش هایِ طرفِ مقابل ، کمی تامل کرد و نگاهی منصفانه داشت ؛ اما در کل مفهوم خیانت و یا انتقام ، مفاهیمی کلی است که بین مردمان در بیشتر مواقع در سرِ آن اتفاق نظر وجود دارد ) .

در کل فیلمِ « من همسرش هستم . . . » فیلمِ شریف و قابلِ احترامی است که دیدنِ آن چیزی از مخاطب کم نمی کند ! پس فیلم را ببینید و نظرهایتان را با نویسنده ی این مطلب به اشتراک بگذارید .

تمرکز زدایی و ریشه های آن در فرهنگِ مردم:همه جایِ ایران عزیز فداییِ تهران است؟!

تمرکز گرایی یا جذب تمامی امکانات اعم از اقتصادی ، اداری ، فرهنگی ، هنری و . . . ، همواره یکی از دغدغه های اصلی مردمان ایران بوده است . در این راستا اقداماتی نیز انجام گرفته تا این تمرکز گرایی به تدریج از تهران ( پایتخت رنگ و وارنگ و شهر آرزوهای برخی شهرستانی ها ) به دیگر شهرها و استان ها سرایت یافته تا تهران نیز بتواند هم نفسی تازه کند و هم دیگر مناطق این مرز و بوم از امکانات پایتخت نشینان بهره مند گرددند ؛ این اقدامات در برنامه های توسعه کشور ( برنامه توسعه پنجم ) نیز قید شده است و بارقه های آن تا حدودی دیده می شود .

اما چیزی که تا به حال با آن مواجه بوده ایم سیل عظیم مهاجرت از تمامی مناطق ایران به سوی تهران که به نوعی شهر آرزوی آنان تلقی می شد و می شود ، بوده ایم .

 تمامی پایتخت های دنیا خواسته یا ناخواسته بیشتر از سایر مناطق کشورشان مدرن تر و با امکانات تر هستند ، اما این مدرن و با امکانات بودن در بیشتر کشورها لااقل به شهرها و استان ها یا ایالت های نزدیک یا همسایه نیز به طور آگاهانه یا ناخودآگاه سرایت پیدا می کند ؛ امری که شامل همسایه های شهر یا استان تهران نمی باشد . برای مثال : تنها چیزی که از پایتخت برای شهر و استان زنجان که سال های نه چندان دور ، استان چسبیده به تهران بود ، تورم پایتخت است .

حال ریشه ی این تمرکز گرایی در کجاست و علت های آن چیست ؟ در اینجا بر روی هیچ علت یا ریشه ای بحث نخواهد شد الا فرهنگ ؛ فرهنگی که باز به طور آگاهانه یا ناخودآگاه در بین اقشار مردم حاکم است . ابتدا به این مثال توجه کنید : در فلان اداره ، کارمند رده بالا رفتار مناسبی با ارباب رجوع ندارد یا اصلا در برخی موارد از وظایف خود تخطی می کند ؛ و یا رئیس فلان بانک دارای رفتارهایی تاسف انگیز است و در حجم کار خود به نفع قوم یا اشخاصی تمرکز گراست و نمی توان به هیچ وجه هم از وی انتقاد کرد ؛ حال سوال این مثال اینجاست که : آیا این کارمند رده بالا یا رئیس بانک ، از مملکتی دیگر وارد شده اند ؟ آیا همین آقایان و خانم ها ، برادر ، خواهر ، پسر خاله ، دختر عمو و یا حداقل همسایه و هموطن ما نیست ؟

جواب کاملا روشن است ، این افراد درست از بطن این جامعه هستند ، یعنی کسانی که پرورده ی پدر و مادر ما ، عموی ما ، خاله و عمه ی ما و یا در نهایت پدر و مادر همسایه و هموطن ما هستند . پس تا اینجا روشن است که  کسانی که تمرکز گرایی را می پسندند و با اعطای برخی امکانات ، در ذهن و درون خود به سایر نقاط مخالف اند ، می توانند دقیقا برادر خونی ما نیز باشند .

