درباره ی آلبومِ « سراسر مِه » ، آخرین اثر محمد معتمدی

آلبومِ سراسر مه به آهنگسازی « آرش کامور » چند روزی است که به بازار موسیقی عرضه شده است ( هر چند که در کاتولوگِ آلبوم ، سال انتشار 1391 درج شده است ) . این آلبوم دارای 9 تراک می باشد که تنها در دو قطعه نخستین صدای محمد معتمدی شنیده نمی شود . تکنوازی کمانچه آلبوم که در تراکِ 2 توسطِ آهنگسازِ آن اجرا می شود یکی از جالب ترین نوازندگی هایی است که تا با حال از سازِ کمانچه شنیده ام . این قطعه دلپذیر و زیبا اجرا می شود .

تراک ابتدایی « وداع » نام دارد که قطعه ای بی کلام است و از همان ابتدا مجذوب کننده به نظر می رسد و خبر از اجرایی خوب می دهد ؛ اما رفته رفته این جذابیت در تنظیم سازها و ترکیبِ موسیقیاییِ تراک های بعدی کمتر دیده می شود به استثنای صدایِ بسیار قدرتمند و دلپذیر « محمد معتمدی » که با اقتدار و بدون در جا زدن در تمامی یا لااقل در بیشتر تراک ها سیر صعودی دارد و مخاطب را جذب صدایِ توانمند خود می کند .

محمد معتمدی در موسیقی بسیار جوان است و از صداهایِ جدید در موسیقی است ، اما صدایش بسیار عالی ، جذاب ، قدرتمند و گیراست . صدایش به معنایِ دقیق جذاب و بی ریاست . این بی ریایی را می توان در دیگر آثارِ محمد معتمدی هم دید که با اینکه بیش از 5 آلبوم ندارد ، اما بی ادعاست و به نظر دوست ندارد ادایی در بیاورد .

در یکی از تراک هایِ آلبومِ سراسر مه ، معتمدی به سبک و شیوه ی قدمای موسیقی آوازی زیبا اجرا می کند که یا ادای دین است به استادان گذشته و یا تجربه ای متفاوت ؛ در هر حال آوازِ این تراک بسیار موفق به نظر می رسد و با تمامی وفاداری به اصل آوازِ خود و نوین بودن ، گویی آوازی را می شنوید که از برنامه ی گلها انتخاب شده است . هر چند که معتمدی در گذشته نیز نشان داده است که اقتباس هایی از آوازِ مرحوم تاج اصفهانی و مرحوم محمودی خوانساری دارد ( صدایِ محمودی خوانساری دنیایِ دیگری دارد ؛ محمود محمودی خوانساری متفاوت ترین خواننده است که تا به حال شناخته ام و برایِ زندگی هنری و شخصی او بسیار احترام قائلم ؛ صدا و تحریرهایش متفاوت است همچون زندگیِ بی ریا و بی حاشیه خود که می توانست یک شبه ره صد ساله را برود ، اما شرافتِ انسانی را به آن ترجیح داد . صدایِ محمودی خوانساری را اگر نشنیده اید حتما در شنیدنِ آن در تلاش باشید ! ) .

در آوازها ، سازهایِ همراه ، اجرایِ خوب و مناسبی دارند ؛ اما به نظر در قطعه های گروهی به غیر از تراک 1 و تراک 3 ، تنظیم موسیقی از نوگرایی ای که در کاتولوگِ اثر نیز به آن تأکید شده است ، کمتر می شود و تنظیم موسیقی گروهی شبیه بیشتر آثار مشابه می شود . انتخاب اشعارِ آلبوم خبر از یأس و ناامیدی انتخاب کنندگان شعر آن می دهد . در صفحه اول کاتالوگِ آلبوم ، آهنگسازِ آن جمله ای بدین شرح نوشته است : « درد غریبی است آنگاه که جاده را مِه گرفته و منزل را نمی یابی و آوایی در درونت ندا می دهد ، بیا تو اهل ماندن نیستی ، بیا . . . » . این جمله چندین نوع تفسیر می شود : ابتدا باید گفت این جمله بسیار زیباست اما خبر از اندوه و یأس می دهد و در ادامه به نظر می رسد اظهار کننده آن سر در گم است ، چون سر در گمی در تصویری که کشیده است به خوبی مشهود می شود .

تراک پایانی شعری دارد از مرحوم « احمد شاملو » و نام اثر نیز در این تراک است : سراسر مه ؛ در این تراک می توان دنیایِ درونی آهنگساز و انتخاب کنندگان شعر آن را مشاهده کرد . خصوصا اگر صدایِ قدرتمند معتمدی آنرا خوانده باشد . همه اشعارِ این اثر از شاعرانِ معاصری می باشد که به سبک قدیمی شعر می سرودند به غیر از شاملو و این ترکیب شعر به نظر کمی به اثر لطمه زده است . آلبومِ « سراسر مِه » در کل اثری شنیدنی است که بار دیگر معتمدی در آن نشان داده است که توانایی هایِ گفته و ناگفته ی زیادی دارد . و آهنگسازِ جوانِ آن نشان داده است که در حال تجربه کردن است ؛ تجربه ای از جنسِ زندگی و کسبِ حقیقت و درکِ موسیقی . او صاحب تفکر است حال این تفکر را به زمان وا میگذاریم تا خود را بیشتر نشان دهد .

آلبوم سراسر مه بسیار شریف است و ادعایی ندارد ؛ حتما آن را گوش کنید و نظرهایتان را با نویسنده این مطلب در میان بگذراید .

استانِ زنجان از نگاهی دیگر ( بخش اول )

در بخش اول ، نگاهی مرسوم به این استان و معرفیِ توابعِ آن خواهم داشت ؛ سپس زبان ، فرهنگ و موارد دیگر مربوط به این استان را از نگاهی دیگر به طور مختصر در این بخش و به طور مفصل در بخش های بعدی بررسی خواهم نمود ( بخش اول بیشتر کلی گویی خواهد بود اما در بخش های بعد ، نگاهی دیگر بیشتر مشهود خواهد شد ) .

استان زنجانِ کنونی شامل 7 شهرستان می باشد : شهرستان زنجان ( مرکز استان و به مرکزیت شهر زنجان ) ؛ شهرستان طارم ( به مرکزیت آب بر ) ؛ شهرستان خدابنده ( به مرکزیت شهر قیدار ) ؛ شهرستان ابهر ( به مرکزیت شهر ابهر ) ؛ شهرستان خرمدره ( به مرکزیت شهر خرمدره ) ؛ شهرستان ماهنشان ( به مرکزیت شهر ماهنشان ) ؛ شهرستان ایجرود ( به مرکزیت شهر زرین آباد ) . استان قزوین کنونی نیز طبق تقسیمات کشوری سال 1375 شمسی از استان زنجان جدا شده و استانی مستقل با توابع قبلی استان زنجان من الجمله بویین زهرا ، تاکستان و . . . را تشکیل داد ؛ پس ، تا آن زمان ـ  سال 1375 ـ استان زنجان ، استان چسبیده به پایتخت ایران ـ تهران ـ بوده است . استان زنجان کنونی ، هم اکنون هم مرز و چسبیده به استان هایِ : قزوین ، گیلان ، اردبیل ، آذربایجان غربی ، آذربایجان شرقی ، همدان و کردستان می باشد که در ایران هیچ استانی با 7 استان همسایگی ندارد .

این استان یکی از راههایِ قدیمی و تجاری « راه ابریشم » می باشد که همواره از موقعیتی استراتژیک برخوردار بوده است ؛ چرا که اتصال آسان و مستقیم کشور و حتی کشورهایِ همسایه شرقی به شمالغربِ ایران و نهایتا اروپا از طریق این استان انجام می پذیرد . از استراتژیک بودن آن بطور مثال می توان به این نکته اشاره کرد که در پی تحرکات حزب دمکرات آذربایجان به رهبری سید جعفر پیشه وری که به حکومت یک ساله آنان با نام ایالت خودمختار آذربایجان در تاریخ معاصر انجامید و مشهور است ، قوام که نخست وزیر محمدرضا شاه در زمان وقت بود ، ایالات خودمختارِ آذربایجان را منهایِ استان زنجان به پیشه وری پیشنهاد می داد .

شهر زنجان که مرکز استان می باشد از دیرباز یکی از قطب های صنعتگریِ دستی به شمار می رود ( با مراجعه به آثار سیاحانِ خارجی و داخلی که از این شهر گذشته اند ، صنایع دستی این شهر را با شهر فلورانس یکی و حتی برتر دانسته اند ؛ منبع برای مطالعه بیشتر : تاریخ زنجان نوشته رامین سلطانی ) . این استان ، خصوصا شهر زنجان دارای صنایع دستی و هنری زیادی است که هم اکنون نیز برخی از آنها توانسته اند خود را سرپا نگه دارند و حتی برخی از آنها در سازمان فرهنگی ، هنریِ یونسکو به نام زنجان ثبت شده اند ( مانند صنعت ملیله کاری ، چاقو سازی ، چارق یا چاروق دوزی و چند صنعت و هنری دستی دیگر ) . امروزه بیشتر ملیله هایِ ساخته شده در این شهر که بیشتر از جنس نقره و منحصر به این شهر می باشند ، در بازارهایِ جهانی حضور یافته و خصوصا به کشورهای عربی صادر می شوند ( در کنار مردان نمکی که از معدنِ نمکِ چهرآبادِ زنجان کشف شده اند و حدودا 2200 سال قدمت خورده اند آثاری همچون چاقو ، چارق و صنایع دستیِ دیگر قابل رؤیت می باشد ) . این آثارِ صنعتیِ دستی – هنری شامل سایر آثاری چون قلم زنی ، مسگری ، فرش و گلیم بافی ، سفالگری و . . . نیز می باشد .

