وبلاگی دیگر ( گاه نوشته هایِ شخصیِ چاغمان )

بازدیدکنندگان و دوستانِ گرامی ، وبلاگی دیگر با نامِ : « گاه نوشته هایِ شخصیِ چاغمان » تشکیل داده ام که امیدوارم از آن هم بازدید کنید . آدرس و اسامیِ همه ی دوستانِ وبلاگی که در اینجا وجود و حضور دارند ، در وبلاگِ گاه نوشته هایِ شخصیِ چاغمان نیز جزو لینکِ دوستان می باشند .

توضیحاتِ کافی درباره ی چگونگیِ « وبلاگِ گاه نوشته هایِ شخصیِ چاغمان » در خودِ آن موجود می باشد . برایِ ورود به وبلاگِ گاه نوشته ها ، می توانید از قسمتِ پیوندهایِ همین وبلاگ وارد شوید ، که با نامِ گاه نوشته هایِ شخصیِ چاغمان لینک شده است .
www.chagman2.blogfa.com

تفاوتِ شکستِ عاطفی در عشق،  میانِ زنان و مردان

در ابتدا باید توضیح دهم که این مطلب نیاز به زمینه یابی ، تحقیقِ میدانی و تجربی دارد ؛ پس هر آنچه در اینجا خواهید خواند زاییده ی تجربیات و مشاهده هایی است فردی ، که از دیدگاهِ نویسنده ی این مطلب ( که من می باشم ! ) بیان و توصیف می شود ؛ و صد البته مبنایِ سخن در اینجا بر تفاوت ها استوار است ، نه در حسن و معایب و نه در مقایسه ای دوطرفه که به دنبالِ چالش آفرینی است .

با مشاهده ها و ارجاع هایِ فردیِ افراد به نظر می رسد « شکستِ عاطفی یا عشقی » در تعدادِ کثرت و به لحاظِ کمی در بین زنان زیاد است ؛ این یعنی اینکه به نظر ، زنان بیشتر شکستِ عاطفی را تجربه می کنند . حال موارد و علت هایِ وجودیِ این شکست دلایل مختلفی دارد که اگر مجالی بود مختصرا به آن خواهم پرداخت .



اما پایداریِ احساسی و عاطفیِ این شکست ها در مردان به نظر ماندگاری زیادی دارد ؛ این یعنی به نظر می رسد مردان پس از تجربه ی شکستِ عاطفی ، احساس هایِ تولید شده توسطِ آن و حتی تصوراتِ خود از طرفِ مقابل را دیرتر از ذهن خود خارج می کنند و در مواردی اصلا تواناییِ خارج کردن این تجربه و تصورات را ندارند . در مشاهده ی فردیِ این مردان به نظر می رسد یادآوری این شکست دارایِ تمایلاتی مازوخیستی است که فرد با اینکه از یادآوری آن رنج می برد اما در همان حال این تلخی و اندوه برای وی به نوعی فرح زاست ! به طورِ مثال فرد با یادآوریِ آن اشک می ریزد اما در همان حین از اشک ریختن لذت می برد ؛ یا میداند که در خاطر نگه داشتنِ آن در هر صورت با تغییر شکل هایی ، بر روانِ او اثراتی که گاها مخرب است بر جای خواهد گذاشت ، اما حاضر به ترکِ این خاطره نیست .



در شکل هایِ صحیحِ کنار آمدن با شکستِ عاطفی در هر دو جنس می توان به تصعید و پالایشِ روانی اشاره کرد ( درباره ی مکانیسمِ تصعید ، در مطلبی مفصلا در همین وبلاگ مطلب به ثبت رسانده ام ) . اما چرا پایداریِ این شکست در زنان ، کوتاه مدت تر به نظر می رسد ؟
یک نکته اینکه زنان با توجه به فرآیندهایِ هورمونی و شخصیتی از قدرتِ سازگاریِ مناسب تری برخوردارند و دیگری اینکه باز هم به خاطر مواردِ هورمونی و شخصیتی ، در زنان عواطف و احساسات همواره در حال تغییر می باشد ؛ و این تغییرات که گاهی به شکلِ عدمِ تثبیت نیز نمایان می شود کمکِ شایانی می کند تا یک زن بتواند با مرورِ زمانِ کوتاه مدت تری با این خاطره سازگاری پیدا کرده و آنرا فراموش کند ( به نظر زنان برایِ رهایی از دردها و غصه ها بیشتر تلاش و تکاپو می کنند تا خود را به شادی و سرزندگی برسانند ) . در ضمن ، این نکته اصلا نادیده گرفته نمی شود که به نظر ، وفاداریِ یک زن بعد از ازدواج ، به مراتب بیشتر از یک مرد در جوامعِ مختلف مشاهده می شود . این بدان معنا نبوده و نیست که عدم وفاداری را می توان به کلِ جامعه ی مردان سرایت داد . اما نکته ای دیگر این است که زودباوری و یا اعتمادِ غیر متعارف در زنان نیز به نظر بیشتر قابل مشاهده است ؛ بطور مثال زنان در مقابل چرب زبانی و برخی از دیگر مواردی که در نظرشان حُسن تلقی می شود ، زودتر خود را می بازند . علت ها و عواملِ دیگری نیز در کار است که تنها به مهمترین و مشهودترینِ آنها اشاره کردم .

حال به ابتدایِ مطلب باز می گردم که چرا یک شکستِ عاطفی به وقوع می پیوندد ؟ این سؤال پاسخ هایِ بسیار زیادی دارد که در بیشترِ مواقع می بایست از علومِ روانشناسی و جامعه شناسی بطورِ همزمان برایِ پاسخ به آن استفاده کرد . در حالتی آشکارتر یکی از موارد وقوع را می توان طبیعی جلوه دادنِ این شکست ها در فیلم ها و رسانه ها یاد کرد ( یعنی نوعی تبلیغاتِ زیر پوستی ، که بیشتر در کانال هایِ ماهواره ای می توان آنرا مشاهده کرد . تبلیغات در هر صورت و به هر شکل در هر فرد اثراتی بر جای می گذارد ؛ بطور مثال همین کانالِ فارسی 1 را می توان یکی از سرطان هایِ بدخیم و واگیردارِ جامعه ی ما نام برد ! که به هیچ وجه سریال هایِ آن مطابقتی با فرهنگ و تفکر جاری در جامعه ی ما ندارد ، و یکی از بهترین راههایِ مقابله با آن ، داشتنِ عزتِ نفسی مناسب در افراد و جامعه است ) . در این بین می توان از میزانِ اعتقادات و علایقِ دینی ، مذهبی و حتی عرفانیِ افراد ، که یکی از عواملِ بسیار تأثیرگذار بوده و هست را نام برده و بر آن تأکید کرد .

از دیگر علت ها می توان به مدرنیته شدنِ ابزارِ زندگی ها اشاره کرد ( توجه کنید که مدرنیته در ابزار و نه در تفکر ) ؛ قبل از ورودِ ابزارهایِ مدرنیته می بایست بسترهایِ آن فراهم شود که متأسفانه در بیشتر موارد این بسترها کلا از یاد برده می شود . از دیگر علت ها می توان به پیشداوری ها در هر دو جنس از یکدیگر اشاره کرد ؛ این پیشداوری ها ، قضاوت ها و انتظارات که گاها با تفاوت هایِ فردیِ افراد نیز بالا و پایین می شود ، یکی از مهمترین مواردی است که می بایست افراد قبل از رویارویی با آن ، هر نوع قضاوت ، پیشداوری و انتظارات را رها کرده و بیشتر به مطالعه و مشاهده بپردازند .




در پایان متذکر می شوم که زن و مرد بودن با توجه به تمامیِ فرآیندهایِ هورمونی و شخصیتی و همچنین انتظاراتی که فرد ، خانواده ی فرد و جامعه از وی به عنوانِ یک مرد و زن به او القاء می کند که در بیشتر مواقع به نظر ناصحیح است ، یکی از مهمترین علت هایِ وجودیِ این شکست ها و سوء تفاهم ها به نظر می رسد . در هر حال ، این مطلب و این مقوله که ذکرِ آن گذشت ، نیازِ واضح و مبرمی به انجامِ زمینه یابی و تحقیقِ تجربی دارد .

با نظرهایتان ، نادانی هایم را کاهش دهید !