پس اجرای درست بخشنامه ها ، دستورالعمل ها ، اصول توسعه و انتقال تمرکز ، وظیفه ای همگانی است که اجرا کنندگان آن چه در بخش های دولتی یا غیر دولتی و غیره ، در واژه ای دقیق تر همانا خودِ ما هستیم . لطفا کمی دقت کنید ، این موضوع بسیار ساده است اما نیاز به توجه دارد .

پس تغییر و نگرش در اصول فرهنگی که سال هاست در اذهان من ، شما ، برادر و خواهرانمان نقش بسته است ، فرهنگی تک قطبی است که همواره بهترین ها را برای خود می پسندد .

و این تفکر ریشه ای در فرهنگ ناخودآگاه جمعی مان ( چون علاقه مندم این موضوع آگاهانه نبوده باشد ) ، نیاز به بازنگری دارد . به این مثال هم توجه کنید : در این چند سال اخیر کسانی که توان مهاجرت به تهران را نداشته اند و یا منافع شان در شهرهای خودشان بیشتر از تهران بوده است ، اقدام عجیبی میکنند برای تغییر پلاک اتومبیل خود ! عزت نفسی که می کوشد پلاک اتومبیل اش برای تهران باشد ! می دانم که این موضوع و امثال آن را به کرات در تمام شهرهای ایران دیده اید . یا مثالی دیگر : از قهرمانِ ورزشی ای که مدال های جهانی برای این مملکت به بار آورده است و سال هاست که او را می شناسم و از زاد و بومِ خانوادگی اش خبر دارم می پرسند : ببخشید اهل کجایید ؟ و بی درنگ می گوید متولد تهرانم ! دقت کنید ، نمی گوید اهل تهرانم ، بلکه می گوید متولد تهرانم ! در این مواقع در عجب می مانم که این ورزشکار جهانی با چنین عزت نفسی چگونه جهانی شده است ؟!

پل ها و زیرگذرها در مدت های کوتاهی در تهران اعلام شده و ساخته می شوند ؛ بهترین سینماها ، اساتید ، پزشکان و همه ی بهترین ها در پایتخت مستقر هستند ، یا راهی پایتخت شده و خواهند شد . حال این زیر گذر در استان همجوار تهران لزومی ندارد که همپای پایتخت ساخته و پرداخته شود ، اما مسئله درست زمانی بوجود می آید که اگر زیرگذری در تهران در شش ماه ساخته می شود ، حداقل در استان همجوار تهران در عرض یک سال ساخته شود نه 3 سال ! امروز هر کجای پایتخت عزیزمان که قدم برمی داریم ، در هر گوشه و کنار « کارگران مشغول کارند » . این در حالی است که در برخی استان ها که توانایی فنی و دانشی به لحاظ بومی نیز دارند « این کارگران در یک یا دو جا مشغول کارند » ! یادمان نرود استان های ایران به لحاظ اقتصادی باید بسترهایی داشته باشند تا خود شکوفا باشند ، این شکوفایی عزت نفس می خواهد ؛ عزت نفسی که بسیار خوب بود یک هموطن ، بدون تمسخر به هموطنان دیگرش در باروری آن یاری می کرد .

این نکته امری بدیهی است که تهران پایتخت ایرانِ پهناور و عزیزمان است و لاجرم آبروی کشورمان در مقابل مسافران دیپلماتیک و غیره ، اما نکته ای که در اینجا به آن تاکید شد : فرهنگ عمومی بود نه چیز دیگر . گستردگی تهران و پر امکانات بودنش امری بدیهی است ، اما آنچه بدیهی تر است این است که سایر شهرها و استان های این مرز و بوم که مردمانش برای وجب به وجب آن خون دلها خورده اند ، جزو لاینفک ، و برایِ ایران بوده ، هست و خواهد بود .