نمونه ای از ملیله ی زنجان اثر استاد مرتضی جزء صادقی

تأسیس شهر زنجان را به اردشیر بابکان نسبت می دهند که در ابتدا « شهین » نامیده شده است ؛ سپس این شهر به نام « زنگان » تغییر نام داده و در پیِ ترویج اسلام و حکومت مسلمانانِ عرب به علت آنکه حرف « گ » در زبان عربی وجود ندارد ، حرف « ج » به جایِ آن نشسته و نام آن به « زنجان » تغییر نام یافته است . واژه « زنگان » ، هم اکنون نیز در بین اهالی این شهر و این استان رایج تر است .

شهرِ زنجان کنونی در دوره قاجار مرکز ولایت خمسه از ایالت آذربایجان بوده است که در آن زمان به نام « خمسه » مشهور بوده است ( در هر کجایِ ایران با نام فامیلی « خمسه » برخورد کردید بدانید که رگ و ریشه آن به زنجان برمی گردد ) . در دیربازِ تاریخ نیز به علت کشورداری به رسمِ ایالتی و ولایتی ، زنجان در بیشتر مواقع جزو ایالات آذربایجان به شمار می رفته است .

زبانِ غالب در میانِ مردمان این استان ، زبانِ ترکی می باشد ؛ در محدوده ی همسایگی با کردستان که از طریق بیجار است چند روستا به لهجه کردی تکلم می کنند . و در همسایگی با قزوین و گیلان نیز چند روستا با لهجه های تاتی وجود دارد . اما به طور کلی می توان این استان را ترک زبان نامید ( در چند دهه ی اخیر به علت سیاست های قومیت گریزی و استهزایی رضا خانِ پهلوی و در ادامه فرزندش محمدرضا که در بستر تاریخِ معاصر نسبت به قومیت هایِ زبانی ایران مطرح ، گسترده و اشاعه داده شد ، تمایلاتی در بین اهالی این استان و خصوصا جامعه زنان و دختران آن به محو زبان مادری مشاهده می شود و زبان پارسی تا حدودی در بین این اقشار رایج شده است که در بخش هایِ بعدی مفصلا به آن خواهم پرداخت ) .

استان زنجان و خصوصا شهر زنجان آماج تاخت و تازهایی بی رحمانه در اعصار مختلف تاریخی بوده است که سهمگین ترین آنها حمله تیمور و سپس قشون ملی قاجار در ماجرایِ بهاییت می باشد ؛ بطوری که بیشتر ساختمان ها ، حمام ها ، اماکن قدیمی و تاریخی آن در حمله ی قشون ملی قاجار به طور کلی از بین رفته است که به قول سیاحان و اهالی بومی ، خساراتِ آن بیشتر از حمله تیمور بوده است ! تیمور نیز در حمله به زنجان ، هنرمندان و صنعتگران نامی این شهر را یا کشته است و یا برایِ استفاده از صنعت و هنر آنها ، آنان را انتقال داده است .

شهر « سلطانیه » نیز یکی از شهرهای بسیار مهم در این استان می باشد که تقریبا در 20 کیلومتری شهر زنجان قرار دارد که در زمان « اولجایتو » ( قرن هشتم هجری قمری ) که بعد از مسلمان و شیعه دوازده امامی شدن ، خود را  « سلطان محمد خدابنده » نامید ، در زمانِ وی پایتخت ایران بوده است ( در اسلام آوری او و شیعه شدنش « علامه حلی » نقش زیادی ایفا نموده است که در بخش هایِ دیگر به ذکر آن خواهم پرداخت ) . شهر سلطانیه به خاطر دارا بودن آب و هوایی بسیار مطلوب و دارا بودن چمن زارها و چشمه های طبیعی ، از دیر باز از شهرها و ییلاق های بیشتر شاهان گذشته می باشد ( خصوصا در دوره قاجار ؛ با تمام آنکه شهر زنجان در همین دوره با خاک یکسان شده است اما شاهان قاجار توجه زیادی به شهر زنجان داشته اند ) . اولین تلگراف ایران از چمنزارهایِ سلطانیه به تبریز ارسال شده است ( در مورد وضعیتِ نامناسبِ سلطانیه کنونی ، در بخش هایِ دیگر بیشتر خواهم گفت ) .

گنبد سلطانیه بزرگترین گنبد خشتی و آجری جهان

توجه شاهان قاجار باعث شده است تا بازار سنتی و سرپوشیده ی زنجان به عنوان طویل ترین بازار قدیمی و سنتیِ سرپوشیده جهان در سازمان یونسکو ثبت گردد . این بازار که هم اکنون نیز تقریبا دارای همان بافت می باشد دارای حجره ها ، تیمچه ها و راسته های متفاوت شغلی می باشد ؛ مانند راسته ی زرگرها ، بزازاها و . . .  . این بازار به دو بخش بازار بالا و بازار پایین تقسیم شده است که در حد میانی آنها خیابان فردوسی جداکننده ی آنها از یکدیگر می باشد . بازار بالا بیشتر شاهد مشتریان شهری است و بازار پایین بیشتر از مشتریان روستایی اطرافِ زنجان بهره مند است . حمام ها سنتی و سفره خانه های سنتی در این بازار همچنان در حال فعالیت می باشند . این بازار همواره از نقاط دیدنی برای توریست ها و گردشگران داخلی و خارجی می باشد ( اگر گذارتان به این بازار افتاد لذت تماشا و استفاده از سفره خانه سنتی « حاج داداش » را از دست ندهید ) .

زنجان یکی از قطب های معادن سرب و روی خاورمیانه به شمار می رود ؛ همچنین برخی دیگر از معادن که در بین آنها معادن کمیاب نیز مشاهده می شود وجود دارد . اکثر این معادن در نزدیکی شهر زنجان و در اطراف مناطق انگوران و دندی می باشد ؛ در معدن های اطراف منطقه دندی و مناطق چسبیده به « تکاب » آذربایجان غربی ، معادن باارزشی چون طلا نیز یافت شده است ( شرکت کالسمین یکی از معروف ترین شرکت هایِ معدنی در خاورمیانه می باشد که طرفداران زیادی در بورس دارد ) . استان زنجان به معنای واقعی کلمه سردسیر است ؛ یخبندان در این استان تا حدود 150 روز در سال نیز گزارش شده است . استانِ زنجان کوهستانی و در یک جمله : واقعا خوش آب و هوا و سرد است !

شهرستانهای استان نیز دارای محصولات و توانمندی هایی به شرح ذیل می باشند که اختصارا بدین گونه می توان شرح داد : شهرستان زنجان ، ابهر و خرمدره دارای پتانسیل ها و محصولات باغی هستند ؛ شهرستان خدابنده که قطب کشاورزی این استان می باشد یکی از پر آب ترین مناطق این استان و حتی کشور می باشد که دارایِ خاکی بسیار حاصلخیز برای کشاورزی است ، علاوه بر آن در شهرستان خدابنده سیمان نیز با استانداردهای بالایی یافت می شود ، در این شهرستان تا حدودی نیز دامپروری و زنبورداری وجود دارد . اما قطب دامپروری و زنبورداری استان زنجان ، شهرستان ماهنشان می باشد که دارای طبیعتی بسیار متفاوت می باشد ( حتی از لحاظ مشاهده کوه های آن به این نکته پی خواهید برد ) . و اما هندوستان ایران که نامی بسیار مناسب برای شهرستان طارم است دارای تنوع محصول در تمامی موارد باغی و دامی است ؛ شهرستان طارم دارای آب و هوایی کاملا متفاوت با سایر نقاط این استان می باشد که زیتون ، گردو ، فندق ، سیر ، پیاز ، انار ، عسل و اکثر محصولات باغی ، کشاورزی و دامی در آن به وفور پرورش می یابد ؛ طارم دارای آب و هوایی معتدل است و یکی از با برکت ترین سرزمین هایی است که خودِ من دیده ام . در طارم مناطقی طبیعی و بکر وجود دارد که گویی قطعه ای از بهشت نادیده می باشد !! اهالی طارم نیز به مانند طبیعت دل انگیز و سخاوتمندشان ، دارای خصلت هایی سخاوتمندانه می باشند ( درباره فرهنگ اهالی این استان به طور مفصل در مطلب ها و بخش هایِ بعدی سخن خواهم گفت که امیدوارم نقدهایِ موجود در آن ، نقدهایی منصفانه ، بی طرف و از سر دلسوزی انگاشته و تصور شود ) .

سر و موی یکی از مردان نمکی کشف شده در معادن نمک زنجان

در بخش هایِ بعدی به جزییاتِ متفاوتِ بیشتری خواهم پرداخت ؛ به همین علت ، این مطلب را « نگاهی دیگر » نامیده ام . همچنین درباره اماکن و دیدنی هایِ این استان مطالبی به طور مختصر در بخش هایِ بعدی درج خواهم کرد . نظرهایتان مطمئنا راهگشا و مفید خواهد بود .