کودکِ من حاصلِ پرورشِ کدام عامل است ؟! توراث ؟ تربیت یا محیط ؟ ( بخش اول )

نگران نباشید ! این مطلب دو بخش خواهد بود ! که امیدوارم موردِ استفاده تان قرار گیرد

شاید بسیار شنیده اید که در مقابل برخی رفتار و عمل هایِ کودکان ، اطرافیان فورا می گویند : درست عینِ مامانش . . . یا مثلا فلان رفتارش به باباش رفته . بگذارید همین ابتدا بگویم که بیاید کمی واقع بینانه تر به این قضیه نگاه کنیم . این امر کاملا مشخص است که کودک ، محصولِ ژن هاِ مشترک یک مرد و یک زن است ؛ پس با این منوال وراثت از دستِ ما خارج است ؛ شاید قبل از تولد نوزاد بشود با تغییراتی کارهایی کرد اما آیا رفتارِ کودکان فقط حاصلِ فرآیندهایِ ژنتیکی است ؟ پس با این مقدمه وراثت را از مواردِ پرورشی کودک حذف می کنیم ( تکرار می کنم وراثت نادیده گرفته نمی شود اما پس از تولد نوزاد این وراثت در جهاتِ بسیاری دیگر تمام است ) .



حال چرا می گویند فلان رفتار کودک به مادر یا پدرش یا . . . رفته ؟ غیر از موارد به ارث رسیده ژنتیکی این موضوع نادیده گرفته می شود که فلان رفتاری که کودک از خود نشان می دهد که بسیار شبیه رفتار والد اوست ، در بسیاری از موارد به علت همنشینی و در کنارِ هم بودن ، توسطِ کودک یاد گرفته می شود . در این زمینه « آلبرت بندورا » نظریه ی بسیار کاربردیِ « یادگیری اجتماعی » را مطرح کرده است که در بخشِ دومِ این مطلب حتما به آن خواهم پرداخت . در یادگیریِ اجتماعی بندورا ، کودک همواره فعالانه در حال یادگیری از محیط است ؛ محیطی که در آن زندگی می کند با تمامِ امکانات و با زمینه هایِ زبانی ، فرهنگی و . . . . در این زمینه بندورا تحقیقِ جالبی انجام داده است که در مطلبِ مربوط به بندورا در بخش دوم آن را بازگو می کنم .

پس اگر ما کودکی را از یک خانواده بگیریم و به یک خانواده دیگر با تفکرات و فرهنگِ متفاوت بسپاریم ، بسیاری از رفتارهایِ کودکِ ما حالا به پدر و مادرِ خانواده ی دوم خواهد رفت ! در زمینه تأثیرِ محیط بر فرآیندِ تربیت و پرورش کودک ، « جان لاک » عقیده ای بسیار جالب داشته که با اینکه افراطی است اما اهمیت محیط و تجربه را نشان می دهد ؛ جان لاک در نظریه ی « لوح سفید » خود می گوید : « به من یک دوجین بچه بدهید و مشخص کنید که هر کدام را در چه شرایطِ شغلی ، فرهنگی و اجتماعی در آینده می خواهید ؛ سپس پس از چند سالی من هر کدام را به شما به گونه ای تحویل می دهم که در ابتدا مشخص کرده بودید ! » ؛ جان لاک جبرگرایانه با این موضوع برخورد می کند و بر اهمیت حواس و تجربه گرایی تأکید کرده و روانِ کودک را به لوحِ سفید تشبیه می کند اما با تمامِ افراطی بودن این نظر ، در عمل پس از قرن ها شاهد هستیم که سخنِ جان لاک چندان هم به گزاف نبوده است ، هر چند افراطی است . این موضوع را به خصوص معلمانِ مدارس به خوبی می توانند تصدیق کنند .

در سال هایِ اخیر ، بیشترِ روانشناسانِ آمریکایی ( در نظر داشته باشید که امروزه ایالات متحده ی آمریکا ، یکی یا به جرأت تنها قطبِ فعال ، سازنده و کارآمد در علم روانشناسی است . بطوریکه در تمامیِ ارگان هایِ دولتی ، نیمه دولتی و خصوصیِ آن و در هر بخشِ یک سازمان یا شرکت ، یک روانشناس حضور دارد ) دقیقا این نکته را تکرار کرده اند که : « کودکی که متولد شده ، دیگر نمی شود کاری کرد الا بارور کردن و غنی ساختن محیط برای کودک ، برایِ پرورش و تربیتِ فعال و سازنده برایِ او ، خانواده و جامعه اش » . اینان با این نظر ، فعالانه در پیِ غنی ساختنِ محیطِ فرهنگی ، علمی ، هنری و . . . خانواده ها و جامعه بوده و هستند .



امروزه در مدارسِ کشورها و در جمعِ خانواده ها به خوبی این نظر مشهود و نمایان است ؛ با نگاهی به اطرافتان خواهید دید که محیطی پویا و غنی از فرهنگ و تربیت ، می تواند در ناسازگارترین کودکان تأثیر بسزایی بر جای بگذارد ( هر چند و اگر نتواند کلا وی را تغییر دهد ) . بطورِ مثال می توان با پویا و غنی کردنِ محیطِ کودکی که والدینش اختلال یا اعتیاد دارند ، در وی اثراتی پایدار بر جای گذاشت .



در بخشِ دوم به نظریه ی فرزندپروری « روسو » که در زمانِ خود بسیار سر و صدا کرد اشاره و تحلیلی کوتاه خواهم داشت . اما تا اینجا داشته باشید که روسو نظریه ی « لوح سفید » را رد کرد و در کتابِ معروفش « اِمیل » نوشت : « کودک موجودی شریف و رام نشده است که دارایِ موهبت هایِ درونی تشخیصِ خیر و شر می باشد » ؛ روسو در این کتاب روشِ « آزادی » را در تربیتِ کودکان مطرح کرده است که با توجه به آن کودک می بایست به طبیعتِ خود واگذار شود و در همانجا متذکر شد که « آنچه مانع رشد صفات در کودک می شود ، دخالت نابجایِ محیط است » . یک نکته جالبتر درباره ی روسو این است که : روسو 5 فرزند داشت که هر کدام را به یتیم خانه سپرد ! اگر از یک معلم درباره تربیت کودکان سوالی بپرسید خواهد گفت که : تربیت کودکان از نظریه پردازی تا عمل ، تفاوت هایِ بسیار زیاد و فاحشی دارد . ( ضمنا یادمان باشد جان لاک و روسو به طور تخصصی روانشناس نبودند ؛ حوزه فعالیت شان بیشتر فلسفه و جامعه شناسی بوده است ) .

تمامِ توانِ خود را به کار بستم تا خلاصه نویسی کنم ! امیدوارم مطالعه ی این مطلب از حوصله تان خارج نباشد

نظرهایتان مطمئنا مفید ، دلگرم کننده و راهگشا خواهد بود

روشنفکری ( بخش دوم )

در همین ابتدای بخش دوم خواهش می کنم که تمام تعصبات را در خواندن این بخش کنار بگذارید و اگر نظر یا انتقادی دارید ، آنرا از دریچه ای به دور از هر گونه تعصب ابراز کنید . در بخش اول به نکته هایی اشاره کردم که دیگر نیازی به مرورشان نیست ؛ اما در آنجا سوالاتی در آخر مطرح کردم که می خواهم به بعضی از آنها از دریچه چشمانِ اندیشه و تجربه ی فردی نگاهی کوتاه بیندازم .

برایِ مشاهده ی ادامه ی مطلب ، بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه نوشته

روشنفکری ( بخشِ اول )

در این مطلب در پی تعریف و تشریح معنای روشنفکری نیستم . همچنین ، این مطلب نه در ردّ روشنفکری و روشنفکران است و نه در تأیید آنها . پس برای دانستن مقصود ، آنرا بدون هیچ قضاوتِ اولیه و پیشداوری بخوانید .

در روانشناسی ، هر شخصی که می خواهد به گونه ای خود را روشنفکر نشان دهد و یا شروع به تجدد فکری بکند ، بدونِ قید و شرط سراغِ « زیگموند فروید » و یا مکتب روانشناسی وی می رود ( مکتبِ روانشناسی فروید که نام هایِ مختلفی مانند روانکاوی ، روان پویایی و . . . دارد جزو مکتب هایی در روانشناسی به شمار می رود که بیشتر ذهنی و غیر علمی است ؛ با تمامِ آنکه بسیاری از نظریات فروید درست از آب درآمد و کارکردهایِ زیادی از خود به جای گذاشت ، اما همچنان مکتب روانشناسی او یک مکتبِ ذهنی است . پس از فروید ، نوفرویدی ها تلاش هایِ زیادی کردند تا این تحلیل فکری از روان را به علم نزدیک تر کنند ) .



در ادبیات ( از هر نوعش ؛ چه شعر ، چه داستان کوتاه ، رمان و . . . ) نیز هر کس می خواهد به گونه ای خود را متجدد بشناساند شیفته ی « صادق هدایت » می شود ( سرگذشت ، آثار و سرانجام او نیازی به شرح ندارد ) .

در علوم اجتماعی و جامعه شناسی بیشتر دیده ام که تمایلاتِ اولیه ی فکریِ متجدد گونه و روشنفکروار یک فرد ، ابتدا به سویِ « کارل مارکس » سوق پیدا می کند ( درباره مارکس و مکتب فکری او که زیربنایِ اقتصاد ، جامعه شناسی و سیاست چند کشور را به گونه ای در پی داشته است سخن زیاد گفته شده ؛ هر چند که برخی از این کشورها بعدها کلا سیستم حکومتی شان را تغییر دادند و یا برخی دیگر تغییراتی در نظریه کشورداری شان از اصول مارکسیسم نشان داده شد ) .