مثال های زیادتری می توان از این نوع تمرکز گرایی و تک قطبی بودن فرهنگ عمومی آورد اما هم مجال نیست و هم احتمال کج اندیشی در برخی اذهان . لازم به توضیح است که چشم بر این موضوع بسته نشده است که تهران جمعیت چند میلیونی دارد ، اما آیا از همان اول ، این پایتخت دارای چنین جمعیتی بود ؟ یا به علت های فراوان بسیاری از مردمان بار سفر بسته و به آن مهاجرت کرده اند ؟ و جالب تر اینکه برخی از همین مهاجران به خاطر ناآشنایی و برخی دیگر از مسایل در این شهر ، به منجلابی فرو رفته اند که فرصت بازگشت را نیز از آنان گرفته است ( این جمله در میان مردمان رایج شده که : می خواهی پیشرفت کنی باید راهی پایتخت شوی ) .

در هر حال دل در این امید داریم که این فرهنگِ :‌ « همه چیز برایِ من » ، با تغییر نگرش و فرهنگ در آحاد مردم ، به مرز « هم نوع دوستی » آن هم از جنس « هموطن » برسد . تغییر از ما شروع می شود ؛ از تو و من ، همچنانکه پیامبر گرامی می فرماید : « اگر بخواهی خود را تغییر دهی و در خود بازنگری کنی دیگر فرصتی برای دیگران پیدا نخواهی کرد » .

ایران عزیز پاره تن همه ایرانیان است و این مرز و بوم چند اقلیمی که دارای سرمایه های قومیتی متنوعی است ( که قومیت ها و زبان هایشان سرمایه های انکارناپذیر یک کشور می باشد ) ، در کلامی درست و دقیق ،  با دستان تک تک ایرانیان ساخته شده و خواهد شد .

نظرهایتان مطمئنا مفید خواهد بود .

تفاوت روانشناسی علمی با آنچه مردم درباه روانشناس و روانشناسی تصور می کنند

روانشناسی علمی با تمامی محبوبیت و جذابیتش در بین عموم مردم ( البته این محبوبیت شامل مراجعه به روانشناس و مشاور نمی باشد چرا که هنوز فرهنگ عمومی ، به طور جدی پذیرای مراجعه به روانشناس و مشاور نمی باشد و هنوز هم هستند کسانی که برای مراجعه یک شخص به روانشناس به او مارک های نامناسب می زنند ) علمی نوپا و جدید به شمار می رود که هر روز در پی آزمون ، خطا ، نمونه گیری ، فرضیه سازی و زمینه یابی است . رد پای روانشناسی را در گذشته می توان در رگه هایی از آثار فلاسفه و حکمای قدیم دید که به آن « علم النفس » می گفتند و هنوز نیز می گویند .


حال ، روانشناسی را در گستره جامعه و تصورات افراد ، می توان در بین دو طیف بررسی و تحلیل کرد : افرادی که دارای تحصیلات عالی نمی باشند ( که اکثریت با اینهاست ) و قشری از جامعه که به غیر از روانشناسی ، دارای تحصیلات و مدرک عالیه در رشته های دیگر هستند .

اما نظر و تصور جمعی گروه اول ( کسانی که دارای تحصیلات عالیه نمی باشند ) در مورد روانشناس و مشاور ، تصوری است مافوق بشر که یک روانشناس را گاهی مسلح به علم غیب می داند ! گاهی « رمال » می بیند و گاهی « طالع بین » که می تواند با دیدن صورت افراد پی به ذات آنها ببرد ! ( البته لازم به توضیح است که روانشناس و مشاور تفاوت هایی دارند که در پست های بعدی به آنها پرداخته خواهد شد ؛ مثلا شخصی که نیاز به روانشناس بالینی دارد با توجه به اندوخته ها و دانسته های غلطی که حاصل علت های متفاوتی است ، به مشاوره روی می آورد و بالعکس ) .
در ورای همین پنداشت ها و تصورات ، این افراد به علت درک ناصحیح خود از روانشناس یا مشاور در مراجعه ی خود به آنها دارای چندین دیدگاه نادرست می باشند . بطور مثال ، گروهی که روانشناس را در حد ورای انسانی و مطلع به علم غیب می دانند از روانشناس انتظارات بسیار نامعقولی دارند ؛ یا گروهی دیگر روانشناس را به مثابه طالع بین تصور می کنند و این گروه نیز دچار همان کج اندیشی قبلی می شوند ؛ گویی انتظار دارند بدون سخن گفتن ، روانشناس به تمامی موارد رجوع آنان پی برده و به تمامی و بدون تلاش خودِ فرد ، زندگی آنان را به بهترین وجه دگرگون ساخته و سر و سامان دهد !