درباره ي فيلمِ : جانوارانِ حياتِ وحشِ جنوب

اين فيلم با نامِ اصليِ : Beasts Of The Southern Wild محصول سال 2012 آمريکا و به مدت 93 دقيقه به کارگرداني : « بن زيتلين » مي باشد . اين فيلم در جشنواره هاي خارجي از جمله « کن » و آکادمي اسکار يکي از فيلم هايي بود که به آن جوايزي تعلق گرفت ( هر چند که اسکار هشتاد و پنجم به مانند بسياري از جشنواره هاي اين آکادمي ، رنگ و بويي جناحي در اسکار 2013 داشت ) .

ابتدا بدون اينکه درباره فيلم حرف بزنم ، بگذاريد خيلي صريح و رک بگويم که « اين فيلم بسيار عالي است » ؛ لذت تماشاي آن را از دست ندهيد . هر چند سال ، گاهي فيلم هايي مي بينم که به شدت برايم تأثيرگذار بوده و پس از تماشاي آن بايد سکوت کنم و به فکر فرو روم ! اين فيلم همان فيلم است ! برايِ کساني که ملودرام دوست ندارند يا اصولا فيلم ببين حرفه اي نيستند ، اين فيلم را به هيچ وجه پيشنهاد نمي کنم ؛ اما به فيلم ببين هايِ حرفه اي و ملودرام دوست ها به شدت پيشنهاد مي کنم که ديدنِ اين فيلم را از دست ندهند .


کاراکتر اصليِ اين فيلم دختري 6 ساله است که در فيلم نامش « هاش پاپي » است . بدون شک بازي بسيار حيرت آور اين دختر بچه ي سياه ، تحسين تان را بر خواهد انگيخت ( همين قدر بدانيد که اين دختر بچه ي باهوش نامزد بهترين بازيگر زن در اسکار 2013 بود که اين جايزه به وي تعلق نگرفت و اين از سياست هايِ آکادمي اسکار است که متاسفانه مدينه ي فاضله ي بسياري از اقشار جامعه مان است ، همچنان که به گواهِ برخي بزرگان سينما و جمعي از نقادان ، جايزه گرفتن در اسکار به خوديِ خود نشانگرِ خوب بودنِ فيلم نيست ) .

قصد توصيف تماميِ سکانس هاي فيلم را ندارم ، فقط درباره ي فيلم ، نظرهايِ شخصي خودم را بازگو مي کنم . اين فيلم به نظر مي رسد به شدت تحت تأثير نظريه ي کهن الگوهاي روانشناس برجسته « کارل گوستاو يونگ » است ( يونگ مدتي همکار « فرويد » بود ولي پس از مدتي از فرويد جدا شده و گهگاه حتي به خاطر برخي تندي هايِ شخصيت و نظريه ي فرويد و حمله ي فرويد به او ، کشمکش هايي با وي داشت ) . کهن الگوهايي مانند : جاودانگي ، قدرت ، بازگشت به اصالت و . . . ( هنگام مشاهده فيلم به اين کهن الگوها بيشتر فکر کنيد ؛ درباره کهن الگوهايِ مطرح شده توسطِ يونگ ، در نوبتي ديگر مطلب خواهم گذاشت ) .

مردمان اين فيلم در ابتدا به نظر مي رسند که در عقب مانده ترين نقاط جهان هستند ، اما ديري نمي گذرد که متوجه مي شويم آنان درست در ايالات متحده آمريکا زندگي مي کنند و کنارِ دستشان ، آن طرفِ سدها تمدني صنعتي در کار است که سفيدپوستان آن را تشکيل داده اند . کاراکتر ِ پدرِ « هاش پاپي » ، فردي است که به سفيدهايِ آنطرف سد اعتماد ندارد و حتي آنها را تحقير هم مي کند : « سفيدها چون از آب مي ترسند رويِ زمينِ خشک زندگي مي کنند » . اين شرايط محيطي و تفکر شخصيتي در حالي است که خودِ اين مردمان به رغم تمامي عقب ماندگي هايشان به وفور غذا دارند و از آن استفاده مي کنند ( غذاهايي طبيعي از دلِ طبيعت ، مانند : خرچنگ ، سبزيجات ، ماهي و . . . ) ؛ و جالب تر اينکه به هر بهانه اي جشن مي گيرند و شادند .

پدر ، يک رهبر کوچک بين مردمانش مي باشد و « هاش پاپي » را با کلمه « مرد » صدا مي کند ؛ گويي اعتقاد دارد هاش پاپي مي تواند رهبر بزرگي شود و برايِ اين رهبر بودن نياز به مرد بودن دارد و اين موضوع باعث مي شود تا در لحظاتي متوجه شويم که هاش پاپي در هويتِ جنسيِ خود مردد مي شود .

هاش پاپي مادر ندارد ( آن چيزي که در ابتداي فيلم مي بينيم ) ؛ با پيراهن مادر حرف ميزند و پيراهن مادر هم با او با صدايِ مادر حرف ميزند ( از سکانس هاي بسيار تأثيرگذار فيلم ) ؛ ابتدا با پدر درگيري هايِ زيادي دارد اما جالب تر اينکه رابطه اش با پدر عميق تر از اين حرفهاست ؛ ابتدا فکر ميکند که پدر داراي عمري جاودانه است و هيچ ضعفي ندارد ؛ هاش پاپي مستقل است و مستقل بزرگ شده است . اين کودک گاهي ديالوگ هاي يک فيلسوفِ بزرگ را تکرار مي کند و گاهي در دنيايِ پر از فانتزي ها و جانبخشي هايش غوطه مي خورد که در فيلم به خوبي نشان داده مي شود ( تصورات ، جان بخشي ها و فانتزي هايِ هاش پاپي به موقع و بسيار خوب در فيلم نشان داده مي شود ) .

به نظر مهمترين کليدِ اصلي فيلم در اين نکته است : هاش پاپي ديالوگي با معلمش دارد ، به خاطر گرم شدن زمين ، جنگ قدرت در طبيعت و مسايلي ديگر ، در نتيجه اين مکالمه با معلم ، او منتظر موجوداتي عظيم الجثه است که در عصر يخبندان زندگي مي کرده اند و اجدادِ گاوميش ها به شمار مي آيند ( اينجا فانتزيِ بزرگِ هاش پاپي شکل مي گيرد و خوب هم نشان داده مي شود ) ؛ با آب شدن اين يخ ها موجودات عظيم الجثه هر لحظه نزديکتر مي شوند و در ذهنِ هاش پاپي ويراني هايي شکل مي گيرد و در همين اثنا جزيره کوچک آنها هم با يورش طوفان زير آب مي رود .

اين تصاوير با تمام واقع گرايي هايش از دريچه ذهنِ هاش پاپيِ کودک نشان داده مي شود ؛ اينجا هاش پاپي به دنبالِ کشف هويت و درک طبيعت است تا اينکه در سکانس بيمارستان متوجه مي شود پدرش هم زوال پذير است ( اين نکته را رها نکنيد که در ذهن او اجداد گاوميش ها همچنان در حال ويران کردن طبيعت به پيش مي رانند و همچنين در اين بيمارستان است که او با سفيدهايِ داراي امکاناتِ مدرن روبرو مي شود و جهان سفيدها را به « آکواريومِ بدونِ آب » تشبيه مي کند ) ؛ درست در همين سکانس دختري که بيشتر رفتارهايِ پسرانه و حتي گاهي پوششي پسرانه دارد ، با ظاهري متفاوت در هيئت يک دختر ظاهر مي شود که در آرايش موها و طرز لباسش نمود پيدا مي کند ، اما نهايتا هاش پاپي بدونِ انکارِ جنسيت خود در قيد بودن و اسيرِ سفيدها بودن را بر نمي تابد و در جست و جويِ ناکجاآبادي به اتفاق دوستان همسالش که در حال رهبري آنهاست دل به دریا می زند .

در اين دل به دريا زدن هاش پاپي به رهبري وجودي خود مي رسد و در انتهايِ اين سفرِ کوتاه با درگير شدن در واقعيات و طبيعت ، به مرز پيروزي بر حيواناتِ عظيم الجثه مي رسد و با آنها کنار مي آيد و حتي آنها را عقب مي راند ( اين مفاهيم در فيلم به صورت انتزاعي مطرح مي شود اما کاملا قابل لمس و باور است ) . و در نهايت ، هاش پاپي که نمي بايست به دستور پدرش گريه کند ، در کنارِ پدرِ بسيار بيمارش که در بسترِ مرگ است مي نشيند و هر دو چشم در چشم همديگر اشک هايشان جاري مي شود ( با اشک هايِ هاش پاپي در اين سکانس که جزو سکانس هايِ پاياني است ، اشک در چشمانتان حلقه خواهد زد ! )

برايم جالب اينجاست که علي رغم نشان دادن طبيعت بکر و محيطِ بَدويِ هاش پاپي و پدرش ، همه اينها در فيلم اصلا آزار دهنده نيست . روده ي ريخته شده يک حيوان در اين فيلم تکان دهنده نيست و اين دليلِ بسيار قانع کننده اي دارد ، چون طبيعت کهن الگويِ مادر و زايندگي نشان داده مي شود ( و اتفاقا غير از آن هم نيست ) .