حال گذشته از روشنفکرگرایی و هر چیزی که به این موضوع وابسته است ، بحث در اینجاست که روشنفکر در ابتدایِ گامِ خود می بایست به دور از تعصب و تعلقات باشد . به گونه ای ساده تر ، روشنفکر باید ذهنی آزاد داشته باشد تا چیزهایی که بعدها روشن خواهند شد را با آغوشی باز و به دور از هر نوع تعصب بپذیرد .

بگذارید مثالی بزنم : با یکی از دوستانِ با سواد خود در گفتگویی شرکت داشتم ؛ این دوست ، بسیار شیفته ی نظریه ی فروید و زندگی شخصی و شخصیتِ فروید بود و هنوز هم هست ؛ و همواره گونه ای از روشنفکرنمایی را با توسل به این طرز تفکرش نشان می دهد ؛ در این گفتگو ، من با نتیجه گرفتن از نظریه و طرز زندگی فروید انتقادهایی کوچک به فروید ابراز داشتم ؛ به نظرتان عکس العمل دوستِ روشنفکرمان چه بود ؟! دقیقا درست فکر کردید ! این دوست بدونِ دلیل و بدونِ آنکه گفتگو را ادامه دهد تا نظرِ من را به خوبی درک کند ، بلادرنگ فروید را حتی حامی بشریت خواند و بنده گنهکاری شناخته شدم که به فروید انتقادی کوچک روا داشتم ! شروع جریانِ تحولِ فکریِ یک نفر بسیار مهم است ؛ اما ماندن و درجا زدن بر سرِ اسامی و . . . و کور کردن چشمه ی تفکر با . . . قضاوت با شماست !



در بخش دوم این مطلب ، به مواردی دیگر  با مثال اشاره خواهم کرد که بیشتر برایتان جالب خواهد بود . اما تا اینجا داشته باشید که بیشترِ روشنفکرهایِ گذشته و حالِ ما که بودند ، کارشان چه بود و نتیجه ی تفکرات و اعمالشان چه شد ؟ اصلا معنایِ روشنفکر یعنی چه و کی و چه وقت می توان این لفظ را در مورد شخصی به کار برد ؟ آیا روشنفکر گذشته گراست یا آینده نگر و یا هر دو ؟ آیا روشنفکر در حالِ تفاخر به گذشته ی تایید شده یا نشده اش می باشد یا در حال ، اینجا و اکنون زندگی می کند ؟ آیا با بازتعریفِ لغویِ واژه ی روشنفکر ، می توان همگان را روشنفکر دانست ؟ آیا روشنفکر در پیِ اثباتِ شخصیتِ خود است یا بیان واقعیت یا حقیقت ؟ آیا یک روشنفکر حتما و می بایست دارای تحصیلاتِ کلان باشد ؟ نتیجه تفکر یک روشنفکر چه خواهد بود ؟ جامعه چه تعریفی از روشنفکر و روشنفکران به ما ارائه داده است ؟ ( برایِ مطالعه یِ بیشتر ، کتابِ « در خدمت و خیانت روشنفکران » نوشته جلال آل احمد را پیشنهاد می کنم )

نظرهایتان مطمئنا مفید و راهگشا خواهد بود

مشاهیرِ استانِ زنجان : 3 . سید رضا میر کریمی

« سید رضا میرکریمی » در سال ۱۳۴۵ در شهرِ زنجان به دنیا آمد . وی در اقامت خود در شهرِ زنجان روزنامه نگار بود ( مطلبی در وبلاگ با نام تمرکززدایی داشتم که امیدوارم خوانده باشید ؛ با خواندن این خاطره ربطِ آن مطلب را با این خاطره خواهید فهمید : یکی از دوستان که از وی نام نمی برم و امروزه یکی از شعرای نام آورِ کشور است شنیدم که در پی دیدار با میرکریمی می گفت : سید رضا اکیدا پیشنهاد می کرد که برای پیشرفت راهی تهران شوید و در زنجان نمانید ؛ من این مطلب را از همان دوستِ شاعر شنیدم که خود نیز در زنجان نماند و امروزه از نام آوران است ! و به گمانم سید رضا حق داشت و دارد چون اگر آن دوست در زنجان باقی می ماند نمی توانست کاری از پیش ببرد ؛ ضمنا متذکر می شوم که ذکر این خاطره به هیچ وجه در ضمّ هیچ کس نیست ) .

میرکریمی که فارغ التحصیل گرافیک از دانشکده هنرهای زیبای تهران است ، در گروه سینمایِ فرهنگستانِ هنر نیز عضویت دارد . میرکریمی فعالیت در سینما را از سال ۱۳۶۶ با فیلم کوتاه ۱۶ میلیمتری « برای او » آغاز کرد و سپس فیلم‌هایِ کوتاه ۱۶ میلیمتری « یک روز بارانی » و ۳۵ میلیمتری « خروس » را ساخت . از جمله فعالیت‌هایِ تلویزیونیِ وی می‌توان به سریال‌های داستانی « ماجراهای آفتاب و عزیزخانم » و « بچه‌های مدرسه همت » اشاره کرد . وی همچنین دو مجموعه مستند ورزشی به نام‌های از فوتبال تا فوتبال و با قهرمانان کشتی را نیز برای شبکه‌های تلویزیونی کارگردانی کرده است .



نخستین تجربه سینمایی میرکریمی کودک و سرباز (۱۳۷۸) ، جوایز متعددِ داخلی و خارجی را برای او به همراه داشت که بالن نقره‌ای جشنواره سه قاره نانت - فرانسه (2000) و کفش طلایی فستیوال کودکان و نوجوانان زلین (2001) و پروانه زرین جشنواره کودک و نوجوان اصفهان (۱۳۷۸) از آن جمله آنهاست .

زیر نور ماه (۱۳۷۹) نیز جوایز داخلی و خارجی برای او به ارمغان آورد؛ سیمرغ بلورین جشنواره فیلم فجر (۱۳۷۹) جایزه بهترین فیلم هفته منتقدین جشنواره کن (2001) و جایزه بهترین کارگردانی و جایزه ویژه هیأت داوران از فستیوال فیلم توکیو (2001) از مهمترین آنهاست. سومین ساخته این فیلمساز، اینجا چراغی روشن است (۱۳۸۱) در فضایی انتزاعی و با لحنی شاعرانه به صورتی غیر مستقیم به دلمشغولی‌های دینی و تعارضات موجود جامعه می پرداخت و سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی، بهترین فیلمبرداری و بهترین بازیگر مرد را از جشنواره ی فیلمِ فجر (1381) و جایزه ویژه ی جشنواره ی آسیا پاسیفیک ( 1382 ) را دریافت کرد .

فیلم خیلی دور خیلی نزدیک (۱۳۸۳) چهارمین ساخته بلند وی است . این فیلم سیمرغ بهترین فیلم ، بهترین فیلمبردار ، بهترین صدا ، بهترین طراحی صحنه و بهترین چهره‌پردازی را از جشنواره فجرِ همان سال از آنِ خود کرد و سال بعد به عنوان نماینده ی ایران برای شرکت در رقابت بخش فیلم خارجی اسکار معرفی شد .

فیلم به همین سادگی (۱۳۸۶) با ساختاری جدید و قصه‌ای ساده و با درامی درونی و شخصیت محور تجربه‌ای کاملا متفاوت نسبت به آثار قبلی میرکریمی است . این فیلم جایزه بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه از بخش چشم‌انداز آسیا و جایزه سیمرغ بهترین بازیگر زن بهترین فیلمنامه و بهترین فیلم از جشنواره فیلم فجر (1386) و همچنین جایزه بهترین فیلم گئورگ طلایی از جشنواره بین‌المللی فیلم مسکو (۱۳۸۷) و بهترین بازیگر از شانزدهمین دوره جشنواره فیلم وارنا بلغارستان (۱۳۸۷) را برای وی به ارمغان آورد .



سید رضا میرکریمی و هنگامه قاضیانی در پشت صحنه « به همین سادگی »


میرکریمی همچنین به عنوان تهیه کننده در تولیدِ آثارِ مستندِ بسیاری نقش داشته است ، از جمله : ساخت مجموعه ۲۰ قسمتی سینمای ایران (۱۳۸۶-۱۳۸۵) و تهیه کنندگی فیلم فرش ایرانی (۱۳۸۵) . فیلم فرش ایرانی در ۱۵ اپیزود مستقل و هر قسمت توسط کارگردانانی چون کیارستمی، مجیدی، مهرجویی، بنی اعتماد و . . . ساخته شد . این فیلم سیمرغ بلورین بهترین فیلم ملی را در جشنواره فجر (۱۳۸۵) برای میرکریمی به همراه داشت . میر کریمی در سال 1389 فیلم سینمایی یه حبه قند را جلوی دوربین برد و سال بعد به اکران عمومی در آمد .