اما قشر دیگر که دارای تحصیلات عالی می باشند  و گاها به مطالعه کتاب ها و مجلاتی با مطالب روانشناسی می پردازند نیز تصوراتی ناصحیح از علم روانشناسی دارند . بطور مثال اکثریت افرادی که کتاب های به ظاهر روانشناسی را مطالعه می کنند دنبال مضامین فوق هستند : چگونه جذاب باشیم ؛ راز موفقیت ؛ روانشناسی چهره ها ؛ روانشناسی رنگ ها ؛ روانشناسی مثبت نگر ؛ 100 کلید برای زندگی بهتر ؛ چرا نگرانید ؛ تاثیر از فاصله ؛ میلیونر باشید ؛ متولد چه ماهی هستید ؛ چگونه پولدار شویم و مطالبی از این دست که در مواقعی به هیچ وجه مربوط به روانشناسی علمی نمی باشند و در مواقعی هم که بدون پیشداوری به برخی دیگر از این مطالب نگاه بیاندازیم ، جزو مواردی می باشند که به آنها « شبه علم » می گویند ( مانند روانشناسی چهره ، رنگ و روانشناسی مثبت نگر ) . البته در بین این قشر ، طبقه های تحصیل نکرده هم وجود دارند که بیشتر با مجلات سر و کار دارند .



تصاویری از این دست با تیترهای جذاب که مطالبی خارج از حوزه روانشناسی دارند،امروزه بسیار رایج شده است

حال ذکر این موضوع لازم به نظر می رسد که نیازی نیست همه قشرهای مردم مسلط و آگاه به روانشناسی علمی باشند ، اما آگاهی دادن به افراد ، با ذکر اینکه بسیاری از مطالب که به نام روانشناسی در بخش کتابفروشی ها وجود دارد غیر علمی است ، وظیفه ای انسانی به نظر می رسد . اما چرا وقتی این مطالب غیر علمی است و گاهی حتی مخاطبانش را نیز در توهمی جذاب با نام هایی جذاب و مشتری پسند غرق می کند همچنان یکه تاز قسمت های روانشناسی یک کتابفروشی و یا قسمت هایی از یک مجله است ، به انتخاب سلیقه مخاطبان جمعی جامعه ( همان اکثریت ) وابسته است ؛ چرا که عرضه بر مبنای تقاضا ارزیابی و اعمال می شود .
لازم به توضیح است که تمامی افراد این دو قشر محترم جامعه ، دارای این دیدگاه ها نمی باشند و بحث در اینجا بر روی برخی از آنها است که رای غالب و اکثریت دارند .
حال با این توضیحات ، آیا روانشناسی علمی چیست و یک روانشناس کیست و چه توانمندی ها و دانشی را داراست ؟ در جواب این سوال ابتدا به جامع ترین تعریف از روانشناسی که اتفاق نظر بیشتر روانشناسان است می پردازیم که : « روانشناسی علم مطالعه رفتار آدمی است » . مطالعه ای که مبنای آن بر واقعیت های ملموس آماری ، زمینه یابی ها ، مشاوره ها ، فرضیه سازی ها و در نهایت آزمون های هنجاریابی شده ی روانشناختی است . با این مقدمه بسیار کوتاه ، علم روانشناسی خود به گرایش های متفاوتِ تخصصی تقسیم می شود که در اثباتِ علمیِ نظری و عملی در هر یک از آنها باید به نمونه گیری و آمار مسلط بود ، نه به علوم غیب که از توان آدمی خارج است .