در بيشتر سکانس هايِ اين فيلم ، اين بيتِ مولانا در درونم تکرار مي شد : « هر کسي کو دور ماند از اصلِ خويش / باز جويد روزگارِ وصلِ خويش » ؛ به اين نکته هم در فيلم تأمل بکنيد .

نهايتا هاش پاپي به پدرش نشان مي دهد که با تمامِ دخترانگي ها مي تواند بر طبيعت و آن موجودِ غول پيکر فائق آيد و مي تواند هم دختر باشد و هم رهبر گروهش . مي تواند پدر را به رسم وايکينگ ها تشييع کند و روي در رويِ طبيعت براي زيستن گام بردارد ( که نه مي توان آنرا نبرد ، و نه مي توان صلح و کنار آمدن ناميد ) .

اين فيلم مي تواند قصه تمامي انسان ها در تمامي اعصار باشد ( تکيه بر کهن الگوها ) ؛ اگر فيلم را نديده ايد ، تماشا و درک آن را از دست ندهيد و اگر ديده ايد نظرهايتان را برايِ اين مطلب ثبت کنيد .

مشاهیر استان زنجان : 1 . مرحوم استاد حسین منزوی

« نام من عشق است آیا می شناسیدم ؟ »

این مصرع ، مصراع بیتی سروده ی مرحوم استاد حسین منزوی است که بر روی سنگ مزارِ آن بزرگوار نقش بسته است . مزاری بسیار ساده و غریب که در کنار آن ، مزار و قبرِ پدر بزگوار ایشان ، مرحوم استاد محمد منزوی ( از اولین لیسانسه های استان زنجان ) قرار دارد که بر روی سنگِ قبرِ محمد منزوی نیز این جمله نگاشته شده است : « گنهکارترین بنده ی خداوند » .

به بهانه ی سالروزِ درگذشتِ مرحوم حسین منزوی ( 16 اردیبهشت 1383 ) ، اولین معرفی مشاهیر استان زنجان در وبلاگ چاغمان ، با این ادیب و هنرمندِ نامور آغاز می شود . در این مطلب زیاد به بیوگرافی مرحوم حسین منزوی نمی پردازم بلکه بیشتر درباره آثار و شخصیت وی نظر خواهم داد که گاها به شخصه شاهد رفتارهایِ آن استاد یگانه بوده ام و همچنین حاصل گفتگوهایی است که با شاگردان آن مرحوم داشته ام و باز همچنین حاصل گشتی است که در میان مردمان زنجان داشته ام که درباره مرحوم منزوی چه می گویند و چه می پندارند .

مرحوم حسین منزوی ، در روز اول مهر ماه سال 1325 شمسی در شهر زنجان از خانواده ای فرهنگی متولد شد ؛ پدرش مرحوم محمد منزوی معلم مدارس شهر زنجان و از اولین لیسانسه های زمانِ خود در استان زنجان می باشد . مرحوم حسین منزوی از جمله شاعرانی است که از تحصیلات دانشگاهی زمان خود برخوردار بوده است ؛ هر چند که وی در دو رشته ادبیات و جامعه شناسی مشغول به تحصیل شده اما هر دو را نیمه کاره رها کرده است . منزوی مدتی تدریس داشته و مدتی نیز در رادیو مشغول به کار بوده است ( در کل سر و سامان شغلی چندانی نداشته است الا شاعری ) .

در دیدار با حسین منزوی و در گفتگوهای خود با شاگردان و مردم زنجان که با منزوی حشر و نشر داشتند بر دو نکته تأکید ویژه ای می شود : حسین منزوی بسیار بسیار صریح الهجه و رک گو بود ، این امر موجب می شد تا برخی ها که شناختِ مناسبی از وی نداشتند از وی برنجند . و  دیگر اینکه ، حسین منزوی « همیشه عاشق » بود . تعریفِ این همیشه عاشق را برایِ مخاطبی که او را نمی شناسد به مرور آثار وی ارجاع می دهم .

حسین منزوی با همه مشاهیر ایران به نوعی روزگار گذرانده است . از بهرام بیضایی تا اخوان ثالث ، احمد شاملو و حتی سیمین غانم . منزوی بیشتر غزلسرا بود و آن هم غزل نو که امروزه برخی وی را پدر غزل نو ایران نیز حتی می دانند و می نامند ( و حتی برخی به وی سلطانِ غزلِ نو ایران نیز می گویند ، که هیچکدام آنها برای نویسنده این مطلب حسن تلقی نمی شود )اما در زمینه شعر نو و سپید نیز از وی آثاری به جا مانده است . از وی کتاب شعری به زبان مادری اش ترکی به جا مانده است که خود نوید داده بود چاپش کند که متاسفانه عمر ایشان مجال این افتخار را به وی و به مخاطبانش نداد ( به همت برادر بزرگوار مرحوم منزوی این کتاب هنوز که هنوز است در حال چاپ شدن است !! ) .

رفیق گرمابه و گلستان مرحوم منزوی در بین شعرا بیشتر مرحوم اخوان ثالث ، مرحوم منوچهر آتشی و استاد محمد علی بهمنی بوده اند . محمد علی بهمنی در گرامیداشت های منزوی از سخنرانان همیشگی است . باید خاطر نشان کنم که به نظر می رسد استاد بهمنی با تمام تفاوت های فکری با مرحوم منزوی ، بیشترین همکاری ، حمایت و همراهی را با وی داشته است .

آثار منزوی را در بین موزیسین ها هم می توان گوش داد . در آثار یغمایی ( که خود منزوی نیز در آن آلبوم ها دکلمه هایی نیز دارد ) ؛ در آثار مرحوم محمد نوری و حتی همایون شجریان و بسیاری دیگر از خوانندگان و موزیسین ها . از مرحوم منزوی در سال 1390 دو آلبوم صوتی با نام « شوکران نوش » با شعر و صدای خودِ شاعر انتشار یافت که انصافا موسیقی آن بسیار قدرتمند و دربست در اختیار شعر است . دکلمه های منزوی از آن نوع دکلمه هاست که با شنیدن یکباره اش ، عاشقِ همیشگی اش می شوید .

منزوی ، از قدما ، بیشتر مولوی ، حافظ و سعدی را می پسندید . به نظر می رسد از نو گراها برای مرحوم منوچهر آتشی ( مرحوم آتشی نقش بسزایی در معرفی منزوی به جهان شعر و ادب داشته است ) ، اخوان ثالث و احمد شاملو احترام ویژه ای قایل بوده است . و باز از نوگراها به نظر می رسد رابطه خوبی با سیمین بهبهانی نداشته است ( بهبهانی در چندین اثر خود به گواهی برخی ادبا و شاعران ، کپی های فاحشی از وزن نوین و متن شعری منزوی داشته است ) . یک نکته در بین منزوی و بهبهانی قابل رویت است و آن این است که بهبهانی دارای زندگیِ به شدت منظم ، موفق و متمولی بوده و هست و مرحوم منزوی در زندگیِ شخصی ، چندان موفق نبوده است و همچنین با تمامِ امکانی که می توانست یکی از متمولین باشد ، متمول نبود .

منزوی به اعترافِ دوستان ، شاگردان و حتی مخالفانش ، برای هیچ شخص و گروه خاصی شعر نسروده است . منزوی به معنایِ واقعی کلمه « شاعر » بود ؛ شعر را خوب می فهمید و با تسلطی که به ادبیات از هر نوعش و جامعه شناسی داشت ، از ذوقی سرشار و قریحه ای استثنایی برخوردار بود . خوب به یاد دارم که یکی از مجلات ادبی درباره آثار او نوشته بود : « اگر شب هم باشد ، باز به بیرون بروید و کتاب شعری از حسین منزوی را بیابید !! » .

منزوی چنانکه گفته شد بسیار بسیار صریح و رک گو بود ، به این موضوع ، ساده زیستی و بی کلکی در رفتار را نیز اضافه کنید . منزوی همانی بود که می دیدید . هیچ نقشی بازی نمی کرد . شاید تفکراتش را نمی پسندیدید اما می دانستید خودش هست و بی کلک و بدون ادا و ادعا . منزوی در رفتارهایش خاص بود و این خاص بودن موجبات رنجش برخی از مردمان و حتی دوستانش از وی می شد . منزوی بی عیب و نقص نبود اما منزوی همانی بود ، که بود !

با تمامِ اینکه روزی اطراف منزوی پر بود از شاگردانی که از ذکر اسامی شان که همه امروزه شناخته شده اند میسر نیست ، در اواخر عمر آن مرحوم ، شنیده ام که آقای رامین سلطانی ( روزنامه نگار و ادیب زنجانی ) حمایت های ویژه ای از مرحوم منزوی کرده است . منزوی در نهایت واقعا منزوی درگذشت اما شکوهمندانه تشییع و تدفین شد !!