پشت صحنه ی فیلمِ سینماییِ « یه حبه قند »


از این منبع برای این مطلب استفاده شده : hamshahrionline.ir

درباره ی فیلم « پذیراییِ ساده »

فیلمِ « پذیراییِ ساده » به کارگردانی « مانی حقیقی » در اردیبهشت 1392 واردِ بازارِ نمایشِ خانگی شد . مانی حقیقی نوه ی دختری « ابراهیم گلستان » ( همکار و دوستِ نزدیکِ مرحوم فروغ فرخزاد ) و خواهرزاده ی زنده یاد « کاوه گلستان » ( عکاس خبری که در فروردینِ سالِ 1382 در جریان جنگِ عراق کشته شد ) می باشد . مانی حقیقی بازی هایِ زیبا و گاها درخشانی در کارنامه ی خود دارد که می توان از آنها به « درباره ی الی » و « ورودِ آقایان ممنوع » اشاره کرد . اما این بار مانی حقیقی در نقش فیلمنامه نویس ، کارگردان و بازیگر است .


در زمانِ اکرانِ فیلم ، مانی حقیقی با تیزهوشی با استفاده از دو رکن فروشِ فیلمِ خود را بالا برد : 1 . استفاده تبلیغاتی از نظر برخی منتقدانِ فیلم اعم از مسعود فراستی که گفته بود : پذیراییِ ساده یک فیلمِ ضدِمردمی است و 2 . از کشمکش هایِ حوزه ی هنری و وزارتِ ارشاد اسلامی به خوبی استفاده کرد تا نشان دهد که فیلمش به مزاجِ مسئولانِ حوزه ی هنری خوش نمی آید و واقعا هم این فیلم با مزاجِ حوزه ی هنری سازگار نبوده و نیست . باز اینها را گفتم تا بدانیم مانی حقیقی تیزهوش و به نوعی رند است ! پذیراییِ ساده در چند فستیوالِ خارجی نیز شرکت کرده و در برخی از آنها ، فیلم و یا بازیگرانش موردِ تقدیر قرار گرفته اند .

از ابتدایِ شروع فیلم و خصوصا آغازِ موسیقی تیتراژِ ابتدایی و کلا تیتراژِ ابتدایی فیلم متوجه می شویم که با فیلمی روبرو هستیم که گیج کننده خواهد بود ؛ اما مفاهیم به کار رفته در آن نیز ، نو و بدیع خواهد بود . مفاهیم در این فیلم به نوعی پست مدرنیته بیان می شود . قصه ی یک خطی فیلم : داستانِ یک مرد و یک زنِ متمول که در نایلونهایی شماره دار که در هر بسته حدودا 4 تا 5 میلیون تومان پول موجود می باشد ، قصدِ خیرات یا صدقه دارند . تا پایانِ فیلم درگیر این خواهید بود که آیا این زوجِ متمول زن و شوهر هستند یا دوستِ نزدیک یا فامیل .

هضم و درکِ این فیلم برایِ مخاطبِ عامِ ایرانی کمی سخت و تا حدودی ممتنع است ؛ چرا که شاید مخاطبِ عامِ ایرانی با دیدن برخی سکانس ها با مسعود فراستی هم عقیده شود که این فیلم ضدِمردمی است . چون در خیراتِ این بسته هایِ پول ، تحقیر و حتی تمسخر وجود دارد که اینها همه دارایِ مفاهیمی به روز و تعمدی می باشند که با توجه به ابتدایِ نوشتارِ این مطلب توضیح دادم که مانی حقیقی تیزهوش و رندانه عمل کرده است . در خیراتِ این بسته ها واکنش هایی متفاوت از گیرندگانِ آنها می بینیم که شاید در برخی از آنها اذیت شوید . نقشِ مردِ فیلم را خودِ مانی حقیقی و نقشِ زنِ داستان را ترانه علیدوستی ایفا می کنند ( ترانه علیدوستی برای این فیلم جایزه بهترین بازیگر زن از جشنواره ی فیلم هایِ آسیایی وزول ، فرانسه را دریافت کرده است ) ، که انصافا هر دو به خوبی از عهده ی ایفایِ نقش هایشان برآمده اند . از دیگر بازیگران می توان به صابر ابر ، سعید چنگیزیان ، قربان نجفی و . . . اشاره کرد که بازی هایِ قابل قبولی ارائه می دهند .



درگیری هایِ روانشناختیِ شخصیت هایِ اصلی با خود ، نوعِ ارتباطشان با یکدیگر و سایر انسان هایی که قصد خیرات به آنها را دارند بسیار قابل توجه ، بحث برانگیز و به نظر پسامدرن می باشد . در ورایِ مفاهیمِ فیلم ، مانی حقیقی نگاهی انتقادی به پرداختِ پول دارد ! ضد ارزش ها را تقریبا و تا حدودی به راحتی نشان می دهد و از بطنِ آنها به صورتی انتزاعی و نمادین مخاطب را درگیر مسایل جامعه شناختی و روانشناختیِ روز می کند .

شخصیت پردازی ها در بیشتر مواقع معطل می ماند . اما در کل ، و در انتهايِ فیلم دیده می شود که راویِ داستان قصدِ بیانِ چه مفاهیم و موضوعاتی را داشته است . به دین و مذهب هم اشاره هایی نمادین و گاه نامشخص می شود . به نظرِ منِ مخاطب ، اوجِ فیلم در برخوردِ مردِ اصلیِ قصه ( کاوه ) با معلمی است که زمین را می کند تا کودکِ یک روزه ی مرده اش را به خاک بسپارد ( این سکانس را با دقت تماشا کنید ) و پس از آن برخوردِ زن و مردِ داستان با قاطر نیمه جانی است که . . . نگران نباشید تعریف نمی کنم ! کلِ فیلم در کوهستانی سرد می گذرد ؛ پس محیطِ فیلم واقعا سرد است و اتفاقا از این سرما برایِ بیانِ مفاهیمِ فیلم بسیار استفاده می شود . همچنین در جریان فیلم فانتزی هایی وجود دارد که با ساختارِ کلِ فیلم در بیانِ برخی موضوعات تناقض پیدا می کند . اما در کل ، فیلم پیکره ی اصلی خود را از دست نمی دهد .

در حالتی کلی فیلم نه در مدحِ چیزی است و نه در ضمِ آن . هر چند که در پایان متوجه می شویم که ضمِ فیلم بیشتر از مدحِ آن می باشد . موسیقی فیلم بسیار نو و با فیلم سازگار است . به تمامِ اینها سردرگمیِ مخاطب را نیز در بیشتر سکانس هایِ آن اضافه کنید که اگر مخاطب حوصله به خرج دهد و کمی هوشمندانه فیلم را ببیند از سردرگمی در خواهد آمد ! وجه روایی فیلم ساده اما طرح کننده سوال در اذهان مخاطبش می باشد . بیشترین خوبیِ این فیلم به نظر من طرح و ایجادِ سوال در همان مواردِ مدح و ضم است و ایجاد درگیری ها و چالش هایی روانشناختی و جامعه شناختی که مخاطب را به فکر کردن وا میدارد .

فیلم گویاست ! آن را ببینید و یا اگر دیده اید نظرهایتان را نسبت به این مطلب ثبت کنید

درباره ی « تصعید » یا همان « پالایش روانی » از مکانیسم های دفاعی روان

در مطلبِ « ذهن هایِ اسطوره ساز » درباره ی مکانیسم هایِ دفاعیِ روان صحبت هایی شد و در آنجا اشاره کردم که بهترین نوعِ مکانیسمِ دفاعیِ روان ، « تصعید » یا همان « پالایش » است که در این مطلب سعی خواهم نمود این مکانیسمِ مهم را به طور مختصر ، با بیانی ساده و با مثال شرح دهم .