چهره ، پوشش و طرز بیان و حرکات یک مراجع در مواردی برای روانشناسان و خصوصا روانشناسان بالینی بسیار مفید و حائز اهمیت است ( برای شناخت بیشتر از مراجع ) ، اما در نهایت فعالیت عمده یک روانشناس و مشاور مطالعه علمی و دقیق رفتار و فرآیندهای ذهنی آن ، چگونگی شکل گیری و پروسه ی زمانی و ابراز رفتار از سوی مراجع می باشد تا بتواند با توجه به دانش و فرض های اثبات شده در تمام جنبه ها ( جنبه های تحلیل آماری ، زمینه یابی و  نظریه پردازی ) که یک روانشناس یا مشاور کسب نموده است ، به مراجع خود خدمات ارزشمند و شایانی را عرضه نماید .

حال بگذارید در ادامه بحث به مثالی دیگر از نوع برداشت ها و تصوارتی که گاها ریشه در باورهای ملی گرایانه یا شاید نژادپرستانه دارند ، بپردازیم . حتما این جمله را در بین افرادی که صلاحیت ابراز این نگرش را ندارند شنیده اید که : ایرانیان باهوش ترین افراد جهان هستند . این در حالی است که هوش در تمامی جوامع داری نُرم و هنجار مشابهی است که در آن نتایج هوشی افراد در جوامع و نژادهای مختلف دارای میانگین ، میانه و نمای مشابهی است . مرحوم دکتر سعید شاملو که لقب پدر روانشناسی بالینی ایران را به یدک می کشد در کتاب « روانشناسی بالینیِ » خود ، این موضوع و نگرش را به چالش کشیده و ابراز می دارد که هوش در تمامی و لااقل در اکثریت جوامع دارای نتایج مشابهی از نظر تحلیل آماری است ؛ در این طیف آماری میانگینِ اکثریتِ جوامع دارای هوش متوسط ، درصد های قلیلی سرآمد و باز درصدهای کمی کند ذهن ها را تشکیل می دهند ( همچنانکه در قرآن کریم نیز آمده است انسان ها تفاوتی با هم ندارند مگر در تقوا و پرهیزکاری ) . نکته ای که درباره این موضوع می توان به آن اشاره کرد این است که : هوش ، امروزه در بین متخصصان روانشناسی حاصل « وراثت » و « محیط » می باشد . پس یعنی محیط سازنده ، پویا و محرک ، یکی از ارکانی است که میانگین هوش در افراد و جامعه را بالا می برد .

در پست های بعد درباره گرایش های روانشناسی ، تفاوت روانشناسی با مشاوره و موضوعات مرتبط در روانشناسیِ روز پرداخته خواهد شد .

نظرهایتان مطمئنا مفید و راهگشا خواهد بود .

درباره « پل اُستر » و رمان های « سه گانه ی نیویورک » او

پل اُستر در فوریه 1947 در نیویورک متولد شده است . دارای تحصیلات دانشگاهی در رشته ادبیات تطبیقی است و سفرهای زیادی به اروپا و خصوصا به ایتالیا ، فرانسه و اسپانیا داشته است . اُستر را بیشتر در زمره رمان نویسان « پست مدرنیسم » طبقه بندی می کنند . او به غیر از رمان ، چند کتاب شعر و دو زندگینامه نیز در فهرست کارها و آثارش دارد .اُستر چندین جایزه را نیز برای آثار داستانی اش دریافت کرده است . اُستر از بزرگانی چون « ساموئل بکت » و « کنوت هامسون » تاثیراتی گرفته است .

به جرات می توان گفت اُستر از نویسندگان شاخص در زمینه رمان نویسی پست مدرنیسم است که همین موضوع باعث می شود در خواندن آثارش ، مخاطب تا حدودی سر در گم شده و به فکر فرو برود .