هر آنچه گفته بودی می شوی ، شد / جهان در هجر شمسی مولوی شد / اجل مجموعه شعر تو را بست / غزل یک بارِ دیگر منزوی شد ( سروده ای از شاگرد به نامِ مرحوم منزوی ، محمدرضا طریقی )

آثار مرحوم استاد حسین منزوی :

با عشق در حوالی فاجعه- مجموعه غزلی سروده شده از سال ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۲ * این ترک پارسی‌گوی (بررسی شعر شهریار) * از شوکران و شکر؛ مجموعه غزلی سروده‌شده از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۶۷ * با سیاوش از آتش * از ترمه و تغزل؛ گزیده اشعار، ۱۳۷۶ * از کهربا و کافور * با عشق تاب می‌آورم؛ شامل اشعار سپید و آزاد سروده شده از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۷۲ * به همین سادگی (مجموعه شعرهای سپید) * این کاغذین جامه؛ مجموعه برگزیده اشعار کلاسیک * از خاموشی‌ها و فراموشی‌ها * حنجره ی زخمی تغزل؛ دفتری از شعرهای آزاد و غزل‌های سروده شده از ۱۳۴۵ تا ۱۳۴۹ * مجموعه اشعار حسین منزوی، انتشارات آفرینش و نگاه، ۱۳۸۸ * حیدر بابا ، ترجمه نیمایی از منظومه «حیدر بابایه سلام» سروده «شهریار» .

مختصری از یک شعرِ مرحوم حسین منزوی :

خیال خام پلنگ من به سویِ ماه جهیدن بود / و ماه را ز بلندایش به رویِ خاک کشیدن بود / پلنگِ من – دلِ مغرورم – پرید و پنجه به خالی زد / که عشق – ماهِ بلندِ من – ورایِ دست رسیدن بود / . . . / من و تو آن دو خطیم آری موازیانِ به ناچاری / که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود / . . . / چه سرنوشتِ غم انگیزی که کرمِ کوچکِ ابریشم / تمامِ عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود .

درباره فیلمِ « من همسرش هستم . . . »

فیلمِ « من همسرش هستم . . . » به کارگردانی مصطفی شایسته و بازیگری : نیکی کریمی ، مصطفی زمانی ، میترا حجار و لادن طباطبایی در سال گذشته ( سال 1391 ) در سینماها اکران شد . این فیلم از جمله فیلم هایی بود که در زمان اکران با آن مخالفت های زیادی شد ؛ چرا که مخالفان اعتقاد داشتند نشان دادن موضوع فیلم به مخاطبان عمومی امری پسندیده و صحیح نیست . همچنین مخالفان اعتقاد داشتند که موضوع فیلم فقط شامل درصد بسیار کمی از جامعه ایرانی می شود ، و این موضوع دغدغه ی اکثریت جامعه نیست و در یک کلام و به نوعی ساده تر  معتقد بودند و هستند که این فیلم بدآموزی دارد .

با تمامی این نقدها که معترضان به فیلم ابراز داشتند ، فیلمِ « من همسرش هستم . . . » در فروردین 1392 وارد بازار نمایش خانگی شد و چون اکران این فیلم در شهرستان ها جدی نبود و در بیشتر شهرها اصلا اکران نداشت ، منِ مخاطب بالاخره توانستم فیلم را در پخش شبکه خانگی آن ببینم و خود درباره آن قضاوت کنم . پس نگارش این مطلب و پست ، نظرهایِ شخصی منِ مخاطب که رشته ام سینما نیست خواهد بود ( مثل تمامِ مطالب این وبلاگ ) .

بعد از پایانِ فیلم و حدیث نفسی ( واگویه ی درونی ) که در پایان فیلم توسط بازیگر اصلی زن فیلم که نیکی کریمی عهده دار نقش آن می باشد ، به سکانس ابتدایی فیلم معطوف شدم . در همان ابتدای فیلم بازیگر زنِ اصلی با پسرش دیالوگی دارد که که انگار یکی از مفاهیمِ اصلی فیلم در آن نهفته است . در سکانس ابتدایی زن به همراه دو پسرش در اتومبیل خود و در اتوبان در حال رانندگی است ؛ تشنج و سر در گمی در همان ابتدا در چهره و رفتار زن مشخص است . پسر بزرگتر کتاب درسی خود را در کلاس زبان جا گذاشته و فردا هم امتحان دارد ، به مادر می گوید که : « دور بزن برگرد بریم برداریمش » و مادر در جواب می گوید : « اینجا راهی نداره تا برگردیم ؛ باید تا ته بریم برای برگشتن؛ اینجا اتوبانه » . در واقع مادر می گوید در این مسیری که قرار گرفته ایم محلی برای دور زدن و برگشتن نیست ؛ این نکته برایِ منِ مخاطب یکی از مفاهیم کلیدی این فیلم به شمار می آید ، چون این نتوانستن برای دور زدن و برگشتن ، در جای جای فیلم نمایانگر است که پس از دیدن کامل فیلم می توان به آن پی برد . « نتوانستن برای دور زدن در زندگی و برگشت به گذشته » . در همان دیالوگ مادر می گوید که به خاطر اتلاف زمان ، نمی توان تا انتها رفت و برگشت ؛ و این نکته بسیار با اهمیت و حیاتی است ، چون اشاره ای محسوس به گذشتِ عمر و زمان دارد ( همه چیز را نمی توان تجربه کرد ، چرا که بیشتر مواقع برایِ آنکه زندگی به تندی می گذرد توان تجربه وجود ندارد ؛ یا باید از کنارِ آن گذشت و یا از تجربیات دیگران استفاده کرد ) .

فیلم نمایانگر زندگیِ یک زوجِ متمول یا همان پولدار است ( قصد ندارم فیلم را تعریف کنم ، پس از اتفاقات آن دیگر چیزی نخواهم گفت ) ، پس با توجه به نقد معترضان فیلم ، این نکته درست است که زندگی نشان داده شده در فیلم زندگی متمول یک طبقه خاص است اما به نظرم موضوع فیلم و متن زندگیِ این خانواده را می توان در زندگی افراد بیشتری در اجتماع با طبقات مختلف اجتماعی دید . به نظر معترضان فیلم از این دو دسته باشند : به نظر دسته اول معتقدند چنین موضوعاتی در زندگی های جدید اصلا اتفاق نمی افتد و اگر هم چنین زندگی هایی در جامعه وجود دارد ، مختص یک طبقه و در بین آن طبقه مختص افرادِ خاصِ آن طبقه اجتماعی است . و یا اینکه دسته دومی در کار است که به عمد یا غیر عمد می خواهد صورت مسئله را پاک کند .

یک فرد عادی با دیدن فیلم می تواند بگوید که شخصیت ها و موضوعاتی که در فیلم مطرح می شود را در بین طبقات مختلف جامعه دیده و می بیند ؛ پس به این صورت داستانِ فیلم و شخصیت های آن در دیدِ یک مخاطب عام کاملا محسوس است . بگذریم که شخصیت پردازی ها در فیلم درست انجام نمی گیرد و در چندین جای فیلم که بیشتر به فیلمنامه نویس آن مربوط می شود تناقض های جدی وجود دارد که آنچنان واضح است که برایِ مخاطبِ عادی و عام نیز پوشیده نمی ماند .

بازی های فیلم قوی و قابل تحسین است ، اما شخصیت ها درست پردازش نمی شوند و این موضوع در مواردی باعث می شود تا مخاطب نتواند با آنها همذات پنداری کند . در متن فیلمنامه نیز تناقض های بسیار فاحشی وجود دارد که می توان آن را به عدم شناخت نویسنده آن یا سر در گمی او در نگارش نسبت داد . البته چگونگی ساخت فیلم و محدودیت ها یا موانع ساختِ آن ( در صورت وجود چنین موانع و محدودیت هایی در ساخت ) برای بیان این موضوع در نظر گرفته نمی شود .

بعضی شخصیت ها در فیلم پا در هوا رها می شوند و به نظر می رسد مخاطب متوجه این موضوع نمی شود که چرا زندگیِ این شخصیتِ مهم در فیلم به یکباره از دوربین خارج شده و رها می شود . یکی دیگر از مفاهیم کلیدی فیلم انتقام است و مفهومِ دیگر خیانت است ، که هر دو مورد تا حدودی در فیلم امری نکوهیده بیان می شود ( البته در این بین می توان به مفهوم بخشش و گذشت نیز در فیلم اشاره کرد ) . البته خیانت در زندگی مردمان جامعه تعبیرها و نظراتِ متفاوتی دارد و هر کس تعریف یا تعبیر خود از خیانت را درست می پندارد . به طور مثال ازدواج مجددِ مشروعِ دائم یا غیر دائم توسط یک مرد ، به نظر ، از دید یک زن خیانت تلقی خواهد شد ؛ و یا حرف زدن تلفنیِ کاریِ یک زن با همکار مردِ خود ، به نظر از دیدِ یک مرد خیانتی تلقی خواهد شد که یا صورت گرفته یا در حال انجام است ( در اینجا در پی قضاوت نیستم که چه عملی درست است و چه عملی غلط و کدام برداشت صحیح است و دیگری نه ؛ فقط قصد داشتم بگویم خیانت مفهومی پیچیده است که برای اطلاقِ آن به هر شخصی باید هوشمند بود و برای درکِ احساسات ، عواطف و تعقل دیگران ، که اصولا واکنش ها و اعمالی است در پی و مقابلِ عمل ها ، رفتارها و واکنش هایِ طرفِ مقابل ، کمی تامل کرد و نگاهی منصفانه داشت ؛ اما در کل مفهوم خیانت و یا انتقام ، مفاهیمی کلی است که بین مردمان در بیشتر مواقع در سرِ آن اتفاق نظر وجود دارد ) .