نمی خواهم درباره ی همه ی مکانیسم هایِ دفاعیِ روان بحث کنم و تنها به آخرین و بهترین نوعِ آن می پردازم . در مطلب اسطوره ها اشاره کردم که همه ی انسان ها از مکانیسم هایِ دفاعی به طور آگاهانه یا ناخودآگاه استفاده می کنند ( هر جا بحث از « خودآگاه »یا « ناخودآگاه » شد بدانید که نظریه هایِ « فروید » در میان است ! در مطلبی دیگر به طورِ مختصر به فروید و نظریه هایش خواهم پرداخت ؛ هر چند که درباره ی فروید بسیار حرف زده شده و می شود ، اما سعی خواهم نمود در شرحِ نظریاتِ فروید با نگاهی دیگر به آن بپردازم ) ؛ انسان ها بیشتر در مواقع شکست یا در نتیجه ی عقده هایِ زندگی گذشته و فعلی خود که می تواند در گستره ی زمانی نمایان شود ، به طور آگاهانه یا ناخودآگانه از خود دفاع می کنند ؛ به طورِ مثال و طبقِ نظرِ فروید ، کسی که در کودکی از فقدان پدر یا مادر رنج برده و این موضوع عقده ای برایِ او بوده است ، در سال هایِ بعد با تغییر یا بدون تغییر شکل ، عقده هایِ دورانِ کودکیِ خود را نمایان می کند این عقده ها می تواند حتی از جزییات کوچک هم شکل بگیرد ؛ مثل احساس حقارتی کوتاه مدت در کودکی یا خیلی از مواردی که می تواند برایِ کسی مهم یا عقده نباشد اما برایِ فردِ دیگر عین عقده و رنجِ روانی است ؛ حال این دفاع توسط روانِ آدمی انجام می گیرد .

مکانیسمِ رایج در بین انسان ها ، در برابرِ دفاعِ روانی از خود ، بیشتر مکانیسمِ « انکار » و « جبران » است . البته مکانیسم هایِ دیگری مانندِ « فرافکنی » ، « بازگشت » و . . . نیز در این میان وجود دارند که فقط به صورت مرهمی کوتاه مدت بر ناکامی ها و عقده هایِ یک شخص عمل می کنند .

اما « تصعیدِ روانی » یا « پالایش روانی » ، تغییرِ شکلِ عقده ها ، شکست ها ، ناکامی ها و . . . به صورت آفرینش و خلقِ آثارِ ادبی ، هنری ، صنعتی یا هر چیزی که می توان به آن « خلق کردن » نام گذاشت شامل می شود ؛ حتی قهرمانی ورزشی و . . . بطور مثال حتی اگر شخصی در برابر ناکامی هایِ گذشته به درآمدزایی روی آورده باشد ، به نوعی از مکانیسم تصعید استفاده کرده است .


این پالایش روانی را می توان در آثارِ بزرگان علم ، ادبیات ، هنر ، صنعت و . . . دید . تأملی بر زندگی این افراد ( البته نه همه ی آنها ؛ سوء تفاهم نشود که هر کس دست به خلق و آفرینشِ چیزی زده است ، در گذشته عقده هایی دارد و ناکام بوده است ؛ اما این مکانیسم ـ پالایش ـ شاملِ بسیاری از مواردِ خلقِ آثارِ انسانی می شود ) می تواند روشنگرِ این مسئله باشد .

پس می توان در نهایت به این نتیجه رسید که برایِ تسکین دردها و عقده هایِ روانی ، شکست ها ، تحقیرها و مواردی از این دست ، روی آوردن به خلق و آفرینش در حیطه هایی که فرد در آن توانایی و استعدادهایی دارد ، بهترین تغییرِ شکلِ مصائبِ روانی فرد در طولِ زندگیِ خود می باشد . به بیانِ ساده مثلا یک داستان نویس یا یک نقاش می تواند با خلقِ آثاری ماندگار و حتی ناماندگار ، این عقده ها و . . . را به بهترین وجه تغییر شکل داده و خود را خالی کند . گویی فرد با استفاده از این مکانیسم  در آثارش همه مصائبِ روانی خود را فریاد می کشد و از آنها خالی و تهی می گردد . لازم به ذکر است که استفاده از این مکانیسم هم عینِ سایرِ مکانیسم هایی که نمی تواند به خوبیِ این مکانیسمِ دفاعی فرد را سبک کند ، به طورِ آگاهانه و ناخودآگاه صورت می گیرد ( ضمنا یادمان باشد که روی آوردنِ یک فرد به مسایل مذهبی بسیار آرامبخش خواهد بود ؛ در روانشناسی تحقیق هایِ زیادی صورت گرفته است که نشان داده افرادِ جامعه ای که به طورِ واقعی انسان هایی مذهبی هستند ، با فاصله ی زیادی از سایر افراد ، از اختلالاتِ روانیِ  کمتری همچون افسردگی رنج می برند ؛ این تحقیق ها در جوامع غربی به کرات تجربه شده و نشان داده است که به طور اخص ، افسردگی در جوامعی که به طورِ عملی و واقعی از مذهب استفاده می کنند ، بسیار کمتر از سایر جوامع است . لازم به ذکر می باشد که منِ نویسنده اعتقاد دارم که همه افرادِ جوامع مذهبی هستند اما تعبیرهایشان از مذهب و عمل هایشان با هم متفاوت می باشد ؛ در رابطه با این موضوع در مطلبی دیگر مفصل تر صحبت خواهم کرد ؛ اما برایِ مثال نگاهی بیاندازید به زندگی و نگرشِ رهبرِ بزرگِ هند : « مهاتما گاندی » که معجونی از نیایشِ ادیان را دلیل موفقیت خود می دانست ) .



با آشنایی با این مکانیسم دفاعیِ روان ، می توان به صورتِ آگاهانه به سویِ یادگیری موضوعی خاص رفت و در پیِ آن آفرینشی در همان حیطه به وجود آورد . باز هم لازم به توضیح است که همه ی تغییر شکل هایِ عقده ، ناکامی و مواردی از این دست به سویِ خلقِ آثار حتما نمی تواند در گذشته ریشه داشته باشد ( اما بیشتر در گذشته افراد ریشه دارد ) و می تواند در زندگیِ فعلیِ یک نفر هم روی دهد و آن فرد با توسل به توانایی هایِ خود ، می تواند با خلق ، تولید و آفرینش در حیطه ی تواناییِ خود ، به نوعی عامیانه خود را سبک و خالی کند و نکته ی مهمتر اینکه با خلقِ این آثار می تواند افرادِ جامعه را به طوری کاملا نامحسوس و بدونِ اشاره ای مستقیم و غیرِ مستقیم در جریان تجربیات خود قرار دهد و مشاهده ی مخاطبانِ آثارش بسیار برایِ وی آرام بخش و شادی آفرین خواهد بود .

نظرهایتان مطمئنا مفید ، مؤثر و دلگرم کننده خواهد بود

مشاهیر استان زنجان : 2 . مرحوم دکتر امیراعلم غضنفریان

اولین ایرانی ای که مدالِ جهانی المپیادِ علمی را دریافت کرده است

دکتر امیراعلم غضنفریان در عین جوانی و در دورانی درود حیات گفت که تنها 28 سال سن داشت . امیراعلم در 25 بهمن 1350 روز پیوند قلب ها یا همان روز عشق ، در شهر زنجان در منطقه ی اعتمادیه ی زنجان ، از خانواده ای فرهنگی و فرهیخته متولد شده است . خوب به یاد دارم و به چشمِ خود دیده ام که پدر مرحوم دکتر غضنفریان یکی از خیرینی است که اهدایی هایِ زیادی به مدارسِ شهرِ زنجان تقدیم نموده است .

از اینکه مرحوم دکتر امیراعلم غضنفریان نابغه ای علمی بود هیچ شکی در آن نیست . امیر اعلم نوجوان در همان ابتدا نبوغ خود را به رخ همگان کشیده و با تحصیل در دبیرستان امیرکبیر زنجان ( یکی از بهترین دبیرستان هایِ آن زمان در منطقه شمالغرب و حتی کشور ) در رشته ریاضی دیپلم گرفت ( یکی از معلمان امروز که همسن و همدوره مرحوم غضنفریان می باشد روزی به خودِ من نقل می کرد که پس از آخرین امتحان مقطع دیپلم در دبیرستان امیرکبیر ، بر روی پله های آن با دوستانمان نشسته بودیم و هر کسی اظهار می داشت که پس از دیپلم چه اهدافی دارد ؛ آن معلم بزرگوار می گفت در آن جلسه من روی پله ها بودم و امیراعلم ایستاده بود و حرف میزد و وقتی نوبت به امیراعلم رسید ، وی گفت :  « می خواهم در آمریکا ادامه تحصیل بدهم » ) و پس از آن به خاطر اینکه امیراعلم غضنفریان ، در تاریخِ ایران اولین کسی بود که مدالِ جهانی المپیادِ علمی دریافت کرده بود ، بدون کنکور واردِ دانشگاهِ صنعتی شریف شد . وی قبلا در المپیاد ریاضی کشور مقام اول و در المپیاد جهانی ریاضی در استرالیا ( سالِ 1367 شمسی ) نقره جهان را دریافت کرده بود .

امیراعلم در رشته الکترونیک و در دانشکده برقِ دانشگاهِ صنعتی شریف ، با معدل 19.05 ، دوره کارشناسی را به اتمام رساند ( معدل 19 زمانِ مرحوم غضنفریان ، در حال حاضر می بایست از 20 هم فراتر رود ! ) . لازم به ذکر است که مرحوم دکتر امیراعلم غضنفریان در دانشگاهِ شریف پیانو نواختن را هم شروع کرد . در این دوره ، امیراعلم به عنوان برترین دانشجویِ شریف بدونِ کنکور راهی کارشناسی ارشد شد  و در سه ترم در رشته الکترونیک با معدل 19.20 موفق به اخذ فوق لیسانس گردید ، که تا به امروز بالاترین معدل سه ترمک در دانشگاه شریف می باشد .