قبل از تحلیلی مختصر بر سه گانه ی نیویورک او ( که بیشتر تحلیلی شخصی است ) لازم به ذکر است که بیشتر آثار این نویسنده در ایران ترجمه شده و موجود می باشد . خصوصا ترجمه های بسیار توانمند خجسته کیهان و شهرزاد لولاچی که بیشتر آثار وی را ترجمه کرده اند .

اما رمان های سه گانه ی نیویورک شامل کتاب های : « شهر شیشه ای » ، « ارواح » و « اتاق در بسته » می شوند . هر سه رمان جزو رمانهای کوتاه محسوب می شوند .در اینجا به این سه اثر در حد توان نگاهی کلی خواهد شد و از تحلیل یک به یک آنها سعی خواهد شد که اجتناب شود .

به طور کلی « سه گانه ی نیویورک » پل اُستر ، کتابی ضد معمایی است که بیشتر در پی جست و جو و کشف « هویت » است . اُستر در این آثار به طور هوشمندانه و با هدف ، از ژانر پلیسی نیز استفاده می کند که این موضوع بر پیچیدگی آنها می افزاید . جالب اینجاست که در آثار او به طور کلی با تمام اینکه از پوچگرایی هایی استفاده می شود که در برخی مواقع بسیار مشهود است ، نویسنده در پی روشنفکرنمایی نیست ؛ موضوعی که در میان برخی روشنفکران وطنی رایج است ، و استفاده از پوچگرایی ، برای اثبات روشنفکری مورد استفاده قرار می گیرد !

در لابلای سه گانه نیویورک و حتی در سایر آثار اُستر ، می توان به وضوح جای پای تفکرات روانشناختی و تسلط وی بر این موضوع برای خلق یک اثر را مشاهده کرد . هنگامی که سه گانه نیویورک او و همچنین رمان بسیار زیبای « کشور آخرین ها »ی او را مطالعه می کردم ، احساس می کردم با روانشناسی حاذق سر و کار دارم که در برخی مواقع کارآگاه بازی هایی پوچگرایانه از خود نشان می دهد . در این آثار که بیشتر و پیشتر فانتزیک و سخن محور هستند اُستر همواره در حال کشف خویشتن و همان هویت است .

اُستر در این سه گانه و مکررا تکرار می کنم در دیگر آثار خود ، تاکید ویژه ای بر « اصل هویت روانشناختی » دارد ؛ بر « تنهایی » ، « فرار از خویشتن خویش » و حتی « توهم مدرنیسم » .

گویی اُستر می خواهد با نگاهی عمیق و فلسفی ( که در متن آن به تحلیل های روانشناختی می رسد ) ، مرز میان زندگی و آنچه ملموس است و خواهد شد را به مخاطب نشان دهد . جالب اینجاست که در بیشتر آثار اُستر ، خود وی نیز در آنها وجود دارد و به نوعی شخصیت فردی خود را درگیر این داستان ها می کند .

در این سه گانه هر عبارتی عبارت دیگر را خنثی می کند و هر پاراگرافی ، پاراگراف بعدی را بی معنا جلوه می دهد اما جالب اینجاست که متن کاملا مفهوم است . تضاد در شخصیت و هویت در جای جای آن نمایان است . زاویه دید در هر یک از سه گانه نیویورک جابجا می شود  اما همه ماجراها حول محور شخصیت اصلی میچرخند و باعث می شوند این شخصیت ها با توجه به کشف ، تلاش و تکاپوهای داستان به تعریف تازه ای از شخصیت و هویت خودشان برسند .

اتاق دربسته کلید حل معمای شهر شیشه ای و ارواح است . شخصیت های این دو کتاب دوباره در اتاق دربسته  حضور پیدا می کنند و در این کتاب است که معلوم می شود در واقع هر کدام از این سه کتاب سه اپیزود از یک اتفاق هستند و راوی آنها یک نفر است : همان آقای نویسنده ی اتاق دربسته !

به طور کلی سه گانه ی نیویورک اُستر : چالش انگیز هویت فردی انسان است که دارای غنای فرم و محتوا است . و تصعیدی است برای مخاطب و انسانی که دغدغه هویت دارد .