در کل فیلمِ « من همسرش هستم . . . » فیلمِ شریف و قابلِ احترامی است که دیدنِ آن چیزی از مخاطب کم نمی کند ! پس فیلم را ببینید و نظرهایتان را با نویسنده ی این مطلب به اشتراک بگذارید .

تمرکز زدایی و ریشه های آن در فرهنگِ مردم:همه جایِ ایران عزیز فداییِ تهران است؟!

تمرکز گرایی یا جذب تمامی امکانات اعم از اقتصادی ، اداری ، فرهنگی ، هنری و . . . ، همواره یکی از دغدغه های اصلی مردمان ایران بوده است . در این راستا اقداماتی نیز انجام گرفته تا این تمرکز گرایی به تدریج از تهران ( پایتخت رنگ و وارنگ و شهر آرزوهای برخی شهرستانی ها ) به دیگر شهرها و استان ها سرایت یافته تا تهران نیز بتواند هم نفسی تازه کند و هم دیگر مناطق این مرز و بوم از امکانات پایتخت نشینان بهره مند گرددند ؛ این اقدامات در برنامه های توسعه کشور ( برنامه توسعه پنجم ) نیز قید شده است و بارقه های آن تا حدودی دیده می شود .

اما چیزی که تا به حال با آن مواجه بوده ایم سیل عظیم مهاجرت از تمامی مناطق ایران به سوی تهران که به نوعی شهر آرزوی آنان تلقی می شد و می شود ، بوده ایم .

 تمامی پایتخت های دنیا خواسته یا ناخواسته بیشتر از سایر مناطق کشورشان مدرن تر و با امکانات تر هستند ، اما این مدرن و با امکانات بودن در بیشتر کشورها لااقل به شهرها و استان ها یا ایالت های نزدیک یا همسایه نیز به طور آگاهانه یا ناخودآگاه سرایت پیدا می کند ؛ امری که شامل همسایه های شهر یا استان تهران نمی باشد . برای مثال : تنها چیزی که از پایتخت برای شهر و استان زنجان که سال های نه چندان دور ، استان چسبیده به تهران بود ، تورم پایتخت است .

حال ریشه ی این تمرکز گرایی در کجاست و علت های آن چیست ؟ در اینجا بر روی هیچ علت یا ریشه ای بحث نخواهد شد الا فرهنگ ؛ فرهنگی که باز به طور آگاهانه یا ناخودآگاه در بین اقشار مردم حاکم است . ابتدا به این مثال توجه کنید : در فلان اداره ، کارمند رده بالا رفتار مناسبی با ارباب رجوع ندارد یا اصلا در برخی موارد از وظایف خود تخطی می کند ؛ و یا رئیس فلان بانک دارای رفتارهایی تاسف انگیز است و در حجم کار خود به نفع قوم یا اشخاصی تمرکز گراست و نمی توان به هیچ وجه هم از وی انتقاد کرد ؛ حال سوال این مثال اینجاست که : آیا این کارمند رده بالا یا رئیس بانک ، از مملکتی دیگر وارد شده اند ؟ آیا همین آقایان و خانم ها ، برادر ، خواهر ، پسر خاله ، دختر عمو و یا حداقل همسایه و هموطن ما نیست ؟

جواب کاملا روشن است ، این افراد درست از بطن این جامعه هستند ، یعنی کسانی که پرورده ی پدر و مادر ما ، عموی ما ، خاله و عمه ی ما و یا در نهایت پدر و مادر همسایه و هموطن ما هستند . پس تا اینجا روشن است که  کسانی که تمرکز گرایی را می پسندند و با اعطای برخی امکانات ، در ذهن و درون خود به سایر نقاط مخالف اند ، می توانند دقیقا برادر خونی ما نیز باشند .

پس اجرای درست بخشنامه ها ، دستورالعمل ها ، اصول توسعه و انتقال تمرکز ، وظیفه ای همگانی است که اجرا کنندگان آن چه در بخش های دولتی یا غیر دولتی و غیره ، در واژه ای دقیق تر همانا خودِ ما هستیم . لطفا کمی دقت کنید ، این موضوع بسیار ساده است اما نیاز به توجه دارد .

پس تغییر و نگرش در اصول فرهنگی که سال هاست در اذهان من ، شما ، برادر و خواهرانمان نقش بسته است ، فرهنگی تک قطبی است که همواره بهترین ها را برای خود می پسندد .

و این تفکر ریشه ای در فرهنگ ناخودآگاه جمعی مان ( چون علاقه مندم این موضوع آگاهانه نبوده باشد ) ، نیاز به بازنگری دارد . به این مثال هم توجه کنید : در این چند سال اخیر کسانی که توان مهاجرت به تهران را نداشته اند و یا منافع شان در شهرهای خودشان بیشتر از تهران بوده است ، اقدام عجیبی میکنند برای تغییر پلاک اتومبیل خود ! عزت نفسی که می کوشد پلاک اتومبیل اش برای تهران باشد ! می دانم که این موضوع و امثال آن را به کرات در تمام شهرهای ایران دیده اید . یا مثالی دیگر : از قهرمانِ ورزشی ای که مدال های جهانی برای این مملکت به بار آورده است و سال هاست که او را می شناسم و از زاد و بومِ خانوادگی اش خبر دارم می پرسند : ببخشید اهل کجایید ؟ و بی درنگ می گوید متولد تهرانم ! دقت کنید ، نمی گوید اهل تهرانم ، بلکه می گوید متولد تهرانم ! در این مواقع در عجب می مانم که این ورزشکار جهانی با چنین عزت نفسی چگونه جهانی شده است ؟!

پل ها و زیرگذرها در مدت های کوتاهی در تهران اعلام شده و ساخته می شوند ؛ بهترین سینماها ، اساتید ، پزشکان و همه ی بهترین ها در پایتخت مستقر هستند ، یا راهی پایتخت شده و خواهند شد . حال این زیر گذر در استان همجوار تهران لزومی ندارد که همپای پایتخت ساخته و پرداخته شود ، اما مسئله درست زمانی بوجود می آید که اگر زیرگذری در تهران در شش ماه ساخته می شود ، حداقل در استان همجوار تهران در عرض یک سال ساخته شود نه 3 سال ! امروز هر کجای پایتخت عزیزمان که قدم برمی داریم ، در هر گوشه و کنار « کارگران مشغول کارند » . این در حالی است که در برخی استان ها که توانایی فنی و دانشی به لحاظ بومی نیز دارند « این کارگران در یک یا دو جا مشغول کارند » ! یادمان نرود استان های ایران به لحاظ اقتصادی باید بسترهایی داشته باشند تا خود شکوفا باشند ، این شکوفایی عزت نفس می خواهد ؛ عزت نفسی که بسیار خوب بود یک هموطن ، بدون تمسخر به هموطنان دیگرش در باروری آن یاری می کرد .

این نکته امری بدیهی است که تهران پایتخت ایرانِ پهناور و عزیزمان است و لاجرم آبروی کشورمان در مقابل مسافران دیپلماتیک و غیره ، اما نکته ای که در اینجا به آن تاکید شد : فرهنگ عمومی بود نه چیز دیگر . گستردگی تهران و پر امکانات بودنش امری بدیهی است ، اما آنچه بدیهی تر است این است که سایر شهرها و استان های این مرز و بوم که مردمانش برای وجب به وجب آن خون دلها خورده اند ، جزو لاینفک ، و برایِ ایران بوده ، هست و خواهد بود .

مثال های زیادتری می توان از این نوع تمرکز گرایی و تک قطبی بودن فرهنگ عمومی آورد اما هم مجال نیست و هم احتمال کج اندیشی در برخی اذهان . لازم به توضیح است که چشم بر این موضوع بسته نشده است که تهران جمعیت چند میلیونی دارد ، اما آیا از همان اول ، این پایتخت دارای چنین جمعیتی بود ؟ یا به علت های فراوان بسیاری از مردمان بار سفر بسته و به آن مهاجرت کرده اند ؟ و جالب تر اینکه برخی از همین مهاجران به خاطر ناآشنایی و برخی دیگر از مسایل در این شهر ، به منجلابی فرو رفته اند که فرصت بازگشت را نیز از آنان گرفته است ( این جمله در میان مردمان رایج شده که : می خواهی پیشرفت کنی باید راهی پایتخت شوی ) .

در هر حال دل در این امید داریم که این فرهنگِ :‌ « همه چیز برایِ من » ، با تغییر نگرش و فرهنگ در آحاد مردم ، به مرز « هم نوع دوستی » آن هم از جنس « هموطن » برسد . تغییر از ما شروع می شود ؛ از تو و من ، همچنانکه پیامبر گرامی می فرماید : « اگر بخواهی خود را تغییر دهی و در خود بازنگری کنی دیگر فرصتی برای دیگران پیدا نخواهی کرد » .

ایران عزیز پاره تن همه ایرانیان است و این مرز و بوم چند اقلیمی که دارای سرمایه های قومیتی متنوعی است ( که قومیت ها و زبان هایشان سرمایه های انکارناپذیر یک کشور می باشد ) ، در کلامی درست و دقیق ،  با دستان تک تک ایرانیان ساخته شده و خواهد شد .

نظرهایتان مطمئنا مفید خواهد بود .