دکتر غضنفریان با توجه به درخواست هایِ مکرر از کشورهایِ مختلف برای تحصیل و حتی پناهندگی ، هیچ کدام را نپذیرفت و خود ، راهی دانشگاهِ استانفورد یا استنفوردِ ایالات متحده ی آمریکا شد . در این دانشگاه نیز امیراعلمِ جوان در گرایشی دیگر از رشته ی الکترونیک مشغول به تحصیل شد و در آزمون ورودی این دانشگاه رتبه سوم را کسب کرد . دکتر غضنفریان تقریبا 4 سال در استنفورد به تحصیل پرداخت و با بهترین معدل از دانشگاه استنفورد فارغ التحصیل شد ( معدل وی در دکترا : 4.0 از 4.0 GPA ) .



دکتر امیراعلم غضنفریان در سال 1998 میلادی همزمان با تکمیل پایان نامه دکترایِ خود ، هفت مقاله ی علمی نیز در مجلات معتبر جهان به چاپ رساند و همزمان در کنفرانس هایِ علمی ، تحقیقات و پژوهش هایِ خود را ارائه می داد .

درست در همین ایام و در حدود سن 27 سالگی ، دکتر غضنفریان مبتلا به سرطانِ لنف گشته و در آمریکا بستری شد . با تمامِ تلاش هایِ فراوانی که صورت گرفت متاسفانه در پاییز سال 1378 ، همزمان با مبعث رسول اکرم (ص) در ایالات متحده دار فانی را وداع گفت و به سویِ ابدیت پر کشید و در زادگاهش شهر زنجان به خاک سپرده شد .

در همان ایالت که دکتر غضنفریان مشغول به تحصیل بود ، پس از فوتِ ایشان یک هفته عزایِ عمومی اعلام گردید و این در حالی است که درست به یاد دارم در ایران فقط در اخبارِ علمی و فرهنگی کانالِ 2 گفته شد که : « دکتر امیراعلم غضنفریان دکترای. . . در ایالت . . . درگذشت » ؛ نیازی به عزایِ عمومی در ایران نبود اما این خبر حتی یک بیوگرافی ساده هم از مرحوم دکتر امیراعلم غضنفریان نداشت !

یکی از همکلاسی هایِ خارجی دکتر که در مراسم وی شرکت کرده بود ، معترف بود زمانیکه اساتید دانشگاهِ استنفورد غیبت داشتند ، امیراعلم مشغول به تدریس به دانشجویانِ هم دوره ی خود می شد . از آشنایان و از یکی از اقوام ایشان شنیده ام که وقتی پزشک ها بر بالین او برایِ مدت زنده ماندن آن مرحوم پچ پچ کنان بوده اند ، وی از آنها خواسته تا با صراحت نظرِخود را ابراز کنند و بعد از آنکه دکتر امیراعلم غضنفریان از آن مطلع می شود ، از پزشکان تشکر می کند که : « از خداوند سپاسگزارم که مرگم را پیشاپیش به من اطلاع داده است و من می توانم در این مدت مراقبت بیشتری از خود بنمایم » .

در سنگِ مزارِ دکتر امیراعلم غضنفریان به درخواستِ خودِ وی عبارتی از مهاتما گاندی با این مضمون درج شده است : « چنان زندگی کن که گویی فردا خواهی مرد ؛ و چنان بیاموز که گویی تا ابد زنده خواهی ماند » . استاد راهنمایِ دکترای مرحوم غضنفریان گفته است : « من در تمام دوران تدریس در دانشگاه و تحقیقات علمی خود دانشجویی مانند ایشان نداشته ام و شاید تا آخرعمر نیز دیگر دانشجویی مانند ایشان نداشته باشم » .


مرحوم دکتر امیراعلم غضنفریان به لحاظِ سنی کم زیست ولی به قولِ اطرافیان و دوستانِ داخلی و خارجی اش یکی از نوادرِ روزگار هم در علم و هم در اخلاق و انسانیت بود . حال بگذریم که دانشگاهِ استفورد برای امیراعلم ، چه در زمان بیماری اش و چه پس از مرگش سنگِ تمام گذاشته است . خاطراتی هم درباره طولِ تحصیلِ وی در آمریکا شنیده ام که چگونه دانشگاهِ استنفورد برایِ از دست ندادنِ این استادِ برجسته ، قبل و بعد از بیماری اش چه کارها که نکرده . در شهر زنجان اکنون یک خیابان به نامِ این فرزانه ی علم و نابغه ی جهانی مزین گشته است .

برایِ برخی اطلاعاتِ این مطلب از وبلاگِ «زندگی نامه دکتر مهندس امیراعلم غضنفریان » ،  نوشته ی آقایِ حمید تقی بیگلو نکاتی برداشت شده است .

نظرهایتان مطمئنا مفید و دلگرم کننده خواهد بود

ذهن هایِ اسطوره ساز : از اسطوره تا واقعیت

اسطوره چیست ؟ چرا اسطوره سازی می شود ؟ چرا برخی ذهن ها و برخی اقوام اسطوره سازترند ؟ لطمه هایِ اسطوره سازی چیست ؟ آیا اسطوره سازی فایده یا فوایدی دارد ؟ در این مطلب از نگرشی شخصی و با تکیه بر دانشِ شخصیِ نویسنده ( که بیشتر در حوزه ی روانشناسی است و نیم نگاهی هم به جامعه شناسی دارد ) ، به برخی از سوال هایی که گذشت ، پرداخته می شود . امیدوارم کمی حوصله داشته باشید برایِ خواندنِ این مطلب ! از واژه هایِ تخصصی حتی المقدور استفاده نخواهم کرد . و اگر هم واژه ای تخصصی بود ، حتما آن را شرح خواهم داد .
اسطوره اسمِ مفردِ « اساطیر » است که خودِ این اساطیر به معنایِ نقل قول هایِ باطل و احادیث و داستان هایِ خرافی است . در « فرهنگِ معین » معنایِ اسطوره چنین است : افسانه و سخنِِ پریشان . اما کِی و چگونه اسطوره وارد ذهنِ یک فرد یا یک قوم می شود ؟ در حالتی کلی اسطوره ها در مواقعی ساخته می شوند که دستِ سازنده ی آن از واقعیت کوتاه شده باشد . احتمالات دیگر برایِ اسطوره سازی بدین منوال است که با مثال از آنها اسم می برم .
1 . کوتاهی دست از واقعیت : در تاریخ بیشتر این مورد به چشم می خورد ؛ در کلِ تاریخِ جهان و بشریت ؛ چون انسان ها همواره نمی توانند پی به حقایقِ واقعیِ امور ببرند ، ذهن هایِ آدمیان همواره اسطوره ساز بوده است . در این محور ، اسطوره سازی در اقوامِ مختلف مشاهده می شود که در بطن و چرایی این ناواقعیت ها ، می توان تمایلاتی فاشیستی ، ناسیونالیستی و در واقع معنایِ این جمله که : من از همه بهترینم ! یا قوم و نژادِ من از همه ی اقوام بالاتر است و سایرین پست هستند و من سرور و آقایِ تمامِ اشخاص یا اقوامم را دید ( در ضمن باید متذکر شوم که در این مطلب مفاهیمِ نمادینِ استخراجی از اسطوره ها ، ملاکی برایِ این مطلب نمی باشد ) .


2 . استفاده از مکانیسم هایِ دفاعی : در روانشناسی مبحثی مطرح است با عنوان « مکانیسم هایِ دفاعی » که پیشتر و بیشتر ، « زیگموند فروید » آن را مطرح و بدان پرداخته است . در حالتی کلی و تعریفی بسیار ساده ، مکانیسم هایِ دفاعی ، واکنش هایی است که در برابر ضعف ها ، عقده ها و مواردی از این دست ظهور می یابد . مثلا از مکانیسم هایِ رایجِ دفاعی می توان به مکانیسم هایِ دفاعیِ انکار و جبران اشاره نمود . در این مکانیسم ها شخص وقتی در برابر یک ناکامی که سرچشمه در ضعف ها ، عقده ها ، ناتوانایی ها و حقارت هایِ وی دارد ، ابتدا به این مکانیسم ها مبادرت می ورزد . از مکانیسم هایِ دیگر می توان به « فرافکنی » اشاره نمود . بطور مثال : بازیکن تنیسی که نتوانسته ضربه ی خوبی به توپ بزند ، به راکتش نگاه می کند و یا آن را به چیزهايِ دیگر مربوط می کند . یک مثالِ دیگر : « به شخصی می گویند فلانی ، فلان ماشین مدل بالا را خریداری کرده است و او زود واکنش نشان می دهد که : سر و تهِ طرفِ مقابل به هیچ هم نمی ارزد ! یا : تا دیروز الاغ هم نمی توانست سوار شود ! یا : می دونم چطور ماشین رو بدست آورده ، خلافکاره ! » . در تمامی موارد و مثال هایی که زده شد ، فرد برایِ جبرانِ ضعف هایِ خود و سرپوش نهادن بر توانایی سایرین دست به مکانیسم هایِ دفاعی انکار یا جبران می زند ( حال بگذریم که در مکانیسم هاي دفاعی ، مکانیسمِ « تصعید » یا « پالایش » بهترین شکل دفاع از خود است که در مطلبی دیگر مفصلا به آن خواهم پرداخت ) .