با خواندن آثار اُستر هم به فکر فرو خواهید رفت ( چیزی که در بیشتر آثار داستانی نیست ) و هم به نبوغ و تیزهوشی نویسنده آن که در جای جای کتاب قرار گرفته است پی خواهید برد و از آن لذت خواهید برد . این آثار را حتما بخوانید ، چرا که انسان امروز فرصت زیادی برای تجربه کردن ندارد .

سه گانه ی نیویورک هم به صورت جدا و هم به صورت یکجا توسط نشر افق به ترجمه : خجسته کیهان و شهرزاد لولاچی چاپ شده است . از دیگر آثار « پل اُستر » می توان به رمان بسیار زیبای « کشور آخرین ها » و همچنین رمان « مون پالاس » و  زندگینامه ای متفاوت به نام « اختراع تنهایی » اشاره کرد .

لذت خواندن و کشف هویت در « سه گانه ی نیویورک » را از دست ندهید .

درباره آخرین آلبوم علیرضا قربانی با نام « هم آواز پرستوهای آه »

علیرضا قربانی در این چند سال فعالیت جدی خود در عرصه موسیقی اصیل و کلاسیک ایرانی نشان داده است که می تواند با داشتن قابلیت های زیادی کارهای بسیار دلنشین و گاهی آثاری نو در این عرصه عرضه نماید .

 گذشته از آثار فاخر و زیبای وی با ارکستر ملی و سایر گروه ها ،  در سال 1391 قربانی آلبومی به بازار عرضه کرد به نام « حریق خزان » که از استقبال بی نظیر مخاطبان برخوردار بود . این اثر بسیار نو ، با اشعاری ماندگار از شعرای معاصر را می توان با جرات یکی از نوترین و دلنشین ترین آثار موسیقیایی در چند سال اخیر دانست که با توسل به هوش و توانمندی آهنگساز آن « مهیار علیزاده  » از اجرای متفاوتی در این سبک از موسیقی خبر می داد . و در یک جمله : آلبوم حریق خزان به لحاظ موسیقی و شعر بسیار قدرتمند و دلنشین می باشد ؛ چرا که در رکود بازار موسیقی اصیل و کلاسیک هنوز هم یکی از آلبوم های پرفروش می باشد و مطمئنا در خاطره ذهنی بسیاری از مخاطبان خواهد ماند .

اما در اسفند ماه 1391 همین خواننده توانمند که صدایی دلنشبن و قدرتمند دارد ، با سرپرستی و آهنگسازی « سیاوش ولی پور » ، آلبوم « هم آواز پرستو های آه » را روانه بازار کرد .

با توجه به اینکه این اثر ، نامی در خور توجه دارد و از آغاز نام آن مخاطب ( مخاطب در اینجا من نویسنده می باشم که از جانب سایر مخاطبان اظهار نظر نمی کنم )انتظار شنیدن موسیقی ای متفاوت را دارد ، به هیچ وجه اینگونه نیست . بگذارید برای شاهد این مدعا مثالی بزنم : در تراک 10 به نام « یک اتفاق » که به مدت هشت دقیقه و ده ثانیه می باشد شاهد تکنوازی سنتور آهنگساز می باشیم که بیشتر در پی حدیث نفس است یا شاید شناساندن خود ؛ گویی این تراک که تقریبا یک ششم آلبوم را تشکیل می دهد اجرایی بوده است که می خواسته آلبوم خالی نباشد ! چرا که در این تکنوازی من مخاطب شاهد هیچ نوگرایی و یا دلنشینی در اجرا نمی باشم و هیچ تداعی ای برای من مخاطب و واگویی ذهنی نوازنده آن ، که نام قطعه را یک اتفاق گذاشته ارتباطی برقرار نمی شود ، مثل تفکر انتزاعی یک نفر که برای شخصی دیگر نامحسوس خواهد بود . و امثال این تکنوازی را در میان هنرجویان و نوازندگان گمنام سنتور نیز می توانم به کرات بشنوم  . ادامه در ادامه مطلب

ادامه نوشته