تفاوت روانشناسی علمی با آنچه مردم درباه روانشناس و روانشناسی تصور می کنند

روانشناسی علمی با تمامی محبوبیت و جذابیتش در بین عموم مردم ( البته این محبوبیت شامل مراجعه به روانشناس و مشاور نمی باشد چرا که هنوز فرهنگ عمومی ، به طور جدی پذیرای مراجعه به روانشناس و مشاور نمی باشد و هنوز هم هستند کسانی که برای مراجعه یک شخص به روانشناس به او مارک های نامناسب می زنند ) علمی نوپا و جدید به شمار می رود که هر روز در پی آزمون ، خطا ، نمونه گیری ، فرضیه سازی و زمینه یابی است . رد پای روانشناسی را در گذشته می توان در رگه هایی از آثار فلاسفه و حکمای قدیم دید که به آن « علم النفس » می گفتند و هنوز نیز می گویند .


حال ، روانشناسی را در گستره جامعه و تصورات افراد ، می توان در بین دو طیف بررسی و تحلیل کرد : افرادی که دارای تحصیلات عالی نمی باشند ( که اکثریت با اینهاست ) و قشری از جامعه که به غیر از روانشناسی ، دارای تحصیلات و مدرک عالیه در رشته های دیگر هستند .

اما نظر و تصور جمعی گروه اول ( کسانی که دارای تحصیلات عالیه نمی باشند ) در مورد روانشناس و مشاور ، تصوری است مافوق بشر که یک روانشناس را گاهی مسلح به علم غیب می داند ! گاهی « رمال » می بیند و گاهی « طالع بین » که می تواند با دیدن صورت افراد پی به ذات آنها ببرد ! ( البته لازم به توضیح است که روانشناس و مشاور تفاوت هایی دارند که در پست های بعدی به آنها پرداخته خواهد شد ؛ مثلا شخصی که نیاز به روانشناس بالینی دارد با توجه به اندوخته ها و دانسته های غلطی که حاصل علت های متفاوتی است ، به مشاوره روی می آورد و بالعکس ) .
در ورای همین پنداشت ها و تصورات ، این افراد به علت درک ناصحیح خود از روانشناس یا مشاور در مراجعه ی خود به آنها دارای چندین دیدگاه نادرست می باشند . بطور مثال ، گروهی که روانشناس را در حد ورای انسانی و مطلع به علم غیب می دانند از روانشناس انتظارات بسیار نامعقولی دارند ؛ یا گروهی دیگر روانشناس را به مثابه طالع بین تصور می کنند و این گروه نیز دچار همان کج اندیشی قبلی می شوند ؛ گویی انتظار دارند بدون سخن گفتن ، روانشناس به تمامی موارد رجوع آنان پی برده و به تمامی و بدون تلاش خودِ فرد ، زندگی آنان را به بهترین وجه دگرگون ساخته و سر و سامان دهد !



اما قشر دیگر که دارای تحصیلات عالی می باشند  و گاها به مطالعه کتاب ها و مجلاتی با مطالب روانشناسی می پردازند نیز تصوراتی ناصحیح از علم روانشناسی دارند . بطور مثال اکثریت افرادی که کتاب های به ظاهر روانشناسی را مطالعه می کنند دنبال مضامین فوق هستند : چگونه جذاب باشیم ؛ راز موفقیت ؛ روانشناسی چهره ها ؛ روانشناسی رنگ ها ؛ روانشناسی مثبت نگر ؛ 100 کلید برای زندگی بهتر ؛ چرا نگرانید ؛ تاثیر از فاصله ؛ میلیونر باشید ؛ متولد چه ماهی هستید ؛ چگونه پولدار شویم و مطالبی از این دست که در مواقعی به هیچ وجه مربوط به روانشناسی علمی نمی باشند و در مواقعی هم که بدون پیشداوری به برخی دیگر از این مطالب نگاه بیاندازیم ، جزو مواردی می باشند که به آنها « شبه علم » می گویند ( مانند روانشناسی چهره ، رنگ و روانشناسی مثبت نگر ) . البته در بین این قشر ، طبقه های تحصیل نکرده هم وجود دارند که بیشتر با مجلات سر و کار دارند .



تصاویری از این دست با تیترهای جذاب که مطالبی خارج از حوزه روانشناسی دارند،امروزه بسیار رایج شده است

حال ذکر این موضوع لازم به نظر می رسد که نیازی نیست همه قشرهای مردم مسلط و آگاه به روانشناسی علمی باشند ، اما آگاهی دادن به افراد ، با ذکر اینکه بسیاری از مطالب که به نام روانشناسی در بخش کتابفروشی ها وجود دارد غیر علمی است ، وظیفه ای انسانی به نظر می رسد . اما چرا وقتی این مطالب غیر علمی است و گاهی حتی مخاطبانش را نیز در توهمی جذاب با نام هایی جذاب و مشتری پسند غرق می کند همچنان یکه تاز قسمت های روانشناسی یک کتابفروشی و یا قسمت هایی از یک مجله است ، به انتخاب سلیقه مخاطبان جمعی جامعه ( همان اکثریت ) وابسته است ؛ چرا که عرضه بر مبنای تقاضا ارزیابی و اعمال می شود .
لازم به توضیح است که تمامی افراد این دو قشر محترم جامعه ، دارای این دیدگاه ها نمی باشند و بحث در اینجا بر روی برخی از آنها است که رای غالب و اکثریت دارند .
حال با این توضیحات ، آیا روانشناسی علمی چیست و یک روانشناس کیست و چه توانمندی ها و دانشی را داراست ؟ در جواب این سوال ابتدا به جامع ترین تعریف از روانشناسی که اتفاق نظر بیشتر روانشناسان است می پردازیم که : « روانشناسی علم مطالعه رفتار آدمی است » . مطالعه ای که مبنای آن بر واقعیت های ملموس آماری ، زمینه یابی ها ، مشاوره ها ، فرضیه سازی ها و در نهایت آزمون های هنجاریابی شده ی روانشناختی است . با این مقدمه بسیار کوتاه ، علم روانشناسی خود به گرایش های متفاوتِ تخصصی تقسیم می شود که در اثباتِ علمیِ نظری و عملی در هر یک از آنها باید به نمونه گیری و آمار مسلط بود ، نه به علوم غیب که از توان آدمی خارج است .



چهره ، پوشش و طرز بیان و حرکات یک مراجع در مواردی برای روانشناسان و خصوصا روانشناسان بالینی بسیار مفید و حائز اهمیت است ( برای شناخت بیشتر از مراجع ) ، اما در نهایت فعالیت عمده یک روانشناس و مشاور مطالعه علمی و دقیق رفتار و فرآیندهای ذهنی آن ، چگونگی شکل گیری و پروسه ی زمانی و ابراز رفتار از سوی مراجع می باشد تا بتواند با توجه به دانش و فرض های اثبات شده در تمام جنبه ها ( جنبه های تحلیل آماری ، زمینه یابی و  نظریه پردازی ) که یک روانشناس یا مشاور کسب نموده است ، به مراجع خود خدمات ارزشمند و شایانی را عرضه نماید .

حال بگذارید در ادامه بحث به مثالی دیگر از نوع برداشت ها و تصوارتی که گاها ریشه در باورهای ملی گرایانه یا شاید نژادپرستانه دارند ، بپردازیم . حتما این جمله را در بین افرادی که صلاحیت ابراز این نگرش را ندارند شنیده اید که : ایرانیان باهوش ترین افراد جهان هستند . این در حالی است که هوش در تمامی جوامع داری نُرم و هنجار مشابهی است که در آن نتایج هوشی افراد در جوامع و نژادهای مختلف دارای میانگین ، میانه و نمای مشابهی است . مرحوم دکتر سعید شاملو که لقب پدر روانشناسی بالینی ایران را به یدک می کشد در کتاب « روانشناسی بالینیِ » خود ، این موضوع و نگرش را به چالش کشیده و ابراز می دارد که هوش در تمامی و لااقل در اکثریت جوامع دارای نتایج مشابهی از نظر تحلیل آماری است ؛ در این طیف آماری میانگینِ اکثریتِ جوامع دارای هوش متوسط ، درصد های قلیلی سرآمد و باز درصدهای کمی کند ذهن ها را تشکیل می دهند ( همچنانکه در قرآن کریم نیز آمده است انسان ها تفاوتی با هم ندارند مگر در تقوا و پرهیزکاری ) . نکته ای که درباره این موضوع می توان به آن اشاره کرد این است که : هوش ، امروزه در بین متخصصان روانشناسی حاصل « وراثت » و « محیط » می باشد . پس یعنی محیط سازنده ، پویا و محرک ، یکی از ارکانی است که میانگین هوش در افراد و جامعه را بالا می برد .

در پست های بعد درباره گرایش های روانشناسی ، تفاوت روانشناسی با مشاوره و موضوعات مرتبط در روانشناسیِ روز پرداخته خواهد شد .

نظرهایتان مطمئنا مفید و راهگشا خواهد بود .

درباره « پل اُستر » و رمان های « سه گانه ی نیویورک » او

پل اُستر در فوریه 1947 در نیویورک متولد شده است . دارای تحصیلات دانشگاهی در رشته ادبیات تطبیقی است و سفرهای زیادی به اروپا و خصوصا به ایتالیا ، فرانسه و اسپانیا داشته است . اُستر را بیشتر در زمره رمان نویسان « پست مدرنیسم » طبقه بندی می کنند . او به غیر از رمان ، چند کتاب شعر و دو زندگینامه نیز در فهرست کارها و آثارش دارد .اُستر چندین جایزه را نیز برای آثار داستانی اش دریافت کرده است . اُستر از بزرگانی چون « ساموئل بکت » و « کنوت هامسون » تاثیراتی گرفته است .