حال رابطه ی این موضوع با اسطوره سازی با بیان این مثال ها کاملا مشخص می شود . شخص یا یک قوم برایِ ضعف هایِ خود و برایِ بیانِ عقب ماندگی هایش دست به دفاع از خود می زند ؛ دفاعی که ریشه در واقعیت ندارد و دستِ آخر سر از داستان هایِ افسانه ای و به قولِ فرهنگِ معین : سخن هایِ پریشان ، بر می آورد .
حال به این پرسش بپردازیم که آیا اسطوره سازی فوایدی دارد ؟ یا لطمه هایِ آن چیست ؟ اسطوره سازی با دور کردن اذهان از واقعیت هایِ رخ داده ، ذهنِ فردی و جمعی را به موهوم پرستی می کشاند ؛ زندگی در توهم و خودفریبی . هر چند که اسطوره ها با لطافت هایِ خاص و بسیار بسیار زیبایی نقل می شوند که مدافعانِ سرسختِ آن تابِ این انتقادها را ندارند و نخواهند داشت ؛ اما فایده ی اسطوره سازی را می توان تنها در شکل گیری اعتماد به نفس و عزت نفسی کاذب دید که در کوتاه مدت جوابگوست اما در بلند مدت نمی تواند جوابگو باشد . بطور مثال : پدرم چنین بود و چنان داشت تنها در کوتاه مدت تسکینی برایِ زخم هایِ درونی فرد یا قومی خاص می باشد اما در بلند مدت با پیشرفت جوامع و گستره ی زمان که چون مادری همه چیز را در دامن خود پرورده و نشان خواهد داد ، نمی تواند جوابگویِ نسل و نسل هایِ بعدی باشد ( گیرم که پدر بود فاضل / از فضلِ پدر تو را چه حاصل ؟ ) .
و این چنین است که در نهایت ، اسطوره دست به تاریخ سازیِ جعلی می زند و اذهانِ آیندگان را مخدوش می کند . و آنها را در رسیدن به هدف ها و پیشرفت هایشان عقب نگه می دارد . چون ، بیانِ این اسطوره سازی ها دیگر فرصتی برایِ کار و عمل باقی نمی گذارد .
اما خطرناکترین مورد اسطوره سازی مورد شماره 1 بود که به آن پرداخته شد . این مورد چه به لحاظِ فردی و چه قومی و نژادی ، سرانجامی فاشیست گونه دارد که در نهایت می تواند با توسل به اعتماد به نفسی کاذب در گستره ی کوتاه مدت ، سایر افراد یا سایر اقوام و ملل را تکذیب ، تمسخر و تحقیر کند . و این بزرگترین آفتی است که یک انسان و یک قوم می تواند به آن دچار گردد . و این چنین است که در قرآن کریم نیز خداوند بین اقوام ، بین انسان ها ، بین زن و مرد و . . . تقوا و پرهیزکاری را تفاوت آنان اعلام می کند .
اسطوره سازی در پیِ ظهورِ خود ، می تواند از عوامل تفرقه در میان افرادِ یک خانواده تا افرادِ یک جامعه و اقوام شود . اگر دقت کرده باشید ، ادیان دست به اسطوره سازی نزده اند و این باعث می شود تا افراد چند جامعه در قالب یک دین با هم به وحدت برسند . اشخاصِ بزرگ و بلند مرتبه را نمی توان تنها به زادگاهشان و تنها به سرزمین و قومیت شان منسوب کرد ، افراد بزرگ به تمام جهانیان تعلق دارند ، و بیشتر به آنانی تعلق دارند که از این افرادِ بزرگ بتوانند به خوبی استفاده کنند . این افراد باید واقعی باشند و نه اسطوره ! جهان ملموس ، جهانی است که روزانه آن را بطور طبیعی می بینیم و برایِ همین نیاز به واقعیت داریم ، نه تخیل و اوهام .



به قولِ قدیمی تر ها : داشتم داشتم شرط نیست ؛ دارم دارم شرط است . انسان هایی که توانستند هواپیمایی بسازند و با آن پرواز کنند ، تخیل پرواز نداشتند ، بلکه تصوراتی بر مبنایِ توانایی ها و امکاناتِ روزِ خود از پرواز در سر می پروراندند . باز تکرار می کنم که گذشته از مفاهیمِ نمادین ، اسطوره ها می توانند بسیار بسیار زیبا و جذاب باشند و این زیبایی و جذاب بودن آنها بسیار دلپذیر و جذب کننده است . اما در کلِ دوران ها کسی نتوانسته است گندم بکارد و جو برداشت کند !
مطمئنا نظرهایتان مفید و مؤثر خواهد بود

زنان و عزت نفس

عزتِ نفس از تعابیر و مفاهیمی است که روزانه از آن استفاده های بسیاری می شود ؛ و در خیلی از موارد ، نزد مردمانِ جامعه آنرا با اعتماد به نفس مترادف می گیرند که این اشتباه می باشد . در تعریفی کلی عزت نفس یعنی :  « ارزشیابی مردمان از قدر و منزلتِ خویش – یعنی اینکه خود و داشته هایِ خود را چه اندازه نیک ، شایسته و پاک می دانند » ( روانشناسی اجتماعی الیوت ارونسون ، ویرایش هشتم ، ترجمه دکتر شُکر کُن ، انتشاراتِ رشد ) . یا در تعریفی دیگر توسط والد و برکر ( نقل از روانشناسی اجتماعی دکتر ستوده ، 1384 ، نشر آوای نور ) « عزتِ نفس شاملِ احساسِ خوب داشتن درباره ی خود ، دوست داشتنِ خود ، احساسِ موفقیت و احساسِ توانایی و راحتی در رهبری و تأثیر گذاشتن بر دیگران می باشد » . و یا در تعرفی دیگر توسطِ ویلیام جیمز ( نقل از همان منبع ) « عزت نفس برداشت هایِ ارزشمندی است که فرد برایِ خود قایل است » . و این تعاریف و تعابیر ، تفاوت عزت نفس با اعتماد به نفس را به خوبی نشان می دهد .

حال چرا در مقوله ی عزتِ نفس در این مطلب ، به عزت نفس در زنان می پردازم ؟ در یکی از تحقیق هایی که خود به عهده داشتم و در آن میزانِ عزتِ نفس در زنان 20 تا 30 ساله مورد مطالعه قرار گرفت ، نتیجه در حالتی کلی و با بیانِ ساده تفاوت فاحشی در پایین بودن عزتِ نفس زنان را نشان می داد که در آن طبقه های اجتماعی و تحصیلات نیز یکی از متغیرهای تحقیق بود . بطور مثال در کمالِ تعجب ، عزت نفس در زنان تحصیلکرده پایین تر از زنانی با سوادِ ابتدایی و سیکل بود ! ( البته لازم به ذکر است که تحقیقی دیگر با جامعه و نمونه ای دیگر یا در فواصل زمانیِ دیگر می تواند نتایج این تحقیق را به چالش کشیده یا ابطال کند ) .

مثالِ واضح دیگرِ آن در شهرها و استان های دوزبانه می باشد . یعنی شهرهایی که علاوه بر زبانِ مادری خود ، در مکاتبات اداری و رسمی و تحصیلات رسمی از زبان رسمی کشور استفاده می کنند . در این شهرها و استان ها اگر دقت کرده باشید مردها بیشتر از زن ها از زبانِ مادری شان استفاده می کنند ( هر چند که زبان مادری در لفظ بیشتر به یک زن ارتباط دارد ) ؛ در همان مطالعه و تحقیقی که ذکرِ آن رفت ، مشاهده گردید که : زنانی که بیشتر زبان مادری شان را تعطیل کرده اند از عزتِ نفسِ بسیار قابلِ ملاحظه ی پایینی ، نسبت به سایر زنانی که از زبان مادری خود در مراودات اجتماعی استفاده می کنند ، برخوردارند . ( یکی از دوستان تعریف می کرد که : در یکی از کلاس های عمومی شرکت کرده بودم ، کل کلاس از اهالی همان شهر بودند ؛ استاد مربوطه در اولین دقایق به علت نامتجانس بودن سطح سواد در کلاس با زبان مادری شروع به تدریس کرد ؛ این دوست می گفت یکی از خانم های شرکت کننده یکی از جمله های استاد را به زبان مادری بیان کرد و گفت : من این جمله را متوجه نمی شوم ! ( یعنی همان جمله ای که خود به درستی تکرار کرده بود ) ، لطفا با زبان رسمی کشور تدریس کنید ؛ دوباره آن دوست می گفت به خاطر یک خانمِ هم زبان ، کل کلاس که سطح نامتجانسی از سواد را دارا بود ، در همان جلسه از حالت عادی آن بیرون شده و از فردایِ آن دوره نیز چندین نفر به علت این تغییر در کلاس نتوانستند در کلاس حاظر شوند ) .