به جرات می توان گفت اُستر از نویسندگان شاخص در زمینه رمان نویسی پست مدرنیسم است که همین موضوع باعث می شود در خواندن آثارش ، مخاطب تا حدودی سر در گم شده و به فکر فرو برود .

قبل از تحلیلی مختصر بر سه گانه ی نیویورک او ( که بیشتر تحلیلی شخصی است ) لازم به ذکر است که بیشتر آثار این نویسنده در ایران ترجمه شده و موجود می باشد . خصوصا ترجمه های بسیار توانمند خجسته کیهان و شهرزاد لولاچی که بیشتر آثار وی را ترجمه کرده اند .

اما رمان های سه گانه ی نیویورک شامل کتاب های : « شهر شیشه ای » ، « ارواح » و « اتاق در بسته » می شوند . هر سه رمان جزو رمانهای کوتاه محسوب می شوند .در اینجا به این سه اثر در حد توان نگاهی کلی خواهد شد و از تحلیل یک به یک آنها سعی خواهد شد که اجتناب شود .

به طور کلی « سه گانه ی نیویورک » پل اُستر ، کتابی ضد معمایی است که بیشتر در پی جست و جو و کشف « هویت » است . اُستر در این آثار به طور هوشمندانه و با هدف ، از ژانر پلیسی نیز استفاده می کند که این موضوع بر پیچیدگی آنها می افزاید . جالب اینجاست که در آثار او به طور کلی با تمام اینکه از پوچگرایی هایی استفاده می شود که در برخی مواقع بسیار مشهود است ، نویسنده در پی روشنفکرنمایی نیست ؛ موضوعی که در میان برخی روشنفکران وطنی رایج است ، و استفاده از پوچگرایی ، برای اثبات روشنفکری مورد استفاده قرار می گیرد !

در لابلای سه گانه نیویورک و حتی در سایر آثار اُستر ، می توان به وضوح جای پای تفکرات روانشناختی و تسلط وی بر این موضوع برای خلق یک اثر را مشاهده کرد . هنگامی که سه گانه نیویورک او و همچنین رمان بسیار زیبای « کشور آخرین ها »ی او را مطالعه می کردم ، احساس می کردم با روانشناسی حاذق سر و کار دارم که در برخی مواقع کارآگاه بازی هایی پوچگرایانه از خود نشان می دهد . در این آثار که بیشتر و پیشتر فانتزیک و سخن محور هستند اُستر همواره در حال کشف خویشتن و همان هویت است .

اُستر در این سه گانه و مکررا تکرار می کنم در دیگر آثار خود ، تاکید ویژه ای بر « اصل هویت روانشناختی » دارد ؛ بر « تنهایی » ، « فرار از خویشتن خویش » و حتی « توهم مدرنیسم » .

گویی اُستر می خواهد با نگاهی عمیق و فلسفی ( که در متن آن به تحلیل های روانشناختی می رسد ) ، مرز میان زندگی و آنچه ملموس است و خواهد شد را به مخاطب نشان دهد . جالب اینجاست که در بیشتر آثار اُستر ، خود وی نیز در آنها وجود دارد و به نوعی شخصیت فردی خود را درگیر این داستان ها می کند .

در این سه گانه هر عبارتی عبارت دیگر را خنثی می کند و هر پاراگرافی ، پاراگراف بعدی را بی معنا جلوه می دهد اما جالب اینجاست که متن کاملا مفهوم است . تضاد در شخصیت و هویت در جای جای آن نمایان است . زاویه دید در هر یک از سه گانه نیویورک جابجا می شود  اما همه ماجراها حول محور شخصیت اصلی میچرخند و باعث می شوند این شخصیت ها با توجه به کشف ، تلاش و تکاپوهای داستان به تعریف تازه ای از شخصیت و هویت خودشان برسند .

اتاق دربسته کلید حل معمای شهر شیشه ای و ارواح است . شخصیت های این دو کتاب دوباره در اتاق دربسته  حضور پیدا می کنند و در این کتاب است که معلوم می شود در واقع هر کدام از این سه کتاب سه اپیزود از یک اتفاق هستند و راوی آنها یک نفر است : همان آقای نویسنده ی اتاق دربسته !

به طور کلی سه گانه ی نیویورک اُستر : چالش انگیز هویت فردی انسان است که دارای غنای فرم و محتوا است . و تصعیدی است برای مخاطب و انسانی که دغدغه هویت دارد .

با خواندن آثار اُستر هم به فکر فرو خواهید رفت ( چیزی که در بیشتر آثار داستانی نیست ) و هم به نبوغ و تیزهوشی نویسنده آن که در جای جای کتاب قرار گرفته است پی خواهید برد و از آن لذت خواهید برد . این آثار را حتما بخوانید ، چرا که انسان امروز فرصت زیادی برای تجربه کردن ندارد .

سه گانه ی نیویورک هم به صورت جدا و هم به صورت یکجا توسط نشر افق به ترجمه : خجسته کیهان و شهرزاد لولاچی چاپ شده است . از دیگر آثار « پل اُستر » می توان به رمان بسیار زیبای « کشور آخرین ها » و همچنین رمان « مون پالاس » و  زندگینامه ای متفاوت به نام « اختراع تنهایی » اشاره کرد .

لذت خواندن و کشف هویت در « سه گانه ی نیویورک » را از دست ندهید .

چگونه فرزندانی با روان سالم داشته باشیم؟ ( سبک های فرزند پروری ) بخش دوم

در ادامه بخش اول این مطلب و پس از آشنایی مختصر با سبک های فرزندپروری میخواهیم درباره اصول تربیتی و نکته های مربوط به آن بحث مختصری بکنیم . اما لازم به توضیح است که روانشناسی با بایدها و نبایدها کاری ندارد و اصولا بحث روانشناسی مباحثی کاملا علمی است که در فرصتی دیگر به تفکیک روانشناسی علمی با روانشناسی غیر علمی و محورهای بحث آنها پرداخته خواهد شد .

اصول تربيتي و توصيه هايي در اين زمينه :

الف)اصول تربيت سازنده

1-    آماده کردن محيطي امن و مورد علاقه براي فرزند
2-    ايجاد محيطي سازنده براي يادگيري فرزند
3-    استفاده از انضباط قاطعانه
4-    داشتن انتظارات واقع بينانه
5-    حفظ آداب و رسوم خانوادگي
6-    مراقبت از خود بعنوان پدر و مادر
7-    ارتباط خانواده ها با يکديگر( شبکه ارتباطي اجتماعي )

ب) توصيه ها

ـ احترام و اعتماد متقابل را ايجاد کنيد. صداي خود را براي او بلند نکنيد حتي زماني که با او توافق نداريد. راه هاي ارتباطي را باز نگه داريد .

- به حرف هاي فرزندانتان خوب گوش دهيد. از کلمات و اصطلاحاتي استفاده کنيد که براي او قابل فهم باشد .

- مشوق او در زمينه رشد استعدادهايش باشيد و به او کمک کنيد محدوديت هاي موجود را بپذيرد .

- استقلال و خود ارزشي را در او پرورش دهيد .

- در رويارويي با فراز و نشيب هاي زندگي او را ياري دهيد .

- نشان دهيد که به توانايي هاي او در کنترل اوضاع به هنگام مشکلات، اعتماد داريد .

- براي کارهاي مثبتي که انجام مي دهد تأييدتان را ابراز داريد .

- به او کمک کنيد از اشتباهاتش درس بگيرد .

- بدون قيد و شرط او را دوست بداريد و محبت کنيد .

- به او ارزش عذر خواهي براي اشتباه مرتکب شده، همکاري، صبر، بخشش و احترام به ديگران را بياموزيد .

- سؤالات جنسي فرزندانتان را سركوب نكنيد و پاسخ هاي مناسب و قابل فهمي ارائه دهيد .

- اگر الگوي خوبي براي فرزندتان باشيد و با او به شيوه و زبان خودش صحبت كرده و برخورد نمائيد و اگر فكر مي كنيد از شيوه هاي صحيحي براي تربيت وي استفاده كرده ايد ، به انتخابهاي او احترام بگذاريد و سعي نمائيد در انتخابهاي او بيشتر مشاركت داشته و مشاور باشيد نه عامل فشار و تهديد . انتخابها مي توانند در ابتدا از انتخاب دوست ، رشته و ... آغاز گردند و در بزرگسالي به انتخابهاي مهمتري تبديل شوند .

- فرزندان ما بخشي از خود مان و انعکاسي از ما هستند، ولي در عين حال آنها افرادي با حقوق خود هستند .

- در تربيت فرزندانتان اين سؤالات را از خود بكنيد : « شما از آنها چه مي خواهيد ؟ شما مي خواهيد آنها چگونه رفتار کنند ؟ چه چيزي واقع بينانه است که از آنها توقع داشته باشيم ؟ چه چيزي "عادي" است ؟ » پاسخها را خود خواهيد يافت .

- انتظار نداشته باشيد بي نقص عمل کنيد، تربيت فرزند، کاردشواري است .

برای مشاهده ادامه مطلب ، در پایین ادامه مطلب را کلیک کنید .

ادامه نوشته