برای خودِ من نیز خاطرات مکرر مشابهی از این دست اتفاق افتاده است که در جای خود بدانها اشاره خواهم نمود . حال چرا و چگونه است که یک زن ، سطح پایین تری از عزت نفس را تجربه می کند ؟ یا چرا یک زن در مقابلِ غلبه ی قدرتی و عملیِ یک تفکر یا ذهنیت ، آسیمیلاسیون بیشتری از خود نشان می دهد ؟ ( آسیمیلاسیون یعنی همرنگیِ اجتماعیِ بیشتر و دور شدن از فرهنگِ خودی ) . در این مجال به برخی از موارد چرایی و چگونگی آن اجمالا و مختصر خواهم پرداخت که بیشتر در حیطه ی نظری و فرضیه پردازی قرار می گیرد و دیگران می توانند با انتخاب جامعه ها و نمونه گیری از آنها موارد گفته شده را آزمون نمایند ( تا یادم نرفته ! بگویم که یکی از علت هایِ پرداختن به این موضوع ، نقش محوری و بسیار با اهمیتِ زنان و اهمیتِ زن در اجتماع و خانواده می باشد ) .

 1 . زنان در مقابلِ احساس هایِ حقارتی که نسبت به آنان روا داشته می شود ، یا همان تحقیرهایی که به طور فردی ، اجتماعی ، رسانه ای و . . . تجربه می کنند ، نمی توانند از خود به خوبی حفاظت کنند و زود تسلیم می شوند .

2 . به لحاظِ هوشبهرِ کلامی ، زنان هوشبهرِ کلامیِ افزونتری نسبت به مردان دارند ؛ درست در همین حیطه ، اگر فردی از زبانِ چرب و نرمی در مقابل یک زن استفاده کند با واژه هایی اصطلاحا قلمبه ، یک زن زودتر شیفته وی می شود و زودتر تسلیم عقاید و نظراتِ فردِ مذکور می گردد . در واقع به گونه ای می توان گفت که بیشتر یا حداقل برخی از زنان تأثیر پذیری زیادی از خود نشان می دهند ؛ در اینگونه افراد سطحِ تلقین پذیری نیز زیاد مشاهده می شود .

3 . تبلیغاتِ نادرست از یک زن و تصاویری اجباری و قالبی از زن بودنِ یک زن یا دختر می تواند یکی دیگر از مواردی باشد که به طور مکرر در خانواده ها و جامعه و در برخی سطوح در رسانه ها از هر نوعش بدانها پرداخته می شود . پردازشِ تصویری از زن که گویی همواره در نقش هایی عشوه گر یا آنچه که امروزه در بیشتر فیلم هایِ خارجی و در برخی مواقع حتی فیلم هایِ داخلی نیز به تصویر می کشد ، با توجه به موضوع 1 و 2 که در اینجا به آنها اشاره شد این محور می تواند با آنها همبستگیِ زیادی داشته باشد .

4 . سطوح پرورشی در خانواده ها نیز از جمله دلایل بسیار مهم در عدم عزت نفس ، نزدِ یک زن به عنوان همسر آینده ، مادر آینده و . . .  می باشد . اگر کمی به نوعِ تربیتِ کودکانِ دختر در خانواده ها نگاهی داشته باشیم متوجه می شویم که در برخی از آنها ( نمی خواهم از واژه ی بیشتر استفاده کنم ) ، تربیت یک دختر نه از فرهنگِ اجتماعی خانواده ها نشأت می گیرد که این فرهنگِ اجتماعی خود از مسایل متفاوتی مانند مذهب ، زبان ، قومیت و . . . شکل می گیرد ، و نه از فرهنگی در حال شکل گیریِ جدید یا مدرن . به نوعی می توان گفت که تربیت در خانواده ها بومی سازی نمی شود و با تقلید از سایر تربیت ها که بیشتر تربیتی غربی است ، کپی برداری می شود .

5 . به خاطر این تفکر قالبی و دیکته شده به یک زن و دختر ، وی همواره در حال جذب مخاطب است ؛ این جذب مخاطب را می توان همان « خود را خوب جلوه دادن » نامید ؛در حالیکه شاید اگر یک زن یا دختر ، خودِ واقعی خود را نمایان کند بیشتر از هر نقشی خوب جلوه داده خواهد شد .در این مقوله باید بیشتر بر تقویتِ « خودپنداره » تأکید نمود . برایِ مثالِ واضح در این زمینه ، می توان به وفورِ عمل هایِ جراحیِ زیبایی اشاره نمود .

در کمبود یا عدم عزت نفس در یک زن یا دختر ، کلِ جامعه دخیل می باشند و نمی توان به تنهایی عدمِ وجودِ این امر را به یک زن یا دختر نسبت داد . خانواده و سطوح پرورشی در آن یکی از ارکان بسیار بسیار مهم در افزایش عزت نفس در نزد افرادِ خانواده است . عزت نفسی واقعی می تواند در کلیه یا لااقل بیشترِ سطوح زندگیِ فردی ، اجتماعی و حتی جهانی متحول کننده و سازنده باشد .

موارد گفته شده جنبه هایی نظری و فرضیه ای نسبت به این موضوعِ بسیار مهم بود که می تواند توسط روانشناسان و جامعه شناسان مورد ارزیابی علمی در نمونه هایِ آماری متفاوت قرار گیرد . این نکته را از یاد نبریم که زنان و دختران نیمی از جامعه را تشکیل می دهند و تغییرِ نگرش صحیح و غیرِ تبلیغی نسبت به آنان می تواند یک جامعه را متحول کرده و به خودشکوفایی برساند . از سویی دیگر نیز ، زنان و دختران باید به این نکته توجه داشته باشند که تحول و تغییر در برخی رفتارهایِ آنان می تواند موجبات جامعه ای سازنده ، پویا و رو به جلو باشد ، چرا که یک زن و یک مرد بالاخره از یک زن و مادر متولد می شوند و خواهند شد .

در راستای افزایش عزت نفس نکته هایی وجود دارد که بدانها در مطلبی دیگر پرداخته خواهد شد ؛ اما در زمینه ی این موضوعِ مهم کتاب هایی در دست است که خواندن و عمل به آنها بسیار مفید خواهد بود ؛ به طور نمونه کتابِ : چگونه عزتِ نفسِ خود را تقویت کنیم ، نوشته ی دکتر ناتانیل براندن ( دکترایِ روانشناسی و ساکن کالیفرنیا ) و ترجمه ی اسماعیل کیوانی پیشنهاد می شود ؛ این کتاب توسط انتشاراتِ گلریز به چاپ رسیده است .

این را از یاد نبریم که در تمامی منابعی که درباره ی عزتِ نفس از آنها سخن گفته شده و یا تحقیق شده است دو عنوان به کرات مشاهده می شود : 1 . خودپنداره و 2. رسیدن به خودشکوفایی ؛ خودشکوفایی یکی از مفاهیم بسیار کاربردی در روانشناسی انسانگرا می باشد که برایِ تحققِ آن بایست هرم سلسله مراتب نیازهایِ مازلو ( روانشناسِ مطرحِ مکتبِ انسانگرایی ) شرح داده شود که شرح آن را به فرصتی دیگر موکول می کنم . همین قدر بدانیم که برایِ رسیدن به خودشکوفایی بایست مراتبی را در نظر داشته باشیم که همگی توانسته باشند به خوبی یا لااقل در حد تعادل ارضاء یافته و امکان یابند .

در نهایت می خواهم به این نکته اشاره کنم که : می توان در درونِ خانه ای با دیوارهایِ کاهگلی زندگی کرد و تفکراتی مدرن و متناسب با زبان ، فرهنگ ، مذهب و . . . خود و جامعه ی خود داشت و احساسِ ارزشمندی و تأثیرگذاریِ واقعی ، با توجه به پنداشت هایی از خود و توانایی هایِ خودِ واقعی در ذهن پروراند و به دیگران انتقال داد . احساسِ ارزشمندی و داشتن خودپنداره ای واقعی و مثبت در نزدِ زنان و دخترانِ جامعه ، نویدِ تولدِ زنان و مردانی آینده ساز را می دهد .

نظرهایتان مطمئنا مفید و سازنده خواهد بود